ویرگول
ورودثبت نام
تی تی
تی تیخلوت انس
تی تی
تی تی
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

موضوع:بانگ دلنشین

خیانتِ زانوها و لرزشِ دست‌ها کافی بود تا همه‌چیز را لو بدهم.

در فکر بودم چگونه جلویشان را بگیرم که صدای آهنگی آشنا از پنجره‌ی خاطرات به گوشم رسید. به سمت پنجره رفتم. با شنیدن آن نوا، هم‌خوانیِ ناخواسته‌ای را آغاز کردم.

به بیرون نگاه انداختم؛ مردی با سازی عجیب در گذر می‌نواخت.

به یاد دارم در بازی‌های کودکانه‌ام، هنگام شنیدن آن نوا، توان کشف معنایش را نداشتم و با خونسردی و بی‌خیالی به مشغله‌ی قبلی‌ام بازمی‌گشتم.

اما امروز فرق داشت.

امروز آن صدا چیزی را درونم بیدار می‌کرد؛ چیزی میان ترس و حقیقت.

زانوهایم از خیانت نمی‌لرزیدند، از اعتراف می‌لرزیدند.

دست‌هایم از ضعف نمی‌جنبیدند، از مسئولیت می‌لرزیدند.

سال‌ها از کنار آن بانگ گذشته بودم، بی‌آن‌که بپرسم چرا قلبم با آن هماهنگ می‌شود و نفهمیده بودم که بعضی صداها برای سرگرمی نیستند؛ برای بیدار کردن‌اند.

مرد همچنان می‌نواخت.

نه نگاهم می‌کرد و نه چیزی می‌خواست.

انگار مأموریتی داشت: فقط نواختن.

آن لحظه فهمیدم گریختن از آن صدا، گریختن از خودم بوده است.

تمام این سال‌ها، با بی‌خیالی، شجاع به نظر می‌رسیدم؛ اما حقیقت این بود که از مواجهه با آنچه باید می‌شدم می‌ترسیدم.

آهنگ بالا گرفت.

و من برای اولین بار، به جای هم‌خوانی، سکوت کردم.

سکوتی که از تسلیم نبود،

از تصمیم بود.

پنجره را بستم.

نه برای قطع صدا،

برای آن‌که صدایش را در درونم نگه دارم.

آن بانگ دلنشین، دیگر از کوچه نمی‌آمد؛

از من می‌آمد...

خیانتاهنگمهبانگزندگی رویایی
۱۰
۰
تی تی
تی تی
خلوت انس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید