بسم رب الشهدا و الصدیقین
به نام او
بوی ملایم دود و خاکستر، فضا را پر کرده است تا چشم چشمایی میکند، آجر و کاشی و سیمان است که زمین را به یکباره فرش کرده است، اما در آن میان صحنهای آشنا هوشیارم میکند، تن شوخ اندود عروسکی که لباس قرمز به تن دارد، در میانه آجرها و سیمانها و خاکستر آرام خوابیده است...
او را میشناسمش انگار که ریحانه آخرین لالایی را برایش خوانده است که در آن غوغا به خوابی عمیق رفته است با آن صدای نحیف و آرام او را به دنیای خیال روانه کرده است و بعد...
به خودم که آمدم عمق فاجعه را بار دیگر در خود یافتم خانهای از جنس خاکستر و نه از سنگ و آجر و کاشی در برابرم عمود است، خانهی عمویم حسین است که چندی پیش در شرارههای خشم و جهل و کین آدمیبه یغما رفت و همهشان را در میانهی اوراق تاریخ نقش و نگاری داد...

در بین فلسفه بافیهای بیثمر ناگاه نامی در دل و بر زبانم زمزمه میشود، سجاد، این نام آنقدر بر شانههای نحیفم سنگین است که به خاک و بر زانو میآوردم، چگونه میشود. چگونه میشود که هر بار به پای این خاکسترها شتابان میآیم و باز هم باور نمیکنم، چگونه میشود که سالها خاطره را به چشمانم ورق میزنم و به انتظار مینشینم تا مثل هر بار و دیرتر از باقی بیایید و حسین عذری از سجاد و ریحانه بیاورد و تأخیرش را توجیه کند و باری دیگر باز هم تأخیر کند، چگونه میشود که نگاه پرمهر و معصومانه ی زن عمویم را در تاریکی خاکستر ها فراموش کنم، چگونه میشود که خیابان پر هیاهوی انقلاب را بی برادر وجب کنم، چگونه میشود که من باشم و سجاد من نباشد...
آنقدر از تو دارم برای گفتن که ترجیحم بر هیچ نگفتن است، آنقدر بی تو تنهایم در میانهی سوگوارانت که ترجیحم اشک نریختن و شیون نکردن است...
حتی غم جانسوزت آنقدر عزیز است که میخواهم در خود به آغوشش کشم، ای برادر هیچ گاه نداشتهام، سجاد من...
چندی میگذرد، تابلوی ساختمان شقایق، همچنان نور را ضعیف تر از قبل بازتاب میکند، بر یک ضلع از خرابه های صفا خانه ی عمویم، پرچم سه رنگ الله نشان در نسیم صبحگاهی میرقصد و خود نمایی میکند، گویی که نشانی میدهد از عشقی که در این خرابه ها مدفون است، یک جهان عشق نهان است اینجا...
به راستی که جهانی از عشق بود در نگاه مظلومانه ی حسین، در خنده های خموش سجاد، در مهر مادرانه ی معصومه، و در شیطنت های ریحانه..
جهانی از عشق در زیر و بم این این خرابه هاست...
چهره ی عمویم را به خاطر میاورم، در آخرین جمع خانوادگی، تبسمی بر لب داشت و نگاهی بس عمیق، گویی که نگاه ترحم ثروتمند باشد بر مسکین، آنگاه نمیدانستیم که به راستی چنین است، چه ثروتی است عظیم تر از این مردن، که چنین مرگ فاخری ارجمند تر از تمام دارایی های دنیوی است..
در خواب هایم هنوز هم میبنمشان، با مرور زمان مرز میان خواب ها و واقعیت محو تر و محو تر میشود، گویی که هنوز چنان زنده اند که زندگان را به سخره ی مردگی میگیرند..
از هیچ شروع کردم، دردی بس عمیق را از خود رهاندم، و حال به هیچ رسیدم..
عموی شهیدم، هنوز هم تشنه ی باری دیگر دیدن و بوییدن عطر پیراهنت هستم، عطری که هرگز فراموشم نمیشود..
خنیاگر خیس، فروردین ماه ۱۴۰۵
نمیشود..