نگار:هزارتوی شب·۴ روز پیشواژهٔ غمهمیشه شروع نوشتن سخت استزمانی که قلم در دست میگیرم و میخواهم شروع به نوشتن کنم نمیدانم از کجا و از چه شروع کنم. گویی آن لحظه مغزم تهی میشو…
نگار:هزارتوی شب·۹ روز پیشروز آخرچشم دوخته بودم به دنیای پر از آرامش رو به رویمغروب آفتاب زیباییش را به رخ میکشیدصدای مرغان دریایی بر فراز آسمان و صدای موج های خروشان اقیان…
نگار:هزارتوی شب·۱۰ روز پیشطعم گس بزرگسالیبچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ شوم،آرزویم شده بود رفتن به آینده،شاید خنده دار باشد که در سر رویای ساختن ماشین زمان هم داشتمفکر میکردم د…
نگار:هزارتوی شب·۱۲ روز پیشپیله تنهاییتنهایی...کلمهٔ غریبی است که سالهاست مهمان ناخوانده شهر ویرانهٔ دلم شده است. سال هاست که از هیاهوهای زندگی؛ تنها گذر کرده ام
نگار:هزارتوی شب·۱۴ روز پیشکلبه متروکهباید فرار میکردماز آن مکان شوم باید هر چه سریعتر خارج میشدمماندن جایز نبودشای…
نگار:هزارتوی شب·۲۵ روز پیشگورستان رویاهاهوا را مه گرفته بودهر چه جلو تر میرفت مه بیشتر و بیشتر میشدماه کامل بود و تاریکیِ جنگل را می بلعیددرختانی بلند تمام جنگل را فرا گرفته بودند…
نگار:هزارتوی شب·۱ ماه پیشاو دلیلی برای زنده ماندن نداشتهوا سرو وبی رحم بود صدای زوزهی باد در هوا و خیابان ها آمیخته بودکمتر کسی در خیابان بوددست درون جیب پالتویش کرددستپاچه بود و کمی مظطرببه سم…
نگار:هزارتوی شب·۱ ماه پیشدر انتظار مرگتوی تختم بودمکرخت و خسته با رنگ ورویی زرد، چشمانی به طوق افتاده،نفس های شمرده شمردهآخرین روزهای عمرم را سپری میکردمتمام تنم می سوختپس مرگ ک…