ویرگول
ورودثبت نام
masoud
masoudlinkedin.com/in/masoud-mahmoodzadeh
masoud
masoud
خواندن ۱۷ دقیقه·۱۸ روز پیش

آیا بحث کردن فایده ای دارد؟

چند وقت پیش یه دوست عزیزی ازم پرسید:

فایده این بحثی که باهم داشتیم چی بود؟!

این سوال یه گوشه ذهنم کنار بقیه سوالات جا خوش کرد و بهانه ای شد که بیشتر در مورد بحث کردن کنجکاو بشم، تا اینکه بر حسب اتفاق چند روز پیش به لطف اپلیکیشن «طاقچه» یکی از نوشته های شماره 24 «فصلنامه ترجمان» رو خوندم که تقریبا همون سوال دوستم رو پرسیده بود: «آیا بحث و جدل فایده ای هم دارد؟!»

از یه طرف خوشحال و کنجکاو شدم که با این مطلب مواجه شدم چون حدس میزدم اون مطلب میتونه جواب قبلی من رو تایید و یا بسطش بده و از یه طرف ترسیدم! چون ممکن بود جواب قبلی من رو رد کنه و من رو با اشتباهم روبرو کنه! و کیه که از چشم تو چشم شدن با اشتباهش نترسه و خجالت نکشه؟!

احتمال زیاد واسه هممون پیش اومده که با یکی از اعضای خانوادمون، دوستمون، همکارمون بر سر یه موضوعی، یه عقیده ای، یه باور دینی یا سیاسی، اجتماعی و حتی شغلی اختلاف نظر داشته باشیم، اختلاف نظری که حتی در نهایت به یه نقطه مشترک و به یه توافق منجر نشده! این مطلب از «فصلنامه ترجمان» میتونه تصویری متفاوتی از بحث کردن بهمون بده و کمکمون کنه که شاید بتونیم بهتر و موثر بحث کنیم!

این مطلب در واقع گفتگویی با «یان لزلی» نویسنده و روزنامه نگاری هست که در حوزه روانشناسی، رفتار انسانی، فرهنگ و تکنولوژی فعالیت داره و نوشته هاش در مطبوعات مطرحی چاپ شده و کتاب های خوبی هم در همین زمینه نوشته.


چکیده ای از گفتگوی «یان لزلی» که از کشمکش و بحث در روابط عاطفی و شغلی با نگاهی مثبت و سازنده میگه:

کشمکش بخشی از هر رابطه هست و بودنش مایه تاسف نیست، مخالفتِ آشکار روابط رو تقویت میکنه، رابطه رو زنده نگه میداره و باعث رشد اون میشه، کشمکش یعنی اطلاعات، ما در جر و بحث یاد میگیریم که طرف مقابل واقعا چه فکری داره، چه احساسی داره و این باور، که مناظره ها و مخالفت های ما باید فوق عقلانی باشه واقعا چندان مفید نیست! گاهی با توجه به میزان عصبانیت فرد مقابل میشه فهمید چقدر براش مهم هستیم! در بحث ما میتونیم مدل ذهنیمون از شریک عاطفیمون یا هر کسی که داریم با او بحث میکنیم رو به روزرسانی کنیم. خیلی خوب میشه که روابط عاطفی و کاری ما جوری باشه که به مخالفت آشکار بها داده بشه چون اگه بخوایم از تنش ها و تفاوت ها اجتناب کنیم، اونا از بین نمیرن بلکه به پرخاشگری منفعلانه تبدیل میشن و این چیزیه که روابط رو تحلیل میبره. ما با بحث نکردن، از فکر، اطلاعات، تجربه و بینش دیگران محروم میشیم. عقل، تکامل یافته تا به ما کمک کنه بحث کنیم، ادعاهای خودمون رو مطرح کنیم و اونا رو به خزانه فکری عمومی منتقل کنیم بعدش بقیه میتونن ادعاهای بهتری مطرح کنن و ادعاهای ما رو مغلوب کنن، کارکرد عقل همینه که فرضیه های زیادی مطرح کنه و از طریق فرآیند انتخاب داروینی، قوی ترین استدلال ها باقی میمونن و ضعیف ترین استدلال ها از بین میرن، ما به خودی خود متفکرای خوبی نیستیم و اتفاقا متفکرای پرنقصی هستیم، دانشِ همه ما کمتر از اون چیزیه که فکر میکنیم، خیلی چیزها هست که نمیدونیم یا کم میدونیم یا کاملا اشتباه میدونیم، ما همیشه به دانش دیگران نیاز داریم چون جمعی فکر میکنیم، پس مخالفت و کشمکش یکی از مهمترین راه هایی هست که از این طریق سهم کوچکی را به خزانه فکری عمومی وارد میکنیم و همزمان هوش و بینش خود و دیگران رو افزایش میدیم.


