۱۴۰۵,۴,۱۳
لطفاً قبل از خواندن این داستان، بخش اول اون رو بخونید🙏🏻

بخش دوم
از راهروی باریک و تاریک تونل عبور می کردم.
بوی نم و رطوبت به مشام می رسید.
سرما تا انتها وجودم نفوذ کرده بود و این آزارش دهنده بود.
فانوس را جلو تر گرفتم.
هر کار میکردم جز چند متر جلوتر هیچ چیز نمایان نبود.
تا آنکه اولین حفره را روی دیواره سنگی تونل پیدا کردم.
حفره کوچک که با هیزم پر شده بود.
دستم را به سمت هیزم ها بردم.
بعضیهایشان آنقدر کهنه و قدیمی بود که زیر فشار دستانم خرد شد.
بزرگترین و محکمترین چوب را از حفره بیرون کشیدم.
نوک چوب را در فانوس فرو بردم.
طولی نکشید تا چوب شعله ور شد.
آتش زبانه می کشید.
نوک چوب را در حفره فرو کردم و هرچه چوب خشک شده و کوچک در حفره افتاده بود ناگهان شعله ور شد.
لبخند زدم.
تا چندین متر آن طرف تر نوری که از حفره بیرون می تابید تونل را روشن میکرد.
با خیال راحت به راه خود ادامه دادم.
نمیدانستم انتهای حفره به کجا میرسد.
به یک ایستگاه قطار؟
یا به یک خانه متروکه؟
تنها چیزی که میدانستم این بود که حفره به بلگراد ــ صربستان میرسد.
پس از نیم ساعت پیادهروی به صورت خمیده در این تونل تنگ و بد بو متوجه شدم که از حفرهها را جا گذاشتم و حالا باید حفره بعدی را پیدا کنم.
شکمم از گرسنگی صداهای وحشتناکی مانند نعره خرس و غرش شیر ایجاد کرده بود.
صدا در تونل میپیچید و فضا تونل را شیطانی تر و ترسناک تر جلوه می داد.
با خود گفتم: اگر من اینجا بمیرم چه میشود؟
چندین متر زیر زمین ستم و هیچکس صدایم را نمیشنود. باید از این تونل خارج میشدم و ولیعهد صربستان را هم میکشتم.
کاغذ رنگی و رو رفته ای را از جیب کتم بیرون کشیدم.
دست خط سردار روسی حتی در این تاریکی هم نمایان بود.
فانوس را روبروی کاغذ گرفتم:
اگر پادشاه صربستان در وین اتریش کشته شود، آبروی اتریش میرود از اینکه نتوانست امنیت مهمان مهم خود را تامین کند.
و همچنین اگر پس از پادشاه صربستان ایوانوویچ فرزند او ولییعد دیمیتری ایوانوویچ را نیز ترور کنیم نسل ایوانوویچها به اتمام میرسد و همچنین وابستگی صربستان به اتریش و لرستان و قدرتمندتر کردن این کشور.
نامه را چند بار و چند بار خواندم.
نقشهای دقیق بود.
مرحله اول نقشه، ترور پادشاه انجام شده بود فقط مانده بود کشتن ولیعهد دیمیتری ایوانوویچ صربستان...
کاغذ زرد و رنگ و رو رفته را در شعلههای کم جان آتش فانوس انداختم.
صدای فس خفیفی شنیده شد...
شعله کاغذ را محاصره و نابود کرد.
پس از چندین ساعت پیاده روی بدون استراحت به دهانه خروجی تونل رسیدم.
خودم را آماده خروج از تونل کردم.
ولی ناگهان سایه مردی را دیدم.
تپانچه ام را بیرون کشیدم.
با خود گفتم: نترس روستوفسکی...
تو افسر ارتش جاسوسان روسیه هستی.
ممکن بود پشت دهانه خروجی هر کسی ایستاده باشد.
از افسر روس همکارم گرفته تا مردی عادی و حتی افسر صربستان.
اگر به فرد پشت دهانه شلیک میکردم صدای گلوله پخش میشد و در عرض چند ثانیه این مکان محاصره و من دستگیر میشدم.
پس چاقوی جیبی ولی تیز خود را بیرون کشیدم.
نفسم را حبس کردم و از دهانه بیرون زدم.
مرد فقیر با لباسهای کهنه و پاره ای که چند متر آن وز طرف ایستاده بود با دیدن من که از دهانه مخفی کنارش سبز شده بودم ترسید و روی زمین افتاد.
با کلماتی بریده گفت: تو...تو ... از کجا.... اومدییییی؟
چاقو را جلوی گردنش گرفتم.
گفتم: شتر دیدی ندیدی وگرنه...
حرفم را قطع کرد:
قربانتان بگردم. میدانم میخواهی چه بگویی وگرنه ونم را میریزی.
خندیدم و سرم را به معنای درست گفتی تکان دادم.
هم شد و از ترس کفشم را بوسید:
شتر دیدم ندیدم.
چاقو را از کنار گلویش پایین آوردم و گفتم: آفرین.
سپس به راه خود ادامه دادم.
خبر کشته شدن پادشاه صربستان به کاخ بلگراد رسیده بود ولی به مردم نه.
مردم خیلی راحت و بیانکه چیزی بدانند در خیابانهای کوچک بلگراد رفت و آمد میکردند.
ولی سختترین چیز اینجا بود:
مردم نمیدانستند پادشاه صربستان کشته شده ولی درباریان و اشراف چرا.
ولیعهد دمیتری صربستان تا حالا باید جایی پنهان شده باشد تا او نیز ترور نشود.
خیلی دیر کرده بودم.
آنقدر دیر که ولیعهد فرصت پنهان شدن پیدا کرده بود.
ادامه دارد...