هوا سرو وبی رحم بود
صدای زوزهی باد در هوا و خیابان ها آمیخته بود
کمتر کسی در خیابان بود
دست درون جیب پالتویش کرد
دستپاچه بود و کمی مظطرب
به سمت کافه پاتند کرد
دلش یگ چیز گرم میخواست که آن سرما را خنثی کند یک چیزی که اورا ناپدید کند
وارد کافه شد
گرما تمام تنش را در بر گرفت
چشم به آدم های درون کافه کرد که دو یا چند نفری کنار هم سر یک میز نشسته و گرم صحبت بودند هیچکس متوجه حضور او نمیشد
یک قهوه سفارش داد
و روی میزی در گوشه ی خلوت کافه نشست
باریستایی قهوهای را روی میز گذاشت او تشکر کرد اما باریستا بی توجه به او رفت انگار که اون وجود نداشت
چشم دوخت به بخار قهوهی داغ
دست دور فنجان قهوه حلقه کرد
گرمی تمام جسمش را در بر گرفته بود
اما فقط جسمش را نه روحش
روحش یخ زده بود و این یخ یخی ذوب نشدنی بود
قهوه اش را خورد ماندن جایز نبود باید میرفت هر لحظه ممکن بود برسد
به بیرون از کافه رفت نگاهی به این طرف و آن طرف کرد سپس به راهش ادامه داد مطمئن شد کسی تعقیبش نمیکند
باد بی رحم تر از قبل می وزید
دندان هایش به هم میخورد
آسمان دلش گرفته بود ولی بغضش شکسته نمیشد
او باید خود را به یک جای امن می رساند
باید هر طور که بود خود را نجات میداد
او نمیخواست بمیرد
اما اصلا میدانست کسی که به دنبالش بود چه کسی بود؟
اصلا از قدرت او خبر داشت؟
برای لحظه ای مکث کرد و به فکر فرو رفت
اصلا چرا باید زنده میماند؟!
اصلا چرا فرار میکرد؟
فرارش آیا فقط بخاطر ترس بود؟
دیگر خسته شده بود
از طرفی سرما استخوان هایش را بدرد آورده بود از طرفی دیگر دلیلی برای زنده ماندنش هم نبود
تصمیم گرفت خود را به دست مرگ بسپارد
پس منتظر ماند
بغض آسمان شکسته شده بود و باران شروع به باریدن کرده بود
لبو فروشی آن طرف خیابان لبو میفروخت
بوی لبو به مشامش میخورد
دلش میخواست حالا که مرگ میخواهد پیدایش کند
در جای آرامی باشد
پس خورد را به کوچه تنگ وتاریکی رساند
گربه هایی که در آن هوای بارانی به دنبال سر پناهی میگشتند با دیدن او پا به فرار گذاشتند
در آنجا به دیوار تکیه داد
و در انتظار مرگ ماند
متوجه سایه ای شد
میدانست که خود مرگ است
او نزدیکتر می آمد و هر لحظه نفس کشیدن برای او سخت تر میشد،قلبش متوقف شده بود.
.
.
.
در بیمارستان کد ۹۹دائم در حال تکرار بود
همهی دکتر ها و پرستارها به سمت اتاق ۲۰۱که پسر جوانی که به دلیل تصادف ضربه مغزی شده بود و در حالت کما بود میرفتند
دکتر ها شوک های پی در پی به بیمار میزدند اما قلبش دیگر از کار افتاده بود
پارچه را روی صورتش کشیدن
و با نا امیدی بیرون آمدند
که خبر مرگش را به خانواده اش بدهند
اما کسی پشت آن در نبود...