«یان لزلی» از نلسون ماندلا برامون میگه از اینکه سالها زندانی بوده و بعدا به قدرت میرسه و رهبر سیاسی میشه و از این میگه که چطور با همون کسایی که بیست سال اونو از دیدن فرزندانش محروم کردن، دوست میشه!! از این میگه چطور با همونایی که بهش آسیب زیادی زدن سر یه میز میشینه، با صداقت و صراحت حرفشو میزنه و حرفای اونا رو هم میشنوه، بهشون اعتبار میده، دلگرمی میده و به توافقی میرسه که خیر جمعی رو به دنبال میاره.

«یان لزلی» میگه که رفتار شما بر رفتار دیگری تاثیر میذاره، اگه خشمگین بشی طرف مقابل هم خشمگین میشه، اون از تفاوت مخالفت کارآمد و ناکارآمد بهمون میگه، از تنوع دادن به لحن و استدلال برامون میگه و از تاثیر مثبتش در روند گفتگو.


«فصلنامه ترجمان» در شماره 25 مطلب دیگری از «یان لزلی» با عنوان «گفتگو جنگیدن نیست» چاپ می کند:

ما انسان ها مجهز به ابزاری به نام عقل هستیم که بزرگترین موهبت بشریت و مایه فخر تکامل انسان است، ولی عقل عملکرد ضعیفی دارد و ابزار ناقصی است یا حداقل در ظاهر این طور است، ما کلی سوگیری داریم، به خصوص سوگیری تاییدی، یعنی فقط متوجه چیزهایی میشویم که با باورهای قبلی مان همخوانی دارد و چیزهایی را که در تضاد با این باورهاست یه جورهایی نادیده میگیریم. ما تفکر اشتباهی در مورد تعقل داریم، خیال میکنیم تعقل چیزی است که فقط توی مغز اتفاق می افتد، در حالی که تعقل بین افراد اتفاق می افتد، تعقل یک فرآیند تکاملی است و باید گروهی انجام شود و در گروه کاملا منطقی است که همه بخواهند دیدگاه خودشان را ارائه بدهند، در این حالت استدلال ها و دیدگاه های مختلف کنار هم قرار میگیرند قوی ترین استدلال ها باقی میمانند و ضعیف ترین ها کنار میروند. تعقل و تفکر ذاتا تعاملی است. ما جوری تنظیم شده ایم که اختلاف نظر علنی را تهدیدی در قبال خودمان و هویتمان ببینیم حتی وقتی که هیچ ربطی به هویتمان ندارد، در خیلی از بحث ها ما میخواهیم برنده شویم تا تهدید را از خودمان دور کنیم، وقتی چنین اتفاقی بیوفتد هیچ خیری از اختلاف نظر درنمی آید چون دیگر اختلاف نظرمان مربوط به آن موضوع اصلی نیست و فقط گرفتار نبردی بر سر منزلت شده ایم. برای عبور از این نگاه ما باید یه فرهنگ به وجود بیاریم که ایرادی ندارد با هم اختلاف نظر علنی داشته باشیم، وقتی این اصل رو بپذیریم و همه هم به آن عادت کنن، این حالت باعث رهایی می شود. ما باید سعی کنیم این فرهنگ رو به وجود بیاریم