
زندگی آن تبسمی است که از دلِ یک دردِ پنهان میجوشد،
و آن لبخندِ شیرینِ کودکی که در پسِ پردهی غمها پنهان مانده است.
زندگی آن واقعیتِ تلخ است که در فراز و نشیبِ روزگار،
مانندِ کوهی استوار، در برابرِ طوفانها میایستد،
و در عین حال، آن رویاهای کوچک و شیرینی است که در قلبِ ما زنده میمانند.
زندگی آن فردی معصوم است که در دلِ قاتلی پنهان شده،
و آن مهربانی که در کنارِ ظلمتِ ظالم، نور میتاباند.
زندگی آن اقیانوسی بیکران است که در آن ماهیهای کوچک و سخنگو،
آوازِ امید را میسرایند،
و در عین حال، آن رودی خروشان است که در مسیرِ خود، سنگها را میشکند.
زندگی پر از نشاط و شادی است، اما گاهی پر از غم و اندوه،
و این دو، دو بالِ یک پرندهاند که پرواز میکنند.
همواره در جستوجوی زندگیام، خیالی روبهرویم ایستاده،
فرقی ندارد شیرین یا تلخ؛ آیا واقعاً زندگی است؟
نمیدانم آیا انسانی هستم که به دنبالِ زندگی میگردد،
یا اینکه زندگیام را با پیدا کردنِ انسانی میگذرانم.
شاید زندگی، همین جستوجو باشد؛
این پرسشهای بیپایان، این دردها و شادیها،
و این حسِ تنهایی روح،در هر لحظه.