
معمولا اهل آرزوی خوشبختی کردن ، برای کسی که آرزو میکردم باهاش خوشبخت باشم ، نیستم.
ولی با این حال آرزو میکنم همیشه بخندی...آخه لبخندت واقعا شیرین بود.
مدت زیادی گذشت ، گذشت ، گذشت ...اما من هنوزم فراموشت نکردم.
صدات رو ، لبخندت رو ، حرف هات رو ، چشمات رو ، دستات رو...
میدونم نیستی ،میدونم نمیخونی،نمیبینی،حتی اگه ببینی هم برات مهم نیست،مثل یک غریبه،بی تفاوت فقط مثل یک داستان میخونی و میگذری.
کاش منم مثل تو بودم...راحت میگذشتم،از همه چی.
از تو ، از لبخندت ، از چشم هات ، از حرف هات ، از خودم ، از زندگی،از همه.
درسته خیلی کم بودی ، ولی توی همون مدت کم،شیرین ترین روزهای من رو ساختی ، حتی شاید تو بعضی هاشون رو نفهمی،بعضی از ساده ترین اولین ها رو ، شاید هم فقط برای من ، اولین بود.
مثل دونه های درشت برف تو زمستان که هنگامی کنارمت بودم،به چشمم نمیومد...یا مثل سردترین زمستان و برف ها که با یک تبسم خورشیدی ساده ی تو تبدیل به گرم ترین زمستان میشد.
یا حسی که با نگاه کردن به سیاهی چشم هات پیدا میکردم.
حسی که با شنیدن صدای قدم هات بهم دست میداد،حس آرام و قرار گرفتن و صامت شدن تمام جهان وقت هایی که دست هات رو میگیرفتم.
....
امروز هم مثل بقیه ی روزها دلتنگت بودم ، گفتم بنویسم برات.
راه دیگه ای جزء این ندارم.
از نظر من اون لبخند های شیرین ، لااقل لیاقت یک خدافظی رو دارن.
خداحافظ.(: