
باید فرار میکردم
از آن مکان شوم باید هر چه سریعتر خارج میشدم
ماندن جایز نبود
شاید اگر میماندم به قیمت جانم تمام میشد
با پای برهنه از آن مکان متروکه بیرون زدم
باران به شدت در حال باریدن بود
گویی آسمان تمام دِق و دلی اش را سر زمین خالی میکرد
صدای هراس انگیز باد که با صدای باران ترکیب شده بود تمام فضای جنگل را در بر گرفته بود
گاه گاهی هم صدای رعد و برق لرزه بر تن درختان جنگل می انداخت
صدای کلاغ هایی که خود را در میان شاخ و برگ درختان پنهان کرده بودند ترسم را بیشتر میکرد
به ساعت مچ دستم نگاهی کردم ساعت از نیمه شب گذشته بود باید خود را به لب جاده میرساندم باید کسی را می یافتم که کمکم کند
در دل تاریکی جنگل می دویدم
فضا آنقدر تاریک وخفقان بود که بدون اینکه متوجه مسیرم شوم فقط میدویدم
بعد از حدود سی دقیقه دویدن وقتی سر بلند کردم
چشم هایم گرد شده بود
ترس بند بند وجودم را فرا گرفته بود
من درست رو به روی همان متروکه بودم
درست روبه روی آن چشم هایم را باز و بسته کردم نه واقعیت بود
اما خوب به خاطر دارم که من در جهت مخالف اینجا میدویدم اما چطور باز هم برگشته بودم به اینجا
نفس نفس میزدم
آسمان همچنان میبارید حتی اندکی دل رحمی برای من به خرج نمیداد
باید دوباره میرفتم
باید دور میشدم
نمی خواهم مثل بقیه در اینجا بمیرم
دوباره شروع به دویدن کردم
دیگر توانی برایم نمانده بود
نفس کم آورده بودم دست روی زانو هایم گذاشته و نفسی بیرون دادم با بالا آوردن سرم متوجه شدم باز هم من آنجا بودم
انگار هر جا میرفتم جلوی من سبز میشد
این بار با زانو روی زمین افتادم سرم به سمت آسمان گرفتم قطرات باران پی در پی به صورتم برخورد میکرد
آخر چرا باید به اینجا میرسید داستان زندگی ام
این متروکه مرا میخواست
بخاطر همین رهایم نمیکرد
اما نمیدانم چرا!
یک چیزی بود که باید می فهمیدم
بلند شدم لباس هایم گلی شده بود
به سمت آن رفتم در را باز کردم
صدای جیر جیر در فضای درون کلبهی متروکه را در بر گرفت همه جا تاریک بود
بوی نم خاک و رطوبت به مشامم خورد
هنوز هم صداهای رعد برق از بیرون به گوش میرسید
اینبار برخلاف قبل با ترس وارد شدم
پشت سر من صدای به هم خوردن در میخکوبم کرد
شاید اشتباه کردم نباید پا میگذاشتم
برگشتم سمت در
اما در باز نمیشد دیگر چاره ای برایم نمانده بود باید تمامش میکردم این قصه را هر طوری که بود
شمعی روی میز چوبی فرسودهی کنار پنجره درحال سوختن بود حتی او هم از بودنش در این فضا ناراضی بود که اینگونه میسوخت
به سمت پله ها رفتم هنوز هم خون بقیه روی آنها بود تمام تنم به لرزه افتاده بود
به طبقهی بالا رفتم راهرو بلند بود و بی انتها در همهی اتاق ها بسته بود
رد خون همین گونه ادامه داشت
من نمیدانستم چه باید میکردم که این کلبهی شوم و متروکه دست از سرم بردارد
صدایی در یکی از اتاق ها توجه ام را جلب به سمت آن اتاق رفتم دستیگره فرسودهی آن را کشیدم ترس داشت قلبم را به ایستادن ترغیب میکرد
به درون اتاق رفتم شیشه های پنجره شکسته بودن وزیدن باد پرده ی خاک گرفته ی پنجره را به سرعت تکان میداد باران به داخل می آمد
باز هم شمعی روی یک میز در حال سوختن بود
روی میز یک صندوق چوبی بود در آن را باز کردم
صندوق پر بود از استخوان های خرد شده
چشم هایم درشت شده بود این همان صندوقی بود که با بقیه باستانشناسان از دل این متروکه بیرون کشیده بودیم
الان که به یاد می آورم همه چیز با پیدا شدن این شروع شد
اما چرا؟!