که اتفاقا خیلی هم شدنی است. به جز محل کار که علنی کردن اختلاف نظرها ایرادی ندارد، برای زندگی زناشویی و رابطه هم می شود همین کار را کرد، اگر به آن عادت کنیم خیلی روابطمان را تقویت میکند. خیلی وقت ها که با کسی اختلاف نظر داریم در واقع میخواهیم نظر خودمان را به کرسی بنشانیم، همه اش میگوییم ببین، من باهوش تر از تو هستم، حالا گوش کن تا حالی ات کنم! انگار به طرف مقابل میگوییم تو خنگی یا خوش خیالی پس گوش کن تا برات توضیح بدم! اگر این نگرش را دارید، اگر این کار را کنید، بقیه را از خودتان می رانید، هر چقدر که مستقیم به فردی بگویید دارد اشتباه میکند، احتمالش بیشتر است که روی دیدگاهش پا فشاری کند و حالت دفاعی بگیرد، پس کارتان نتیجه عکس دارد و اثر «واپس زدگی» ایجاد میکند. اینکه بخواهم در گفتگو باهوش تر از فرد مقابل به نظر برسم، هدف اشتباهی است، هیچ وقت نباید آگاهانه تلاش کنیم در گفتگو خودمان را باهوش نشان دهیم، همه ما گاهی این کار را میکنیم اگر پیش کسی باشیم که بخواهیم تحسینش را جلب کنیم، تلاش میکنیم خودمان را باهوش نشان دهیم، ولی بهتر است از این باهوش نمایی بپرهیزیم، باهوش نمایی دشمن تفکرِ درست و گفتگویِ سازنده هست، معنی اش این است که حواستان به طرف مقابل نیست و به حرفش گوش نمی دهید، آخرش به هر دری میزنید که خودتان را باهوش نشان دهید، ولی اتفاقا اعصاب خردکن می شوید شاید هم حرفهایتان ابلهانه به نظر بیاید، نباید سعی کنید خودتان را باهوش نشان دهید؛ اتفاقا باید کاری کنید که طرف مقابل احساس کند آدم باهوش و جالبی است. باید به این فکر کنید که چطور باید شرایط را برای گفتگوی هوشمندانه آماده کنم نه اینکه چطور می توانم باهوش باشم، این دو هدف زمین تا آسمان با هم فرق دارند.

«فصلنامه ترجمان» کار بسیار ارزشمندی در جهت ترجمه مقالات و پژوهش های حوزه علوم انسانی انجام میده و این دو مطلب واقعا مفید و ارزشمنده و کاملش رو وقت کردین حتما مطالعه کنین خیلی جذابه.


تا اینجایی که وقت گذاشتین و خوندین مطلب فصلنامه «ترجمان» بود بقیش نظر منه که ممکنه درست یا غلط باشه:

داشتم به این فکر میکردم که چرا بحث کردن، انرژی بر هست؟ چرا بحث کردن بی فایده به نظر میاد؟! چرا بعد از بحث کردن احساس سنگینی و خستگی میکنم؟! چرا صدام بالا میره؟! چرا عصبانی میشم؟! چرا بعدش ممکنه احساس کنم حالم خوب نیست؟! چرا یه وقت هایی ممکنه از طرف مقابلم بدم بیاد؟! یا ازش ناامید بشم؟!

بحث کردن انرژی میگیره چون ممکنه من پیش فرض ها و ذهنیت اشتباهی در مورد بحث کردن دارم که در نگاهم بحث کردن ناخوشاینده، ولی آیا فقط بحث کردن هست که انرژی میگیره؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست که انرژی میگیره، همین متنی که دارم مینویسم، انرژی میگیره، وقت میگیره و اصلا معلوم نیست آخرش متن خوبی بشه، اصلا معلوم نیست بعدش چه بازخورد مثبتی یا منفی میگیرم، اصلا معلوم نیست اون انرژی و وقتی که گذاشتم بهم برگرده، کتاب خوندن، مطالعه کردن، ورزش کردن، سفر کردن، معاشرت کردن و هر چیز دیگه ای واسم هزینه داره، چه زمانی، چه مالی، چه روانی. بحث کردن انرژی میگیره ولی مگه قرار بوده نگیره؟! صرفِ انرژی در ذاتِ بحث کردنه، سکوت کردن، گوش کردن، فکر کردن، تحلیل کردن، استدلال کردن، بررسی کردن، حرف زدن، آره همه اینا انرژی میگیره و اتفاقا طبیعیه که انرژی بگیره و این صرف انرژی، هزینه ای هست که واسه آشنا شدن با یه عقیده جدید، با یه نگاه جدید، با یه زاویه جدید میپردازم، هزینه ای هست که واسه متعصب نشدن، واسه راکد نشدن، واسه رسوب نکردن، واسه رشد کردن میپردازم. هزینه ای هست که واسه آزموده شدن عقایدم، واسه صیقل خوردن افکارم، عقایدم، استدلال ها و ارزشهام میپردازم. هزینه ای هست که واسه عمیق شدن رابطه ام با اون آدمی که دارم باهاش بحث میکنم، میپردازم. هزینه ای است که واسه حل و فصل کردن مساله ای که بینمون پیش اومده، میپردازم.

خیلی به این فکر میکنم چی میشه که خیلی وقت ها رابط عاطفی با عزیزانمون با دوستانمون، رفته رفته کیفیت خودشو از دست میده؟ چی میشه که به مرور از هم دور میشیم؟ اینجور سوالات یه جواب مشخص نداره، خیلی عوامل میتونه تاثیرگذار باشه ولی من فکر میکنم یکی از مهمترین جواب ها در همین نحوه بحث کردن و یا حتی اجتناب از بحث کردن باشه، همون طور که در مجله ترجمان گفت، اگه بر سر اختلافاتمون با هم بحث نکنیم، حرف نزنیم، اگه با هم شفاف نباشیم، اگه به بهانه انرژی بر بودن بحث، با هم گپ نزنیم، اون اختلافات، اون مشکلات، رفته رفته تبدیل میشن به پرخاشگری منفعلانه، تبدیل میشن به یه جور تسویه حساب شخصی، تبدیل میشن به کل کل، تبدیل میشن به پشت گوش انداختن حرف طرف مقابل، تبدیل میشن به نادیده گرفتن طرف مقابل و وقتی که سیلی واقعیت گونه هامون رو نوازش کنه تازه از خودمون میپرسیم چی شد که رابطمون به اینجا رسید غافل از اینکه جایی که باید مشتاق شنیدن نظر طرف مقابل میبودیم، نبودیم. وقتی برای شنیدن نظر مخالف، بستر و فضایی آماده نمیکنیم که فرد مقابلمون بتونه از ناراحتی، یا اختلاف نظر یا دلخوریش بهمون بگه، بذر سرد شدن رابطه رو با دست خودمون در زمین رابطه مون با اون عزیز میکاریم.


بحث کردن مثل یه آینه هست، در بحث کردن خودم رو در آینه فرد مقابل میبینم و این آینه داره چه تصویری از من به من نشون میده؟ بحث کردن یه مهارته و آیا من این مهارت رو بلدم؟! بلدم دلیل بیارم و دلیل دیگری رو هم بشنوم؟ بلدم مستند و مستدل حرف بزنم؟ بلدم که بدون نیش و کنایه و متلک و برچسب زدن، صحبت کنم؟ اگه سهوا، اشتباه کردم و با نیش و کنایه و متلک و برچسب زدن، صحبت کردم، شجاعت و جسارت پذیرش اشتباهم و عذرخواهی کردن دارم؟ بلدم شنونده باشم؟ بلدم حرف طرف مقابل رو قطع نکنم؟ برچسب نزنم؟ قضاوت نکنم؟ صدامو بالا نبرم؟ نسخه نپیجم؟ بلدم وسط بحث، از رابطه ام با اون آدم مراقبت کنم؟ بلدم حرمت نگه دارم؟ بلدم فرد رو از عقیده اش جدا بدونم؟ آیا تاب شنیدن نظر مخالف رو دارم؟ بلدم همدلی کنم؟ بلدم همدلانه و نه با مچ گیری بفهمم چرا مخالفت میکنه؟ چه مسیری طی کرده که به مخالفت با من با عقیده من رسیده؟ میتونم احساس زیر مخالفتش رو پیدا کنم و با احساسش همدلی کنم؟


من با چه پیش فرض هایی وارد بحث میشم؟ اصلا میدونم پیش فرض هام چیه؟ چه جایگاهی برای مخالف و صدای مخالف قائل هستم؟ آیا به تکثر و تنوع فکری اعتقاد دارم؟ وارد بحث میشم که نظرم رو به بقیه تحمیل کنم یا نظرم رو با بقیه به اشتراک بذارم و اجازه بدم بقیه اون رو بررسی و در صورت تمایل انتخاب کنن؟ وارد بحث میشم که درست بودن عقیده و باور و سلیقه خودم رو به رخ طرف مقابل بکشم؟! که اشتباه بودن عقیده و باور و سلیقه طرف مقابل رو تو صورتش بزنم؟! که معلومات و دانش و سلیقه خودم رو تو چشم بقیه کنم؟! که حتما به نتیجه دلخواه و مطلوب خودم برسم؟! که برنده بشم؟! که فقط خشم و ناراحتی و اعتراضمو ابراز کنم؟ صدام بالا میره چون طرف مقابل رو تهدید میبینم؟! تهدید علیه چی؟ علیه هویتم؟ علیه عقایدم؟ علیه عقاید خانوادگیم؟ علیه باورهام؟ سلیقه ام؟ صدام بالا میره که صدای طرف مقابلم رو نشنوم؟ که نکنه یه وقت حرفاش شک بندازه به جون باورهای خودم؟ صدام بالا میره که بگم تو حق مخالفت نداری و فقط اون چیزی که من فکر میکنم درسته؟! صدام بالا میره که لازم نباشه فکر کنم؟ که یه وقت نکنه همه این مدت اشتباه فکر میکردم؟! که یه وقت نکنه با اشتباهاتم چشم تو چشم بشم؟ بحث کردن حتما باید نتیجه داشته باشه؟ حتما باید به توافق و تفاهم مشخص ختم بشه؟ نمیشه به توافق نرسید ولی با عقیده و استدلال و نگاه هم آشنا شد؟ نمیشه تمرین و آزمونی باشه برای صبور بودن؟ برای شنیدن؟ برای به رسمیت شناختن صدای مخالف؟


با تو و شخصیتت مخالفم یا با نظرت؟ اگه با نظرت مخالفم دقیقا با کدوم قسمت حرفات مخالفم؟ با پیش فرض هایی که داری؟ با استدلال هایی که میاری؟ با منابع خبری ات؟ با منابع تحلیلی ات؟ با استنتاج و نتیجه گیری هات؟ دقیقا با کدوم جمله؟ من در نگاه مخالفم چجور آدمیم؟ منعطف؟ متعصب؟ اخلاق مدار؟ منطقی؟ هیجانی؟ عمیق؟ سطحی؟ تعامل گرا؟ اگه قرار باشه من نماینده اون جریان فکری مورد نظر خودم باشه چه تصویری از اون جریان فکری رو به دیگران نشون میدم؟ آیا من با کنش و واکنشم آسیبی به تصویرِ جریانِ فکری موردنظرم نمیزنم؟ آیا جوری برخورد میکنم که فرد مقابلم به تصویر ذهنی من، به باور من، به عقاید من، متمایل بشه یا اونو رو از خودم و جریانِ فکری مورد نظرم بیشتر و بیشتر دور میکنم؟

با چجور آدمایی در ارتباطم؟ فراوانی و پراکندگی و تنوع آدمایی که باهاشون در ارتباطم چجوریه؟ فقط با آدمایی در ارتباطم که با من همنظر هستن و فقط همه همو تایید میکنیم یا با افرادی که با من هم عقیده نیستن هم در ارتباطم و استدلال های اونا رو هم میشنوم؟ تا حالا به این فکر کردم اگه عقیده من، مدل فکری من، استدلال های من، اشتباه باشه چی میشه؟ آیا تاب روبرو شدن با اشتباهم رو دارم؟ به این فکر کردم در چه حالتی ممکنه من اشتباه فکر کرده باشم؟ آیا فکر من، عقیده من، استدلال های من، تنها عقیده درسته و هیچ عقیده دیگه ای نمیتونه درست باشه؟ به این فکر کردم در چه حالتی حاضرم از عقیده ام دست بکشم؟ آیا باید در هر حالتی و بدون هیچ قید و شرطی پشت باورم وایستم؟ آیا باورها و عقاید من، میراثی هست که به من رسیده یا حاصل انتخاب و بررسی و مطالعه و مقایسه خودمه؟ آیا در رسیدن به اون باورها خودم نقش و فاعلیتی داشتم یا صرفا از رسانه و یا از اطرافیانم بهم رسیده؟


بحث کردن با من میتونه بی فایده باشه؟ آره اگه صدامو بالا میبرم، اگه حرفای طرف مقابل رو قطع میکنم، اگه مسخره اش میکنم که صداشو نشونم، اگه انتظار دارم طرف مقابلم فقط و فقط همونجوری به مساله نگاه کنه که من نگاه میکنم، فقط و فقط همونجوری استدلال کنه که من استدلال میکنم، فقط و فقط به همون نتایجی برسه که من رسیدم، فقط و فقط به همون چیزایی باور داشته باشه که من دارم، اگه هیچ علاقه ای به شنیدن نظر مخالف ندارم، اگه هیچ جایگاهی، هیچ احترامی، هیچ حقی برای مخالف و صدای مخالف قائل نیستم بحث کردن با من بی فایده هست، اگه هیچ امکان و هیچ احتمالی هر چند ناچیز برای اشتباه بودن افکارم و عقایدم قائل نیستم و فقط و فقط اون چیزی که من فکر میکنم درسته و غیر از اون اشتباهه، شاید وقتشه به خودم بگم «من یه متعصب هستم!»


اگه من آدم جستجوگری باشم، اگه مشتاق شنیدن نظر بقیه باشم، اگه دنبال اثبات عقیده خودم نباشم، اون وقت، وارد شدنِ درست به یه بحث، میتونه باعث بشه که فکر نکنم همه حقیقت همون چیزی که من فکر میکنم، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با یه عقیده جدید، با یه نگاه جدید، با یه سلیقه جدید باشه، میتونه فرصتی برای رشد خودم و حتی بقیه باشه، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با شیوه های دیگه ای از استدلال باشه، میتونه فرصتی باشه که تفکراتم رو با متر و معیار یه آدم دیگه بسنجم که اگه اشتباه بود برم بگردم دنبال درستش، میتونه فرصتی برای آشنا شدن با منابع و اصطلاحات و کتاب ها و نگاه های جدید باشه، میتونه فرصتی باشه که از متعصب شدن و افراطی شدن خودم  و حتی طرف مقابلم جلوگیری کنه، میتونه فرصتی برای آشنا کردن بقیه با افکار و استدلال های من باشه، میتونه فرصتی برای شناخت و ایجاد پیوند انسانی باشه که به طرف مقابلم نشون بدم واسم مهمی، کنجکاوم که نظر تو رو بدونم، کنجکاوم که با جهان بینی تو، با درونیات تو آشنا بشم و میتونه فرصت و آزمونی برای اخلاقی زیستن باشه، همه اینا میتونه اتفاق بیوفته به شرطی که احتمالی هر چند بسیار ناچیز برای اشتباه بودن عقیده خودم قائل باشم، همه اینا میتونه اتفاق بیوفته به شرطی که آدم کنجکاو و جستجوگری باشم.


و وقتی میتونم از بحث کردن به رشد خودم برسم که همه خودمو همه هویتمو گره نزنم به یه باور، به یه عقیده، به یه معشوق، به یه فرد، به یه گروه، چون وقتی هویتم گره خورد دیگه نمیتونم هیچ دلیلی در جهت اشتباه بودنش بپذیرم، دیگه با هر صدای مخالفی، میترسم که همه این مدت اشتباه فکر کرده باشم و شاید به خاطر همین ترسِ مواجه شدن با اشتباهم هست که محکم و غیر قابل انعطاف میچسبم به باورم، شاید میترسم که اگه اشتباه کرده باشم، هویتم زیر سوال بره و احساس پوچی کنم. وقتی بحث کردن میتونه به رشدم کمک کنه که دوقطبی و دوگانه های خیر و شر، حق و باطل، دوست و دشمن، روشنفکر و متحجر و درست و غلط، از خودم و افکارم و طرف مقابلم نسازم. شک مقدمه یقین است و وقتی من هیچ شکِ مقدسی به دلم راه نمیدم، درگیر باتلاق تعصب میشم و خودمو از لذت کشف، رشد و عمیق شدن محروم میکنم. البته این شک باید عاملی برای تحرک، جستجو و پرسشگری باشه نه مجوزی برای زیستنِ در انفعال.


بحث کردن، جنگیدن نیست، برنده شدن نیست، به رخ کشیدن نیست، ضایع کردن نیست، رقابت نیست، برچسب زدن نیست، بحث کردن، آشنا شدن  و به اشتراک گذاشتن باورها و استدلال ها هست، تلاش برای متعصب نشدن هست، به رسمیت شناختن مخالفه و بحث کردن با دیگری به این معنا نیست که باید از همه عقاید و باورهای خودم دست بکشم، بحث کردن با دیگری الزاما به معنای تایید نظر دیگری نیست، بحث کردن یه روش آشنا شدن با یه شیوه دیگه ای از استدلال هست، و طبق گفته «فصلنامه ترجمان» از اونجایی که تعقل و تفکر یه عمل جمعی هست ما برای رشد عقلانیت و تفکر، نیاز به تعامل با دیگری، نیاز به گفتگوی جمعی و نیاز به تبادل اندیشه های مختلف داریم.


این نوشته یه جور بلند فکر کردنه، میتونه درست یا اشتباه باشه، تلاش میکنم هر دفعه بعد از هر بحث و گفتگو و تبادل نظری، با خوندن دوباره اینا نحوه بحث کردن خودمو بسنجم و ببینم چقدر تونستم در جهت اینایی که گفتم قدم بردارم.

از اون روزی که تصمیم گرفتیم به جای زندگی در غارها، بیایم در کنار هم، شهرها رو به وجود بیاریم، تمدن به وجود بیاریم، نظام های سیاسی و اجتماعی به وجود بیاریم، امکان و احتمالِ اختلاف نظر رو هم ایجاد کردیم، امکان تنش و بگومگو و جر و بحث رو هم ایجاد کردیم، که اگه از غارهامون بیرون نمیومدیم اگه کنار هم نمیبودیم تا الان منقرض شده بودیم و این راهی هست که اومدیم و دیگه بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم و راه بازگشتی هم نداریم. ما خودمون رو اهلی کردیم و به موجوداتی اجتماعی تبدیل شدیم و باید تمرین کنیم که اهلی بمونیم.

یه بار از همون دوست عزیزم تعبیر قشنگی شنیدم:

گفتگو مثل رفتن روی یک پل چوبی معلق در یه ارتفاع زیاده که پایینش یه دره هست، اگه حواسمون به هم باشه، دست همو بگیریم و آروم آروم قدم برداریم، به سلامت از اون پل رد میشیم.

 مسعود محمودزاده

زمستان 1404

اختلاف نظربحثدعوارابطه
۴
۰
masoud
masoud
linkedin.com/in/masoud-mahmoodzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید