بنام او
-تاریک است، مارا نمیبینند، در ظلمات گام هایی آهسته میداریم و میرویم، میخوانیم و بیدارشان میکنیم.
+به نوری محتاج نیستند، نمیفهمی؟ تنها نور این حوالی ماییم، من و تو، مایی که جدای آنهاییم، تفاوت را بو می کشند، در خفا خفه اش میکنند، مبادا که باقی بیدار شوند.
-اما نمیشود اینجا بمانیم، بی حرکت تنها بایستیم و گذر ایام را با دو چشمی که سدشان خالی شدست و دیگر تنها خون میگریند نظاره کنیم، نمیتوانیم بمانیم، میخواهی مثل آنها شویم؟
+تا باقی خوابند همین است و تنها همین، میخواهی برو، تو تنهایی، اینطور شاید کمتر هم ببینند ات، تو تنهایی، این دیوانگیست..

یک به یک از هم گسستیم، چون مهره های زنجیر، یک به یک از هم گسستندمان و پاشیدندمان، گاهی محزونم میکند انعکاس بوی هم قطاران بر پیرهن های خونینشان، آنهایی که توانستم را با خود برداشته ام، هنوز خونین اند، دیگر خیس نیستند اما خونین اند، گذاشتم که بعد از طلوعی که بتوان آن را دید در جایی در کنار هم مدفونشان کنم، ادغام پیراهن هایشان هنوز هم میتواند شعله ای از عشق برپا کند من به آن، همچنان امیدوارم.
طلوعی که بتوان دید، آخر میدانید؟ گویی که طلسمیست بر سر تا سر این وادی، طلوع را دود مسموم میپوشاند و غروب را خون آنها که هنوز نخوابیدند.
نا نجیبان خون میریزند، جان میگیرند، اگر آن هنگام که میخواهند نخوابی و آن هنگام که میخواهند بر نخیزی و جز از خواستشان باشی و جز از سمت انگشت اشاره شان گام نهی، نا نجیبان خون میریزند.
ما هم میگفتیم که نوری نیست، نور بود ما چشم هایمان را از ترس بسته بودیم، ترس، امان از ترس که چه کار ها که نمیکند، اما روزی آنان آمدند، در میان خودمان بودند، از میان خودمان برخواستند و تکانمان دادند و آنقدر دادند و دادند و دادند که بیدار شدیم، از آن روز به مضاح میگفتیم که شما طلوع اید، شما نور اید و الباقی خوابیم، نور شماست که ما را بر میخیزاند، جدای شمسی که در آسمان میسوزد.
حال مضاحمان را خودشان هم بدست گرفته اند و به یکدیگر نور میگویند، به مانند همین آخرین مکالمه شان، میگفتند "تنها نور این حوالی ماییم" آری بودند، از ما میپرسید؟ خب ما میشنیدیم، میگفتند که اینها همه خوابند، اما خودشان هم میدانستند که میشنویم، میدانستند که ما نخفته ایم، خود را به خوابی بسته و از آنها جدا بافته ایم، آری، بیدار شدیم و به آنها پشت کردیم، بیدار شدیم و چشم نگشودیم، بیدار شدیم و...
خب حق داشتیم نه؟ میترسیدیم.. دلمان میسوخت ها، اما هراسمان از انسی که در وجودمان بود قوی تر بود، گویی آن زمان بشر نبودیم، تنها بودیم، تنها پاره ای از ترس بودیم.
این آخرین مکالمشان بود، از همجدا شدند به گمانم، یکیشان باز هم گام برداشت و شروع به خواندن باقیمان کرد، صدا بر سر انداخته بود که بیدار شوید! همراه شوید! همگام شوید! هم شوید.. هم شوید...
آن یکی به گمانم، آخر چشمانم بسته بود، نمیدیدم او را، به گمانم تنها ایستاده بود و تماشا میکرد، میخواست کمک کند، اما تنها ایستاده بود و تماشا میکرد، ما هم میخواستیم کمک کنیم و بیدار شویم، اما خواب ماندیم، میخواستیم، اما نشدیم.
صدایش را شنیدند و آمدند، باز هم میخواند و فریاد میداد که بیدار شوید، لطفا، بیدار شوید...
بر سرش ریخته بودند گویی، تکه تکه اش میکردند و فریاد میداد که بیدار شوید، گلویش را میدریدند و باز هم خس خس کنان میگفت که بیدار شوید، نفسش رفت و...
هم قطار دیگرش آنجا بود، به گمانم اشکمیریخت، قطره ای بر صورتم افشاند آخر، بعد از آن سقوط زانویش را در کنارم میشنیدم گویی، زانو زد در کنار من و اوهم خوابید، اوهم خوابید.
آن یکی اما، اندکی آن سو تر، آخر نتوانست زیاد دور شود، اندکی آنسوتر افتاده بود، نفسش هم بند آمد، فرجامش همین بود، فرجامشان این بود، از آنها شاید قصیده گفتند و شاید هم نگفتند، اگر گفتند که ماهم زمزمه خواهیم کرد، نه بر لب ها! بر لب میشنوند.. در دل هامان، در دل تکرارش میکنیم..
آن یکی آنسو تر افتاده بود، نفسش بند آمد، اما، هنوز هم در سیاهی طنینی دارد نوایش، هنوز هم در باد کسی میگوید که بیدار شوید، همراه شوید، همگام شوید، هم شوید و هم شوید و هم شوید.
-خنیاگر خیس اردیبهشت ماه ۱۴۰۴