ناگهان باد وحشتناکی وزید و پرده از سر جایش جدا شد به من برخورد کرد تکه استخوان کوچکی که گویا به لباسم گیر کرده بود جدا شد و توی صندوق افتاد
من که دیگر توان آن همه اتفاقات عجیب رانداشتم به زمین خوردم و آرام چشم هایم بسته شد.
.
.
.
سال ها از آن ماجرا میگذرد ومن یک باستانشناس روانی میانسالم که اکنون در تیمارستان به سر میبرد
بعد از آن ماجرا که من را لب جاده ای کنار جنگل پیدا کردند و به بیمارستان رسانند و من ماجرا را برای آنها بازگو کردم و کشتن پنج باستان شناس دیگری که همراهم بودند به آنها گفتم
به من گفتند که اصلا چنین اشخاصی وجود ندارند به جنگل رفته و هیچ کلبهی متروکه ای هم در آن حوالی نبوده است از همه عجیب تر اینکه گفتند من اصلا باستان شناس نیستم و حتی اسم خودم را به یاد نمی آورم.
اما من مطمئنم همهی آن اتفاقات عین واقعیت بود همهی افرادی که با من بودند را به خاطر داشتم تمام خاطرات باهم بودنمان،اما همه چیز به یکباره نیست شده بود.
آنها بالاخره من را یک آدم دیوانه پنداشتند،وسالهاست که در اینجا زندانی شده ام.
***
حالا روی صندلی در حیاط تیمارستان نشسته ام
درست زیر سایهی یک درخت صدای جیک جیک گنجشگ ها فضا را پر کرده است و من به دیوانه هایی که هیچ چیزی را نمیفهمند و پرخاش میکنند و بی دلیل میخندند خیره شده ام
من دیگر بعد این همه سال پذیرفته ام که دیوانه شده ام وتمام اتفاقات یه خواب بوده اند یک کابوس خیالی
من دیوانه بودم
کسی کنارم نشست او هم لباس هایی چون من و بقیه تنش کرده بود
حوصلهی هیچ کدامشان را نداشتم
بلند شدم که بروم
او پریشان به سمت من برگشت گفت:
«من،من دیوانه نیستم من تازه اینجا آمده ام،باور کن من دیوانه نیستم»
به او گفتم:«همه همین را میگویند،حتی من هم میگفتم دیوانه نیستم»
خواستم بروم که که با حرف هایی که تند تند با خودش میگفت میخکوب شدم
:«من، من مطمئنم که آن کلبه وجود دارد،آن استخوان ها،این امکان ندارد که من دیوانه باشم،همهی دوستانم مطمئنم آنها وجود دارند،من فقط باستان شناس معمولی هستم،چرا دیوانه شوم،آنها به من گفتند تو حتی خودت را هم نمیشناسی من دیوانه نیستم،نه نه دیوانه نیستم»
چشم هایم از حدقه بیرون زده بود
من چه میشنیدم
جوانی دیگر درست اتفاقی که برای من افتاده بود برایش افتاده بود
پس من دیوانه نبودم
تمام سال هایی که فکر میکردم دیوانه ام،دروغ بوده
برگشتم سر جایم نشستم
با هم شروع به سخن گفتن کردیم
حالا این زندان برایم قابل تحمل تر شده بود کسی بود که حرف هایم را میفهمید
و می دانست من دیوانه نیستم....