این داستان جدیدم با خودم هم خیلی دوست دارم.
فضای سیاسی ــ جاسوسی اروپای قرن نوزدهم خیلی جالبه.
حتماً پیشنهادش می کنم.

۱۴۰۵,۴,۱۳
پیش نویس: داستان در سال ۱۸۸۸ اتفاق میافتد. یعنی دقیقاً ۱۰ سال پس از استقلال یافتن صربستان از دولت عثمانی.
تمامی نامهای ذکر شده در داستان خیالی بوده، و همچنین این داستان نیز برگرفته از تخیل خودم هست.
۱۸۸۸ ــ وین ــ کاخ سلطنتی
در مکان مخصوص امن از پیش تعیین شده پنهان شدم.
عرق روی گردنم را پاک کردم.
به تپانچه نگاهی انداختم.
سه تا از گلولههایش کم شده بود.
هیچ کس فکرش را هم نمیکرد روسیه دست پادشاه ایوانوویچ صربستان را بخواند و نقشه ترور او را در هنگام سفر امپراطور به کشور اتریش مجارستان عملی سازد.
لحظاتی پیش را به یاد آوردم:
ماشه را چکاندم...
صدای گلوله شنیده شد...
و چندی بعد امپراطور ایوانوویچ بود که قبل از آنکه فرصت دست بردن به سمت محل اصابت گلوله روی گردنش را داشته باشد روی زمین افتاده بود.
همسرش ملکه صربستان هرچه توان داشت جیغ میزد.
ولی صدای جیغش با گلوله های بعدی ساکت شد.
لباس صورتی ملکه کاملا سرخ شده بود.
اشرافزاده اتریشی بلند شد و ایستاد.
تپانچه را به سمت صورت او گرفتم.
هنگام شلیک به یاد دستور افتادم:
اگر یک اتریشی کشته شود فکر میکنند عملیات تروریستی بر علیه همه اشرافزادگان بود نه فقط ملکه و پادشاه صربستان و این برامون فاجعه است.
بی آنکه به اشرافزاده اتریشی شلیک کنم با سرعت از پلهها پایین رفتم و قبل از آنکه کسی بفهمد من قاتل امپراطور و ملکه صربستان هستم با لباس فقیرزادهای اتریشی فرار کرده بودم.
روی سکوی موجود در انبار نشستم.
گلولههای تپانچه را یکی پس از دیگری پر کردم.
به پشت سر خیره شدم.
صندوقچه ای کوچک چوبی وجود داشت.
بازش کردم.
کاغذ سفید و قلم و دولت همان طور که فرمانده روسی گفته بود فراهم بود.
به اتریشی نوشتم: ماموریت انجام شد. امپراطور صربستان ترور شد.
اگر به زبان خودم روسی می نوشتم و کاغذ قبل از اینکه به دست جاسوس مسکو برسد به دست افسر اتریش مجارستان میافتاد، همه چیز لو میرفت، عملیات شکست میخورد و روزنامهها تیتر میزدند:
عاملان قتل امپراطور ایوانوویچ صربستان روسی ها بودند. و این فاجعه بود.
با این حال نوشتن به زبان اتریشی بهترین راه بود که بیشترین امنیت را داشت.
نامه را توی صندوق چوبی گذاشتم و ان را زیر توده ای از کاه پنهان کردم.
تپانچه را توی کت چرمم گذاشتم و به سمت ایستگاه قطار اتریش به صربستان به راه افتادم.
وین پر از هیاهو بود.
پیرمردی فقیر هر کس را که میدید پیچ پچ می کرد: پسر من پیش خدمت قصر قصر هست. اون خبر داده که امپراطور صربستان در کاخ امپراتوری اتریش مجارستان ترور شده.
افسران اتریشی با یونیفرمهای یک دست را توی شهر رژه میرفتند و راه های خروج را می بستند.
به ایستگاه قطار وین به بلگراد پایتخت صربستان رسیدم.
نفس راحتی کشیدم و بوی آهن ایستگاه را تا انتهای ششهایم بردم.
همین که میخواستم سوار قطار بشوم مسئول اتریشی جلوی من ایستاد.
تفنگش را جلو من گرفت و گفت: متاسفم جناب ولی نمیتونم به شما اجازه خروج از وین رو بدم.
شوکه شدم.
این امکان نداشت.
خیلی وقت تلف کرده بودم.
آنقدر زیاد که افسرهای اتریشی وقت بستن راههای خروج از پایتخت را عملی کرده بودند.
با حالتی شوکه و عصبی از مسئول پرسیدم:
ــ میتونم بپرسم چرا؟
ــ جناب گفتم که دستور از امپراطور اتریش هست خروج از کشور مخصوصا پایتخت امکانپذیر نیست و ممنوع شده.
با حالت کلافه پرسیدم: آخه چراااا. پسر من توی صربستان تنهاست. به او قول داده بودم تا فردا خودم را به بلگراد برسانم.
احساس کردم مسئول قطار هم میداند دروغ میگویم.
مرد چیزی نگفت.
فقط با چشمهای بیرحم و سرد اتریشیش به چشمانم زل زد و با تفنگش بلندش جلوی در ورود به قطار رو گرفت.
کلافه از ایستگاه دور شدم تا بیشتر از این خودم را لو ندهم.
و اینجا بود که باید نقشه دوم رو عملی میکردم.
به سمت شمال راه افتادم.
نیمههای شب بود که به کافه کوچک و بی نام و نشانی رسیدم.
چراغ ها هنوز روشن بود.
در زدم و وارد شدم.
صاحب کافه به چشمهایم خیره شد.
گفتم: سال ها پیش وقتی برف میبارید یک خرس رو کشتم.
وقتی جمله رمز را شنید بلند شد و ایستاد.
گفت: فکر میکنم باید آقای روستوفسکی باشید. از سن پترزبورگ. فکر می کردم تا حالا به سمت بلگراد راه افتادی برای آخرین مرحله عملیات.
ــ زمان با من یار نبود. قبل از اینکه مرز بسته بشه نتونستم فرار کنم.
گفت: ولی همیشه نقشه دومی هست.
ــ برای همین اومدم پیش تو.
ادامه دادم: تونل آماده هست؟
به چشمانم خیره شد:
«همیشه آماده هست.»
لبخند زدم.
لبخندی کوتاه.
گفت:
«باید زودتر از کشور بری. اونها تا قاتل رو پیدا نکنند ول کن نیستند.»
«پس همین الان تونل رو نشونم بده.»
با دست اشاره کرد دنبالش بروم.
بی آن که حرفی بزنم پشت سر مرد به راه افتادم.
کمد کهنهای را با تمام قدرت به سمت جلو کشید.
پشت سر کمد، راهرویی طولانی نمایان شد.
راهرو به اندازه شب سیاه و تاریک بود.
مرد گفت:
«این تونل بهترین تونلی هست که در تمام عمرم دیده ام. در تمام راهرو تاریک و طولانی دهها حفره ایجاد شده که درون هر کدام هیزم و سوخت کافی برای روشن کردن راهرو و فانوس وجود دارد.»
جعبه فلزی کوچکی را از زیر میز بیرون کشید.
قفل عبه را با کلید زنگ زدهای باز کرد.
تفنگ رولور کوچکی به همراه چند گلوله اضافه در جعبه فلزی وجود داشت.
تفنگ رولور را به دستم داد و گفت:
«بگیرش هرچی گلوله و تفنگ بیشتر داشته باشی بهتره.»
تفنگ را لمس کردم.
سرد و یخ زده بود.
مثل جسد سرد امپراتور ایوانوویچ که تا حالا دیگر خونش کل اتاق را پر کرده بود.
از مرد تشکر کردم و گفتم:
« اگر به بلگراد برسم و ماموریت آخر را تمام کنم، وقتی به روسیه سفر کردم کمکها و لطف تو رو اطلاع میدم.»
گفت:
«این کار ها وظیفه من است. من از طرف سن پترزبورگ مامور شدم در وین بمانم و دستورات را عملی سازم.»
وارد تونل تاریک شدم.
پلههای کهنه یکی پس از دیگری ساخته شده بودند.
مرد گفت
: در عملیات آخر موفق باشی.
خندیدم.
باید موفق میشدم.
باید ولیعهد صربستان را نزد پدرش اون دنیا می فرستادم.
ادامه دارد....