ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

زمستانی سرشار از گرما.

اوایل زمستان بود و دانه‌های برف چون پرهای سپید فرشته، آرام‌آرام از آسمان بر زمین می‌ریختند و من در سکوت کوچه‌ای خلوت، زیر سایه‌سارِ شاخه‌های لختِ یک درخت، ایستاده بودم و چشم به راهِ تو. شور و شوقِ دیدار، پس از این همه هفته‌ دوری، تمامِ وجودم را فرا گرفته بود و با خود زمزمه می‌کردم که باید سرد و سنگین باشم، باید کمی فاصله بگیرم تا مبادا دوباره دلت را با عشقِ بیش‌ازحدِ خود بشکنم. لحظه‌به‌لحظه این وعده‌ها را تکرار می‌کردم تا مطمئن شوم، اما وقتی رسیدی و چشمانت را دیدم، تمامِ آن جدال‌های درونی و آن زمزمه‌های محکم، در کسری از ثانیه محو و فراموش شدند. انگار هیچ‌گاه آن‌ها را نگفته بودم.

این‌همه دلتنگی چنان مرا فرا گرفته بود که در سکوتِ رانندگی‌ات، فقط به تو خیره مانده بودم، بی‌آنکه متوجه باشی که نگاهم از تو جدا نمی‌شود. وقتی نگاهی به مسیر انداختم، فهمیدم که باز هم به همان جاده‌ی همیشگی، به همان جاده‌ی خلوت و تاریک رفته‌ای؛ جاده‌ای که انگار انتهاش، آغوشِ گرم تو بود. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شده بود، گویی هر دو ترجیح دادیم به جای بیانِ حرف‌های پنهان، در سکوتی عمیق غرق شویم.

جاده به دریا می‌رسید؛ دریایی با موج‌های خروشان و سرکش. از ماشین پیاده شدی و به بدنه‌ی آن تکیه دادی و من روی شن‌های سرد ساحل، آرام دراز کشیدم و به آرامشی فکر می‌کردم که کنار تو تمامِ وجودم را در بر گرفته بود. برف‌ها همچنان می‌باریدند و سردی هوا شدت می‌گرفت، اما من نه‌چندان سردی احساس می‌کردم. تو سیگاری روشن کردی و در حالی که از زیبایی موج‌ها سخن می‌گفتی، من در دریای تاریک و عمیقِ چشمانت غرق شده بودم، غافل از زیبایی دریا در آن روزِ برفی. ولی تو هرگز متوجه احساساتم نشدی، یا شاید هم می‌دانستی اما هرگز آن را جدی نگرفتی

اکنون زمان گذشته و من طوری رفتار می‌کنم که گویی دیوانه شده‌ام: خنده‌هایی بی‌موقع، گریه‌هایی بی‌دلیل، حرف‌هایی بی‌معنی و سکوتی عمیق. خلاصه‌ی زندگی‌ام پس از تو، همین‌هاست؛ داستانی که در آن برف‌ها می‌بارند اما گرمیِ آغوشِ تو نیست و دریا موج می‌زند اما سکوتِ چشمانت را ندارد. این غم، این تنهایی و این انتظار، تنها همراه همیشگی‌ام شده است.

دریا
۱
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید