
بچه که بودم همیشه دوست داشتم بزرگ شوم،آرزویم شده بود رفتن به آینده،شاید خنده دار باشد که در سر رویای ساختن ماشین زمان هم داشتم
فکر میکردم دنیای بزرگسالی خیلی هیجان انگیز است
فکر میکردم تمام رویاهای کودکیام در بزرگسالی محقق می شود
فکر میکردم زندگی شادی را خواهم داشت...
اما... نه اینگونه نبود!
زندگی آن زندگی که در کودکی دیدم نبود
هر چه بزرگتر می شدم با من پدرکشتگی اش بیشتر و بیشتر می شد
با خودم زیاد کلنجار میرفتم که چرا؟
اما زندگی همین بود،بی رحم و عصیان گر
کمر بسته بود به اینکه همهی آدم های بزرگ را از پای در بیاورد
ای کاش می شد دلیل این انتقام سخت زندگی را میفهمید
ای کاش هنوز هم در دنیای کودکی ام مانده بودم و با چیزی به نام زندگی دست و پنجه نرم نمیکردم
ای کاش هنوز هم همان کودک ده ساله ای میبودم که صدای باز باران با ترانه خواندنش کوچه را در بر میگرفت
الان هم باز رویای کودکی را در سرم می پروانم اینکه ماشین زمان بسازم اما این بار برای برگشتن به گذشته!
من فهمیده بودم دنیای بزرگسالی آن دنیایی که در کودکی می پنداشتمش نبود
اما برگشتن به گذشته آیا جلوی آمدن به آینده را میگرفت؟!
معلوم است که نمیگرفت فقط باعث میشد دوباره اتفاقات تلخ بزرگسالی را چشید...
این دنیا خوابی ترسناک برایمان دیده بود
اما تاوان کدام یک از گناهانمان هست؟!
اینجا اگر جهنم نیست پس چیست؟!
اینکه بگویند جهنم از این زندگی بدتر است خنده ام میگیرد
در جهنم جسمت درد میکشد
اما در این زندگی که بدتر از جهنم است روحت،آری این روحت است که درد میکشد و دم نمی زند.
ای کاش میشد در همان کودکی می ماندم و هیچ وقت طعم گس بزرگسالی را نمیچشیدم،که اینگونه زندگی شادتری داشتم...