ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی ۱۳ ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

داستان ویرگولی ها پارت دوم

ببخشید دیر شد

سکوت ــ مهمون جدید داریم

۴

هوا تاریک شده بود که این گروه در غاری عریض در میان کوهپایه های بی نظیر کوتاه که لباسی از درخت و سرسبزی پوشیده بودند مستقر شدند.

نیمه های شب بود.

افراد به سه گروه تقسیم شده بودند.

جلوی در ورودی مهراد نگهبانی می داد.

کمی آن طرف تر آقا آرش خوابیده بود. یا شاید این طور به نظر می آمد که خواب است.

در میانه غار، دالانی کوچک وجود داشت که بانوان گروه حضور داشتند همچو‌ سارا خانم، آرزو خانوم، زهرا و زهره خانوم.

اما در انتهای غار، که امن‌ترین نقطه غار هم می‌شد ام بچه‌ها و نوجوان‌های گروه مستقر شدند.

پسرها در سمت راست خوابیدند و دخترها در سمت چپ.

محسن به عربی گفت: طاب مساؤك.

کسی نفهمید منظور او چیست ولی از آنجایی که بعد از این حرف پشت کرد و خوابید سحر به این نتیجه رسید که او لابد چیزی مثل شب بخیر به فارسی گفته.

ساعت از نیمه شب هم گذشته بود.

ولی هلیا مثل جغد بیدار بود.

از طرفی مهراد نگهبان گروه و مترجم محسن هم توان مقابله با خواب را نداشت و پست نگهبانی خود را ترک کرد و خوابید.

هلیا که دید همه جز او خوابیدند آرام بلند شد و به دهانه غار رفت.

همینطور که با خود می‌خواند:

«به من میگن بتمنی....»

ناگهان چشمش شبحی تار را دید.

باز هم دقت کرد گار درست می‌دید سایه‌ای بلند همچو انسان خمیده و درمانده.

هلیا با ترس به پشت  سرش نگاه کرد.

همه خوابیده بودند چشمانش را بست و با تمام توان فریاد زد.

اول از همه آقا آرش و زهره خانم از خواب پریدند.

آقا آرش مهراد را بیدار کرد و سراسیمه به دهانه غار دوید.

هلیا با ترس به سایه بلندی که نزدیک می‌شد اشاره می‌کرد.

آقا آرش و مهراد چوبی بلند گرفتند و جلوی دهانه ایستادند.

بانو نایبی هم سنگی سفت از گوشه غار گرفتند و آماده دفاع شدند.

حالا همه بیدار شده بودند به جز محسن.

سایه با ترس و لرز نزدیک و نزدیک‌تر شد.

تا جایی که چهره‌اش نمایان شد.

مهراد با تعجب به او خیره شد.

همه بدون ترس با بی باکی به سمت دهانه غار راه افتادند.

هلیا فریاد زد:

«ماهور؟؟»

صدا در غار پیچید:

ماهور....

ماهورررررر

ماهوررررررررررر....

ماهور بی‌درنگ هلیا را در آغوش کشید.

هلیا و ماهور
هلیا و ماهور

پس از خوش و بشی طولانی سارا خانم به او دست داد و گفت: چطوری دخترم؟

یگانه در حالی که سر از پا نمی‌شناخت گفت:

تو هم در این دنیا گیر افتادی؟

جواب او را بدهد خود را در آغوش یگانه انداخت.

غار در تلاطم عظیمی تکان می‌خورد.

همه از دیدن ماهور ذوق زده شده بودند.

بعد از خوش و بش طولانی همه با ماهور بالاخره من رسید.

۵

صبح زودتر از آنکه همه پیش بینی می‌کردند آفتاب خود را بر سر زمین تابید و صبحی نو را آغاز کرد.

همه بیدار شده بودند جز هلیا.

هلیا جغد شب تا دیر وقت بیدار مانده بود و حالا هنوز بیدار نشده بود.

سارا خانم گفت:

« بچه‌ها گشنه و تشنتون نیست؟»

آرزو خانم و دنیز یک صدا جواب دادند:

« داریم می‌میریم از گشنگی و تشنگی.»

محسن که دیشب در خوابی ناز بود و آمدن ماهور را متوجه نشده بود حالا از دیدن او در این غار ذوق زده شده بود  با او خوش و بش می‌کرد.

البته معلوم است که محسن به عربی صحبت می‌کرد و مهراد برای ماهور ترجمه می‌کرد.

ماهور گفت:

«هعی بیچاره محسن. نمی‌تونه فارسی حرف بزنه.»

آقا آرش کیفش را زیر و رو کرد و چند تا لقمه فلافل بندری پیدا کرد و به دست دنیز داد تا بین اعضا پخش کند.

آقا آرش داد زد: فقط مونده آب.

ماهور تا این را شنید یاد دیروز صبح افتاد.

ماهور گفت:

«اب؟ دیروز صبح قبل از اینکه بیام به این غار و شما رو پیدا کنم به یک چشمه رسیدم که رودی کم عمق از آن جاری می‌شد و به سمت درختان بلند می‌رفت.

با هرچی که می‌توانستم آب جمع کردم.

همه آنها را در کوله خود گذشتم و به گردش در این دنیا ادامه دادم.»

ماهور زیپ کیفش را باز کرد.

بطری‌ها، کاسه‌ها دست ساز و ظرف‌های کوچک گلی که خودش ساخته بود را از کوله بیرون آورد.

توی بعضی از این روف دست ساز آب جمع کرده بود توی بعضی دیگر تمشک و میوه‌های خوراکی بود.

ماهور گفت:

« بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید. بعد از ظهر بود که به بوته‌های تمشک و میوه‌های خوراکی رسیدم و آنها را جمع آوری کردم.»

بانو زهره پرسید:

« دخترم اینها رو تو ساختی؟»

ماهور: کدوما؟ این گِلیا؟

ــ اره دخترم.

ماهور: اره با گل شل کنار رود.

ــ آفرین بها نمی دونستم آنقدر هنرمندی.

ــ ممنونم.

داستانویرگول
۵۱
۴۴
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی ۱۳ ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید