ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی ۱۳ ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

سایه های امپراطوری ۳

بخش سوم

۱۴۰۵,۴,۱۷

نقشه سوم را می‌دانستم.

راه حلی زیبا و کارآمد.

تنها چیزی که در این نقشه من را آزار می‌داد زمان بود.

باید هفته‌ها صبر می‌کردم تا همه چیز به اوضاع عادی برگردد.

سپس ولیعهد در مراسم تشییع پدرش پادشاه ایوانوویچ شرکت می‌کرد.

و آنگاه با تپانچه به سراغش می‌رفتم.

کاغذ کهنه ای را از جیبم بیرون کشیدم.

تمام راهکارها اساسی و مهم در آن نوشته شده بود.

یکی یکی سطرهای کاغذ را می‌خواندم.

حداقل باید دو هفته صبر می‌کردم تا بتوانم ولیعهد را در مراسم تشییع پدرش ترور کنم.

زمان زیادی بود ولی می ارزید.

اگر ولیعهد دیمیتری صربستان ترور می‌شد، همه چیز تغییر می کرد. حتی موقعیت روسیه در اروپا و نفوذ اتریش در صربستان...

همینطور که به نوشته‌های کاغذ خیره شده بودم صدایی از پشت سرم گفت:

«ای افسر روسی احمق. چطور به رویاهای توخالی مسکو گوش دادی. صربستان همیشه متحد اتریش مجارستان می‌ماند و حداقل تا پنج دهه دیگر نفوذ وین در بلگراد کم نمی‌شود.»

ترسیدم.

قطعاً کسی داشت از پشت سر من کاغذ کهنه من را دید می‌زد.

به خود لعنت فرستادم که متوجه آن مرد نشده بودم.

دستم را توی جیبم کردم و تپانچه‌ام را محکم فشردم.

اگر لازم می‌شد به مرد شلیک می‌کردم.

با این حال شک داشتم بعد از شلیک به آن مرد بتوانم جان سالم به در ببرم و دستگیر نشوم.

آرام روی پاشنه پا به سمت مرد چرخیدم.

باورم نمی‌شد.

همان پیرمرد پشت من ایستاده بود.

با این حال کت و شلواری سرمه ای بر تن داشت.

با لکنت گفتم: «تو، تو... همون پیرمرد فقیری...»

خندید.

«من آلبرت وستر افسر مخفی برلین هستم.»

زمزمه کردم: نه، نه. امکان ندارد. تو یک پیرمرد فقیر هستی.

«اگر افسر باهوش مسکو و قاتل ایوانوویچ همچین چیزی رو بگه یعنی خوب نقش خودم رو بازی کردم.»

زمزمه کردم: لعنتی، پس آلمان هم توی بلگراد صربستان جاسوس و مامور دارد.

گفت: بالکان منطقه حیاتی برای کشورهای بزرگ اروپاست.

کمی فکر کردم.

مامور آلبرت وستر گفت: از دیدنت خوشبختم افسر مسکو.

دستش را دراز کرد.

کمی تامل کردم و به او دست دادم.

گفت: می‌دونم نقشه روسیه برای ترور ولیعهد صربستان چیه. این تنها راه ترور دیمیتری ایوانوویچ صربستان هست.

ادامه دادم: و همچنین طولانی‌ترین و زمان برترین راهش.

با چشم‌های سرد برلینی اش به من خیره شد.

«هر چیزی یک مشکل داره. ولی زمان همه چیز رو حل می‌کنه.»

گفتم: «من می‌تونم حداقل تا دو ماه دیگه توی بلگراد بمونم. از مسکو دستور دارم تا دو ماه صبر کنم تا پادشاه ایوانوویچ و پسرش ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ رو ترور کنم. ولی اگر ۶۰ روز زمان من تموم شد باید به مسکو بازگردم.» 

مامور آلبرت وستر با خونسردی گفت: «البته اگر تا دو ماه دیگه زنده باشی و در زندان بلگراد اسیر نشده باشی.»

«من رو دست کم نگیر مامور آلمانی.»

خندید.

خنده ریزش بیشتر شبیه تمسخر بود.

گفت: «سه روز پیش، سه مامور مخفی انگلیسی در آتن یونان دستگیر شدند. انگلستان جواب خاصی نداشت. همین دیروز همکار آلمانی من در یکی از مناطق بالکان که در گذشته توسط عثمانی اداره می‌شد، کشته شد. بالکان محل اقامت بسیاری از جاسوسان و مامور مخفی‌های کشورهای بزرگ اروپایی از جمله انگلستان، روسیه و آلمان هست.»

سرم را تکان دادم و گفتم: بالکان ترسناک شده. همه اروپایی‌ها می‌خواهند این منطقه مهم را تحت اشغال بگیرند ولی بالکانی‌ها که تازه استقلال خود را از امپراتوری عثمانی به دست آوردند به همین سادگی آن را به اروپایی‌ها تقدیم نمی‌کنند.

آلبرت وستر دوباره به من دست داد و گفت:

ما می‌تونیم با هم مأموریت تو رو به اتمام برسانیم.

هنوز به او شک داشتم. ممکن بود عملیات من را به برلین لو بدهد یا همه چیز را برای مامورین صربستان تعریف کند.

با این حال تنهایی نمی‌توانستم ولیات ترور ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ صربستان را به اتمام برسانم.

وستر گفت:

«بفرمایید بفرمایید. دنبال من بیایید. لطفاً بیایید به جای امن‌تری برویم. اینجا خیلی خطرناکه. ممکنه جاسوسان صربستانی یا انگلیسی حرف‌های ما را بشنوند.»

سرم را تکان دادم و به دنبال آلبرت وستر به راه افتادم.

آلبرت وستر آلمانی و مامور روستوفسکی روسیه در حال صحبت در بلگراد صربستان
آلبرت وستر آلمانی و مامور روستوفسکی روسیه در حال صحبت در بلگراد صربستان

داستانتاریخ
۲۹
۸
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی ۱۳ ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید