ویرگول
ورودثبت نام
H.s.havaejy
H.s.havaejy
H.s.havaejy
H.s.havaejy
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

صحبت سال ها

کتاب “صحبت سال ها”، شرح حال و زندگی فقیه عارف، حضرت آیت‌الله بهجت (قدس‌سره)، نوشته شده توسط فرزند ایشان، حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ علی بهجت.

این اثر ارزشمند، حاصل سال‌ها تلاش و کوشش است تا نور معرفت و حکمت این عالم ربانی را در دل‌ها بتاباند.

این کتاب، نه تنها برای علاقه‌مندان به زندگی علما و صالحان، بلکه برای هر کسی که به دنبال الهام و راهنمایی در مسیر معنویت است، منبعی گرانبها محسوب می‌شود.

 “صحبت سال ها”، چراغی است برای رهپویان طریق اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و همه کسانی که می‌خواهند در امور معنوی ترقی کنند.

عکس جلد کتاب
عکس جلد کتاب

وقتی کتابها را نگاه میکردم، عنوان کتاب خیلی نظرم را جلب کرد. کمی از مطالبش را که خواندم خیلی خوب بود، مطالب به صورت خاطرات بود و این به جذابیت آن اضافه می کرد.

من از نوجوانی خیلی دوست داشتم درباره ی آیت الله بهجت بیشتر بدانم و در مورد زندگی ایشان و اینکه چطور به این مقام رسیدند، بدانم.خلاصه که از کنجکاوی و علاقه، کتاب را گرفتم.

خودم خیلی مطالب این کتاب را دوست دارم و برایم جالب است، بخاطر همین تصمیم گرفتم پستی در مورد آن بنویسم تا انشاالله شما خوانندگان عزیز هم بتوانید از آن بهره ببرید و بیشتر این عالم بزرگوار را بشناسید.

با هم کمی از متن کتاب را بخوانیم.

به‌جای مقدمه

جمع‌آوری خاطرات و مطالب مربوط به پدرم، آیت‌الله بهجت (قدس‌سره) به اواخر سال ۱۳۶۲ یا ۱۳۶۳ شمسی برمی‌گردد. آن زمان شانزده سال بود که فلسفه می‌خواندم. روزی از درس فلسفه به منزل آقا آمدم. همین‌که در را باز کردم خواستم داخل شوم، دیدم یک نفر با لباس طلبگی داخل راهرو ایستاده و دارد کفش‌هایش را می‌پوشد. سلام کردم. برگشت، علامه جعفری بود و با لهجه شیرین تبریزی‌اش جواب سلام داد و گفت: «شما؟» گفتم: «علی» گفت: «آقازاده آقایی؟» گفتم: «آقازادگی ندارم». گفت: «ظاهراً پسر ایشان هستی. با من بیایید من با شما کاری دارم».

بعد لنگه دیگر کفشش را پوشید، دست مرا گرفت و به بیرون از منزل برد. در را بست و دو سه متر از منزل فاصله گرفت. تعجب کردم که چه کار مهمی دارد که باید این‌قدر یواشکی با من حرف بزند. پرسید: «مشغول چه کاری هستی؟»

عرض کردم: «درس می‌خوانم. مشغول فلسفه هستم و مبحث «نفس» کتاب شفا را نزد آقای حسن‌زاده آملی می‌خوانم. دستی هم بر ریاضیات و ستاره‌شناسی و این‌طور چیزها دارم و در دانشکده تدریس می‌کنم». در آن زمان بنده بیش از بیست سال درس حوزه خوانده بودم و چندین سال بود تدریس می‌کردم. گفت: «عجب! این روزها کسی این‌ها را نمی‌خواند! چطوری به این مطالب پرداختی؟» من هم به شوخی عرض کردم: «نان و پنیری سر سفره پدرم بود، استادم هم که مجانی بود و بنده هم بی‌کار!»

ایشان حسابی خندید و فرمود: «حرفی را با تو در میان می‌گذارم، خوب گوش کن». گفتم: «استماع می‌کنم». گفت: «نه، باید عمل کنی!» عرض کردم: «آقا، به مجهول مطلق که نمی‌شود عمل کرد!» گفت: «دست بردار. سربه سرمان نگذار تا برایت بگویم. تمام کارهایت را رها کن و بیا خدمت این پیر را بکن. تو عقلت نمی‌رسد او چه کسی است. با این‌که این‌ها را خوانده‌ای، نه می‌توانی او را بشناسی و نه او می‌گذارد که بشناسی».

متعجب ایستاده بودم و علامه را نگاه می‌کردم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم. ایشان ادامه داد: «من ایشان را خوب می‌شناسم. از نجف می‌شناختم. او به فکر دنیای خودش نیست، چه رسد به این‌که به فکر دنیای تو باشد؛ بنابراین قهراً تو هم می روی دنبال راهی و کاری. تمام کارهایت را رها کن و در خدمت ایشان باش. هر چه گفت، یادداشت کن. نوار بگیر وصحبت هایش را ضبط کن.  حتی اگر چرند هم گفت، تو یادداشت کن! حرف های من را بعدا می فهمی. امانت دار نسل بعدی باش. من قم را دیده ام، تهران را دیده ام، مشهد را دیده ام، نجف را دیده ام، شیعه و سنی را دیده ام،همین یکی باقی مانده است. وقتی او را از تو بگیرند،خواهی فهمید. کاری نکن که بعداً پشیمان شوی.» و در آخر از من عهد گرفت و رفت.

در دلم غبطه میخورم به فرزند آیت الله بهجت، خوش به حالش،که توانست پدرش را زود بشناسد و وقت بیشتری با او بگذراند.

کاش ما هم کمی به بزرگ تر ها،مخصوصا پدر ها و مادرها بیشتر توجه کنیم، آنها معدن تجربه هستند.

ان‌شاءالله که احترام به بزرگتر ها رو فراموش نکنیم و همیشه پای صحبت‌های بزرگترهامون بنشینیم و از تجربه هاشون استفاده کنیم.

 

 

 

کتابخاطراتترویج کتابخوانیآیت الله بهجت
۷
۰
H.s.havaejy
H.s.havaejy
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید