ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی ۱۳ ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

داستان ویرگولی‌ها پارت ۱

سلام و درود 🌹

عاشورا به اتمام رسید.

من هم داستان رو نوشتم و اون رو با شما در اشتراک می‌ذارم.

نکته اول: با توجه به زیاد بودن کاراکترها و شخصیت‌ها که شما هستید متأسفانه مجبور شدند بعضی‌ها رو فقط توی یک سکانس یا صحنه بیارم.

نکته دوم: بابا اتی و سید طبق نقشی که دارند تو این پارت نیستند.

عکس دسته جمعی، کار آبجی، دستش درد نکنه خیلی کمک کرد
عکس دسته جمعی، کار آبجی، دستش درد نکنه خیلی کمک کرد

۱۴۰۵,۴,۱

۱

دنیا با انفجار تغییر نکرد.

دنیای جدید بی‌صدا آغاز شد.

وقتی که همه ۱۴ نفر از خواب بیدار شدند جهان  تغییر کرده بود.

این ۱۴ نفر تنها ساکنین این دنیا بودند.

یا دست کم خودشان که اینطور حس می‌کردند.

این ۱۴ نفر، جواد، هلیا، محسن، آقا ارش، خانم حیدریان، بابا اتی، آرزو خانوم، مهراد، سید، سحر، زهرا، یگانه، دنیز و بانو نایبی بودند.

(نکته: سید و بابا اتی طبق نقشی که دارند از پارت‌های بعدی وارد داستان میشن.)

۲

جلو رفتم.

به اطراف نگاه کردم.

خانم حیدریان جلو آمدند.

«جواد! این چه دنیایی هست که ما رو در اون اسیر کردی؟؟»

نگاهی به ایشان کردم.

بانو حیدریان لباسی زرین و طلایی داشتند.

با اعتماد به نفس گفتم:

«رتبه اول مسابقات اکسیر قلم مبارک.»

سارا خانم نگاهی به خودش انداخت و بعد بی آن که چیزی بگوید شاد از راه آمده بازگشت.

صدای اعضای گروه را می‌شنیدیم که به او تبریک می‌گفتند.

ولی استاد آرش دستگردی سخت تر این حرف ها بود.‌

وقتی از من پرسید:

«این چه دنیاییست؟»

هلیا جای من جواب داد:

«تازه اولشه.»

گفتم:

«یک خواب هایی براتون دیدم که.»

یگانه، لات و رک گروه نزدیک محسن شد.

و گفت:

«محسن اینجا هم نقاشی هاشو ول نمی کنه.»

دنیز ــ دکتر گروه پرسید:

«چطور مگه؟»

یگانه جواب داد:

«چون داره نقاشی می کشه.»

محسن گفت: «أعيش من خلال الرسم.»

همه به محسن نگاه کردند.

کسی باورش نمی شد.

او نمی توانست فارسی صحبت کند.

آرزو خانوم گفت: عع یعنی چی؟

یگانه با رک بودن تمام گفت:

یعنی این داداشمون اون قسمت عقلش که فارسی حالیش می‌شد رو از دست داده.

محسن چشم غره‌ای به یگانه رفت.

زهرا هم که وقت گیر آورده بود ویولونش را از توی کیف درآورد و شروع کرد به نواختن.

ناگهان صدای بلند و کلفت مردی نواختن زهرا را قطع کرد.

« او می‌گوید نقاشی کشیدن تمام زندگی من هست.»

همه به سمت صدا برگشتند.

او کسی نبود جز مهراد.

سحر پرسید: منظورت چیه مهراد؟

مهراد جواب داد: أعيش من خلال الرسم به عربی یعنی نقاشی کشیدن تمام زندگی من است.

یگانه گفت: عع این داداشمون هم برعکس محسن که قسمت فارسی فهمیدن عقلش رو از دست داده این داداشمون قسمت عربی فهمیدن هم به مغزش اضافه شده.

خانم نایبی گفت:

حالا یگانه جان اینطوری نگو محسن درسته فارسی نمی‌تونه صحبت کنه ولی فارسی هنوز حالیش هست.

یگانه گفت: هنوز.

هلیا جلو آمد و گفت: هه گناه داره یگانه.

آرزو حانم، آقا آرش و سارا خانم هم به این جمع اضافه شدند.

سارا خانم گفت: اخیک، طفلکی گناه داره.

آقا آرش با لهجه بوشهری گفت:

حالا فارسی حالیشه؟

گفتم: اره بابا می فهمه ولی نمی تونه صحبت کنه.

لحظه ای که دور محسن جمع بودیم، فقط مهراد و استاد آرش و محسن
لحظه ای که دور محسن جمع بودیم، فقط مهراد و استاد آرش و محسن

۳

پس از آن که مشکل محسن حل شد، گروه به راه خود ادامه داد.

در این دنیا جنگلی به چند کوه کوچک و بزرگ رسیدند.‌

آقا آرش پیشنهاد داد:

بهتر است کوه را دور بزنیم.

ولی یگانه و خانم نایبی که ترس نداشتند بر این باور بودند که قله کوتاه ترین کوه را فتح کنند و از همان مسیر ادامه دهند زیرا بانو نایبی بر این باور بود که بالای کوه حیوانات چارپا و گیاهان خوردنی زیاد پیدا میشه.

ولی از آنجا که قصد گروه کنار هم ماندن و ادامه راه از این مسیر بود این پیشنهاد رد شد.

با این حال یگانه هنوز سر حرف خود برای بالا رفتن از کوه‌ها مانده بود.

که طی یک سخت هلیا، دنیز و سحر توانستند یگانه را راضی کنند تا همراه آنها پیش رود.

در این میان هلیا و دنیز خیلی زودتر از همه خسته شدند و شروع کردند به غر زدن.

دنیز حق داشت کیف لوازم پزشکی او بسیار سنگین بود اما کسی نفهمید هلیا چرا مدام غر می‌زند.

سرانجام مهراد با فروتنی کیف لوازم پزشکی دنیز را از او گرفت و راضی شد تا چند دقیقه دیگر آن را حمل کند.

دنیز که خوشحال شده بود جلو رفت و از مهراد تشکر کرد.

مهراد نیز سرش را تکان داد.

لحظه کمک کردن مهراد به دنیز
لحظه کمک کردن مهراد به دنیز

ولی هلیا به غر زدن و نشان دادن خستگی و زانو درد خود ادامه داد.

هرچه هلیا با او صحبت می‌کرد او آرام نمی‌شد.

دو مرد شجاع گروه یعنی آقا آرش و مهراد جلوتر از همه پیش می‌رفتند.

میانه این گروه را بانو نایبی، آرزو خانم و بانو حیدریان تشکیل می‌دادند.

در عقبه گروه من، محسن، هلیا، سحر، یگانه و گاهی زهرا حضور داشتیم.

هلیا با بی‌میلی به من نگاهی انداخت.

فهمیدیم که زیر لب غرغر کرد.

طاقت سحر طاق شده بود.

سحر گفت: چیه هلیاااا؟

هلیا گفت: صد بار گفتم توقف کنیم و استراحت کنیم ولی هیچکس گوش نداد.

یگانه گفت:

ساکت میشی یا برای همیشه ساکتت کنم.

در حال کوهنوردی
در حال کوهنوردی

یگانه و من نگاهی به هم انداختیم.

لبخند ریزی روی لب‌های همه نمایان شده بود.

انگار زهرا و محسن هم از این حاضر جوابی یگانه خوشحال شده بودند.

تشکر از این دو نفر

نیاز به معرفی نیست😅

خ

خود شیفته نیستمممم

فقط دست های هلیا و انگشتانش😅🤭

داستانویرگول
۵۱
۶۹
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی ۱۳ ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید