
نامش کبری سعیدی بود معروف به شهرزاد. در فیلم های متعدد سینمای پیش از انقلاب بازی داشت، البته بازی که چه عرض کنم، بیشتر حرکات ناموزون ارائه کرده بود.
خبر این بود که در ۷۵ سالگی درگذشت.
تابستان سال 79 بود در مجله سینما که هم درگیر ویژه نامه صدمین سال سینمای ایران بودیم و پیداکردن آدم های قدیمی این سینما و گفت و گو با آنها
و هم ساخت مستندی درباره تاریخ این سینما که مصاحبه ها را با یک دوربین هندی کم تصویربرداری می کردم.
در کنار یافتن فریدون گله (که هنوز کسی سراغش نرفته بود) و روفیا و حسین محسنی و خسرو سهامی (قوزی فیلم "شب قوزی") و ایلوش و .... خبر پیدا کردیم که کبری سعیدی (شهرزاد) در خانه ای حوالی سه راه طالقانی زندگی می کند.
با همکارم در مجله سینما، آدرس دقیق را به دست آوردیم، ساختمان سابق استودیو تخت جمشید که کمی پایین تر از سینما صحرا بود. او طبقه دوم این ساختمان با وضع فلاکت باری زندگی می کرد.

چند جلسه گفت و گو و تصویر برداری بالاخره کشید به محل دوران کودکی اش در خیابان راه آهن که با دوربین فیلمبرداری رفتیم برای ضبط خاطرات آن روزگار در حالی که در خیابان راه می رفت
در همین حال یک سری افراد معتاد مقیم آن خیابان هم ریخته بودند دور و بر ما که در نهایت باعث شد چند ساعتی را در کلانتری بگذرانیم تا ثابت کنیم در آن محیط با دوربین برای چه منظور فیلمبرداری می کردیم!
در آن گفت و گوها، او. قصه همه روزگارش را بازگفت. اینکه اهل کتاب و شعر و حتی شعر سرودن بوده و در این زمینه کتاب دارد و اینکه نگاه متفاوتی نسبت به سینمای آن روزگار داشته
ولی تنها راه برای ورود یک زن به آن سینما، نمایش فیزیک و جسمش و همان حرکات ناموزون بود،
و راهی برای شاعری و نویسندگی آن هم توسط یک زن وجود نداشت!!
اگرچه شاید اذهان امروز او را در "قیصر" و "داش آکل" و بعد "تنگنا" و "صبح روز چهارم" به خاطر بیاورند
ولی مانند بسیاری از بازیگران آن زمان با یک فیلم ساموئل خاچیکیان به نام "بی عشق هرگز" آغاز کرد (که شاید کمتر کسی بداند فیلمنامه اش را احمد شاملو نوشت!) و برای اولین بار برای تیتراژ آن فیلم رقصید!
بعد از آن در فیلمفارسی های متعددی همین نقش را داشت؛ مانند عروس تهران (احمد نجیب زاده)، شکوه قهرمان (محمد زرین دست)، دنیای پرامید (احمد شیرازی)، روسپی (عباس شباویز)، قصر زرین (محمد علی فردین) و ...
تا اینکه به "قیصر" رسید و نقش معشوقه کریم آب منگل را بازی کرد که 10 دقیقه ای در کافه ، حرکات ناموزون ارائه نمود و بعد هم جای کریم را به قیصر لو داد!
در آن گفت و گوها، شهرزاد از خیلی ها در این سینما شاکی بود، می گفت همه به او کلک زدند، اسامی خیلی ها را برد که همه آنها ضبط شده اند، می گفت می خواست نویسنده و کارگردان شود اما نگذاشتند و او را به بیراهه کشاندند.
می گفت بالاخره توانست از باتلاق بازی در فیلمفارسی ها خلاص شده و کم کم پشت دوربین برود، ابتدا منشی صحنه و بعد هم که در اوایل دهه 50 به طور کلی بازی در آن سینما را کنار گذاشت و به دنبال همان شعر و کتاب رفت تا بالاخره در سال 56 توانست اولین و آخرین فیلمش به نام "مریم و مانی" را کارگردانی کند که پس از انقلاب و در دی ماه 1358 اکران شد.
می گفت به دلیل همین روحیه اش اگرچه حدود 5-6 سال در چاه و چاله فیلمفارسی برایشان کار کرد ولی وقتی کنار کشید، همه او را بایکوت کردند و دیگر سراغش را نگرفتند. پس از انقلاب مدتی را به خارج کشور و نزد خواهرش در آلمان رفت ولی پس از چند سال بازهم به ایران بازگشت.
از آن مصاحبه ها یک خبر از تنهایی و بیکاری و آوارگی کبری سعیدی در مجله سینما چاپ کردیم و همان باعث شد که خانه سینما و وزارت ارشاد به کمکش بروند، حقوق ماهانه ای برایش تعیین شد ولی به هر حال نتوانست کفاف اجاره خانه ها را بدهد و در بدری شهرزاد ادامه یافت.
پس از آن گفت و گوها و دیدارها دیگر خبری از او نداشتیم ، فقط برخی مواقع خبری می شنیدیم که همچنان به دنبال کمک های مالی است و در عسر و حرج زندگی می کند.

کبری سعیدی اولین و آخرین قربانی این سینما نبود، چهره در به داغان فریماه فرجامی را در اواخر عمرش به خاطر داریم که زمانی سیمرغ بلورین هم دریافت کرد! او هم از این سینما و بی رحمی ها و نامردمی هایش، شاکی بود.
مهری مهرنیا و ثریا حکمت را به خاطر داریم که در نهایت تنگدستی و تنهایی سرنوشت تلخی را تجربه کردند چنانچه حکمت برای تامین زندگی اش حتی می خواست قبر خود را بفروشد.


آنچه در تاریخ سینما نیز بسیار تجربه شد؛ از امثال گرتا گاربو و سامی دیویس و بلا لوگوسی و جودی گارلند و راک هادسن و دین مارتین و مریلین مونرو و بروس لی و حتی استن لورل و الیور هاردی و .... سرنوشت های تراژیکی برایشان رقم خورد.