ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا سرباز
سمیرا سربازWrite Drunk, Edit Sober.
سمیرا سرباز
سمیرا سرباز
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

به یادِ عمو و پراید 132 سفید رنگ

موومان اول: تابستان

تابستان، یک‌جور خاصی زیر پوست بچه‌سمیرا می‌رفت. سبک‌بال، بازیگوش و پر از شورِ زندگی بود. 

صبح‌ها، همین که آفتاب خوب جاگیر می‌شد، بچه‌سمیرا با موهای پریشان و چشم‌های براق از رختخواب بیرون می‌پرید؛ تنها فکرش این بود:

«امروز کِی می‌تونم دوچرخه‌سواری کنم؟»

دوچرخه را عمو برایش خریده بود؛ قرمزرنگ، کمی بزرگ‌تر از آنچه باید باشد. پاهایش به‌سختی به رکاب می‌رسید و مجبور بود—به قول خودش—«سرِ پا رکاب بزند».

اما همین سختی برایش شیرین بود. انگار دوچرخه‌سواری راهی بود برای اینکه بفهمد زنده است؛ برای اینکه بدن کوچک و پرانرژیش حرف بزند، برای اینکه دلش از شادی پُر شود و بیرون بپاشد.

و تابستان یعنی بیشتر دیدنِ عمو.

کنارِ «عمو» انگار دنیا بزرگتر و گرم‌تر بود. موسیقی شادتر بود. پرنده‌ها انگار بیشتر می‌خواندند. 

موومان دوم: پاییز

بچه‌سمیرا دیگر قد کشیده بود و دفترها و کتاب‌های کنکور، سنگین‌تر از کیف کودکی‌اش شده بودند. کوچه‌ای که زمانی پیست دوچرخه‌سواری‌اش بود، حالا بیشتر شبیه راهرویی بود که از آن عبور می‌کرد تا برسد به خانه و مشق و امتحان.

از عصرهای پاییزی متنفر بود. مگر اینکه پراید 132 سفید رنگ عمو را که کنار آینه وسطش یک آویز طلایی بود از دور ببیند. 

عمو با بخشی از پول بازنشستگی‌اش این ماشین را خریده بود و حالا تبدیل شده به بخشی از دلخوشی‌های کوچک سمیرا. 

با این ماشین به سمیرا رانندگی یاد می‌داد و الحق که صبر و حوصلۀ زیادی هم داشت! یک بار در حین همین آموزش‌ها بود که سمیرا از راست سبقت گرفت و صدای رانندۀ پشتی با بدوبیراه بلند شد. اما خب عمو خونسردی‌اش را حفظ کرد و باز هم به اون فرصت داد تا «پراید سفید 132» را کمی به اینور و آنور بکوبد تا به قول خودش شوماخری شود. 

رانندگی را بگی نگی یاد گرفته بود. عمو هم می‌گفت که دست‌فرمانش خوب است و فقط باید اعتمادبه‌نفس داشته باشد؛ اما در آزمون اول شهری رد شد. بهش برخورد و دیگر پیِ گواهینامه را نگرفت.

موومان سوم: زمستان

چند روز قبل از آنکه برای عمل قلب باز در بیمارستان بستری شود، تلفن زده بود به سمیرا و او را به صرف کله‌پاچه دعوت کرده بود. هرچه به اون می‌گفتند از این غذاها پرهیز کن، گوشش بدهکار نبود. انگار از خوشی‌های دنیا چندتا چیز بیشتر برایش نمانده بود و یکیش همین چشاندن مزه‌های موردعلاقۀ خودش به سمیرا بود. 

صبح سرد و تاریکی بود. آخرین لقمه‌های کله‌پاچه را داشت قورت می‌داد که گفت شنبه باید برود بیمارستان بستری شود. 

آن زمستان کذایی سردتر و خشک‎تر از همیشه بود. روزها کوتاهتر بودند و تاریکی انگار کش می‌آمد.

عمل انجام شد و روزهای اول سمیرا با یک شیشه آب ماهیچه به ملاقات عمو می‌رفت. عمو سعی می‌کرد لبخند بزند و خودش را از تک و تا نیندازد.

روزهای بعدی اما لبخندش کمرنگتر شد. چشمانش آرام بود، خیلی آرام…

آن‌قدر آرام که سمیرا حس کرد شاید دیگر تلاش نمی‌کند برگردد، انگار خسته بود، انگار پذیرفته بود، انگار دیگر نمی‌خواست بجنگد. انگار نه منتظر چیزی بود، نه می‌خواست کسی منتظرش باشد.

این‌ها فکرهایی بود که توی سر سمیرا می‌پیچید. اما یک درصد هم فکر نمی‌کرد که این آخرین باری است که عمو را می‌بیند. 

موومان چهارم: بهار

بعد از دو سال به آن خانه برگشت. پراید 132 سفید درست وسط حیاط پارک شده بود. درش را باز کرد، گردوخاک بلند شد و گویی جوششی از خاطرات از قلبش قلیان کرد و دست انداخت دور گلویش. 

یادِ آهنگ‌های اندی و گلپا،

یادِ تابستان و جاده شمال و اولین تصادف، 

یادِ دور دورهای آذری و مزه کردن آلوچه‌های ترش،

یاد خنده‌های از ته دل و راه ترمینال و خداحافظی تا فرجۀ امتحانات،

یادِ بچگی.

تمام این تصاویر در آنی از جلوی چشمش و گذشت و عین غبار آرام نشست روی زمین.

انگار زمستان هنوز تمام نشده بود. سایه انداخته بود روی بهار. همه‌چیز رنگ‌پریده بود و گوشه‌ای از قلبش دنبال چیزی می‌گشت که نیست. 

آهی کشید و سکوت حیاط، با صدای باد و حرکت آرام شاخۀ درخت خشک‌شده، پاسخش را داد. 

#دنده_عقب_با-اتو_ابزار


دنده عقب با اتو ابزار
۲۵
۸
سمیرا سرباز
سمیرا سرباز
Write Drunk, Edit Sober.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید