
در این گسترهی پهناورِ هستی، داستانها میآیند و میروند، نوشته میشوند و خوانده میشوند تا سرانجامی برایشان رقم بخورد و پردهای بر آنها کشیده شود، اما برخی از این روایتهای ناب، سرنوشتی متفاوت دارند؛ آنها آغاز میشوند، بر کاغذ جاری میگردند، اما هرگز بر زبان نمیآیند و هیچگاه به پایان نمیرسند. اینگونه داستانها، همچون حفرهای عمیق و تهی در دلِ زمانه، در آغوشِ بیکرانِ لحظهها رها میمانند تا برای همیشه در سایهیِ فراموشی باقی بمانند.
آنها تنها در تخیلات خوانده میشوند، در سکوتِ غیبِ دلها گفته میشوند و در دفترِ نامرئیِ تقدیر نوشته میشوند، اما هیچگاه به کلمهیِ پایان نمیرسند و گویی جادهای بیپایان در تاریکیِ مطلق هستند که نه نوری در راه دارد و نه همسفری تا به مقصد برسد و تنها در تنهاییِ مطلق به سوی تاریکیِ ابدی رانده میشوند.
اما عدهای از داستانها نیز وجود دارند که هرگز آغاز نمیشوند، نه بر زبان میآیند، نه بر کاغذ نوشته میشوند و نه هرگز خوانده میشوند، اما در این جهانِ پیچیده و تلخ، همان داستانهایی که هرگز آغاز نشدهاند، بهتر از آنهایی هستند که ناتمام ماندهاند و هیچگاه پایانی برای روایت کردن ندارند؛ چرا که داستانهای بیپایان، همواره بخش عظیمی از وجودِ انسان را به درهیِ تاریکی و ناامیدی میکشانند و او را به آغوشِ سردِ بیکسی و تنهاییِ مطلق میسپارند تا در این فضایِ خالی، روحِ او هرگز آرام نگیرد و همواره در جستجویِ داستانِ پایان نگرفته، در این وادیِ تاریک بگردد.