۱۵.شروع آبان: همه چی داشت عادی میشد و من اصلا از این خوشم نمیومد، اما بازم یه اتفاقایی میفتاد مثلا برای روز دانش آموز چند روز قبل سیزدهم بچه هارو از سر صف برداشتن بردن تو نمازخونه اونجا صندلی گذاشته بودن برا همه جشن برگزار شد، من رفتم پیش ی نشستم اما میم رو پیدا نکردیم، خلاصه ی هم خیلی خوشحال بود که زنگ ریاضیشون(شنبه ها کلاس ما هم همزمان با اونا ریاضی داشت) خلاصه که جشن آخرای زنگ دوم(همون زنگ ریاضی) تموم شد و رفتیم کلاسامون، از الناز بگم... مطالعه رو جدی تر کرده بود، معمولا با لی لی و ستاره(لی لی رو که قبلا گفته بودم ازش ستاره رو هم همینطور، ستاره همون دختر سر زبان داره که نزدیک دوسال پیش چند پارت ازش پست گزاشتم) درس میخوند، حالا یا خونه ما یا خونه ی یکی از اونا، یعنی عصی رو تو این ماه کلا ندید(تلفنی حرف میزدن)
۱۶.آذر: این ماه یه کم پر شور تر شد، تو مدرسه با ب آشنا شدم، ب هم سرویسی ی بود، که پارسال هم باهم همکلاسی بودن اما امسال ب هم مثل آ مردود شده بود و با هم تو یه کلاس بودن، اما ب گردن نمی گرفت می گفت چون دوستم قرار بود هفتم باشه خودم خواستم دوباره هفتم باشم

قابل ذکره بگم دوست ب هم تو همون سرویس بود، میم هم پارسال تو محله اونا بود برای همین پارسال تو سرویس اونا بود(اون موقع ی سرویس نداشت با اسنپ میرفت مدرسه میومد یعنی هیچوقت ی و میم تو یه سرویس نبودن) اون ماه به مناسبت روز مادر هم یه اردوی درون مدرسه ای برامون گذاشت، قرار بود بچه ها تو حیاط پیکنیک کنن من و ی قرار بود با هم پیکنیک کنیم، میم هم با یه سری از هم کلاسی هاش، اما اون روز... بارون شدید اومد و قسمت نشد.
الناز هم یه بار عصی رو دید اون ماه، البته با لی لی و ب(پسر دایی لی لی)

خلاصه که اون ماه با خوبی ها و بدی هاش گذشت و ما وارد ماه جدید شدیم