۱۴۰۵,۲,۱۷
پارت سه داستان:

شازده نادر خان قاجار روی تخت چوبی کهنه حجره لم داده بود.
منتظر آمدن فاطی بود.
خیلی دیر کرده بود.
با خود گفت: پس کجاست این کنیز؟
ناگهان کسی در زد.
معمولی نه.
دو ضرب، مکث، دو ضرب
شازده از خوشحالی از جای پرید.
فاطی گفت: اذن نشستن نادر میرزا؟
ــ بنشین تو که اذن نمی خوای.
فاطمه آرام روی گلیم حجره نشست.
با تعجب گفت: عع شازده این گلیم رو عوض کردند؟
شازده خودش را روی تخت انداخت.
«اره دیگه خیلی قدیمی شده بود.»
شازده نادر یک سیب درشت از سبد میوه ها گرفت.
صدای گاز زدن او در اتاق پیچید.
تررررق
چقدر صدای دلنشینی برای فاطی بود.
بوی سیب در حجره پیچید.
طعم سیب زیر دندان نادر میرزا خیلی خوش طعم بود.
نادر گفت: خیلی خوش طعم و آب دار هست.
فاطی سرش را تمام داد و گفت:
نوش جانتان آقاجان.
سپس کمی مکث کرد. به اشتباه خودش پی برد.
تصحیح کرد: نوش جانتان شازده یا نادر میرزا.
ــ الان درست شد.
فاطمه سرش را تکان داد.
نادر میرزا گفت: از یزد بگو، دیارت.
فاطمه کمی تفکر کرد. به روزگاران دور و نزدیک فکر کرد. به حوض خانه بزرگ امیر یزد، برق هایش و آفتاب سوزان و کویرش.
تعریف کرد: پدرم خانه دار امیر یزد بود. در خانه کاهگلی کوچکی که در حیاط عمارت سلطان یزد ساخته شده بود زندگی میکردیم. در میانه حیاط حوض خانه بزرگی بود که هر زمستان آبش یخ می زد و من و مرجان یکی از کنیزان دیگر سلطان یزد یخ ها را می شکستیم و در سینی می گذاشتیم و به مطبخ خانه می بردیم.
نادر میرزا کمی مکث کرد. پایش را روی دیگر پایش گذاشت و به خاطرات فاطی تفکر کرد.
سپس گفت: مرجان. مرجان. آن زمان تو و مرجان چند بهار داشتید.
فاطی به فکر فرو رفت.
به خاطرات خویش در یزد تفکر کرد و ادامه داد:
شاهزاده نادر خان قاجار، بنده در آن زمان تنها ۱۵ بهار داشتم ولی مرجان آن زمان ۲۰ بهار داشت. آن زمان ها دو سال پیش بود.
من حالا یک سال است که در تهران، کاخ گلستان خدمت گزاری می کنم.
شازده کمی مکث کرد. سیبش را کامل در دهان گذاشت.
صدای گاز زدنش در حجره پیچید.
شازده گفت: پس آن یک سال وسط چه؟
ــ شازده آن زمان ها من را از عمارت سلطان یزد به عمارت کوچک تری در حوالی اصفهان فرستادند. آنجا عمارت خواهر بزرگه ی امیر یزد بود.
ناگهان کسی در زد.
صدای محمود خان قاجار، عموزاده نادر از بیرون شنیده شد.
نادر خان از جای پرید.
سریع در حجره را باز کرد و از عموزاده دعوت کرد داخل آید.
محمود داخل آمد و نشست.
تا فاطی را دید گفت: عموزاده نادر خیلی با این کنیز هم نشین می شویدا. چیزی شده؟
نادر با اظراب گفت: نه بابا... کنیز خودمان است دیگر.
محمود با زیرکی لبخند شیطانی زد و گفت: ولی من احساس می کنم چیزی شده.
نادر بحث را عوض کرد: ولش کن حالا. شطرنج یا تخته نرد. شربت یا چای؟
محمود کمی فکر کرد و گفت: شربت نه. قلیان می خواهم با چای داغ و تلخ. شطرنج؟ نه همین حالا داشتم با آصف میرزا شطرنج بازی می کردیم.
نادر پرسید: شیری یا روباه؟
محمود خندید و گفت: پنج دست بازی کردیم. دو دست بردم. سه دست باختم.
نادر با طعنه گفت: سه دست باخت؟
محمود گفت: مگر آن زمان را یادت نیست که ۴ دست متوالی در شطرنج تو رو بردم.
ــ محمود مگر من بودم ۳ دست متوالی در تخته نرد باختم؟ ها؟
محمود فقط خندید.
(۵ ساعت بعد) :
محمود با خشم به محبوبه نگریست گفت: این کنیز شازده فاطمه را خوب آزار بده. او را سرزنش کن که چرا آنقدر دیر می کند و هم نشین شازده نادر است. زبانم لال می ترسم چشم نادر او را گرفته باشد. و رسوایی در ایران می پیچد.
محبوبه گفت: چشم آقاجان.
ــ آفرین کنیزک.
ادامه دارد...
پ.ن: از ریتم داستان خوشتون اومده؟ خوب داره پیش می ره؟