ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

عدالتی بی وجدان.

آره ، دوباره میدونم نمیخونی و مینویسم،این بار نه تنها برای تو ، برای تموم دنیا..برای تموم دنیا و آدم هاش،برای تموم دنیا و اتفاق هاش.حتی شاید هم برای خودم.

بعضی وقت ها دنیا به طریقی بهم طوری ضربه میزنه که با خودم میگم:"اینبار دیگه تمومه".

نه این که نخوام ادامه بدم ، دوباره جون بگیرم ، بلند بشم ، سرپا وایستم و محکم بایستم...میخوام،ولی نمیشه.

تا میخوام از اول شروع کنم یادم میاد چقدر برای همین اولی که سرانجامش دوباره به یک اول دوباره ختم شد ، تلاش کردم.یادم میاد چقدر برای رسیدن به هدف هایی که الان همشون پوچ شدن تلاش کردم،برای رسیدن به آدم هایی که رفته رفته از من دور و دورتر شدن ، یادم می افته با چه زور و تلاشی دوباره سر پار ایستادم ولی هنوزم هم همون جایی هستم که بودم .سخته...قبول کردن همه ی این باخت ها و شروع کردن های مجدد،سخته پذیرفتن بازی های تکراری با بازیکن های متفاوت...اما خب واقعیت همینه ، زندگی از اولش هم همین بوده . و از روز تولد تا روز مرگ هم همینه ، برای همه،نه تنها من‌.میدونم باید از اول شروع کنم ، ولی این بار ، تویی رو روبه روی خودم میبینم که برای شروع دوباره و قوی بودن ، باید ازش بگذرم...این رو هم میدونم که شدنی نیستی ، مثل بقیه ی روایت هایی که شدنی نبودند.ولی نمیتونم ازت دست بردارم ، از تو ، شاید هم از آرزوهایی که با بودنت به واقعیت تبدیل میشدند،از کارهایی که بخاطر تو انجام دادم . دیگه نمیخوام شروع کنم ، نمیخوام ادامه بگم ...دوست دارم یک گوشه بشینم و تا به دل صبح موسیقی گوش بدم ، تو حال خودم باشم ، کسی هم کاری به کارم نداشته باشه .

میخوام ساعت ها بشینم و به احساساتی که دفن شدند،فکر کنم...ولی فکر ، فکر ، فکر تا کجا.؟!تا کِی؟!باید تمومش کنم ، باید ادامه بدم ، به زندگی ، به زندگی ای که زیاد باهام مهربون نبوده.اما چیزی رو که ازش مطمئنم،این اولین بار نیست ، اولین بار نیست که زمین میخورم ، اولین باری نیست که نمیخوام ادامه بدم،تنها باشم ،این ناامیدی تکراریست.عادت کردم بهش،به دوست داشتن های ظاهری آدم ها ، ظاهر شیرین و باطن داغون آدم ها،به روایت های بی پایان عادت کردم و میدونم که در دل هر ناامیدی امیدی هست که من هنوز بهش پی نبردم ، در دل تاریکی نوری خفته است که فقط چند قدم با من فاصله دارد ، میدانم هر طوفانی انتهای شیرنی دارد و هر پایانی آغازی.

آدم هایی هستند که دم به دقیقه به روم میارند که چقدر گوشه گیر شدم ، از همه دور شدم ، مثل معتاد ها ساعت ها به یک گوشه زل میزنم ، ساکت ساکت.

میخوام وایستم مقابلشون و بلند فریاد بزنم،این افسردگی بی دلیل نیست ، این گوشه گیری،ترجیح تنهایی،دوری از اجتماع بی دلیل نیست ، همه ی این ها ریشه ی بی عدالتی دارند.

بی عدالتی دنیا،این که من چیزهایی رو تجربه میکنم که هنوز درکشون هم برای من مشکله ، آدم هایی رو از دست میدم که شب و روز آیندم رو باهاشون تصور میکردم ، این که تمام آدم هایی که بخاطرشون حتی از خودم هم گذشتم به سادگی از من میگذرن،این که بخاطر ادامه دادند باید حتما به چیزی پایان بدم که نمیخوام.

این ها عادی نیستن ، برای هیچکس ، همه ی این ها بی عدالتین .

تضاد های جهان ، بی عدالتیه .فقر و ثروت،عشق و نفرت ، شب و روز ، خوب و بد ، ذهن و قلب ، منطق و احساس ، کوچک و بزرگ ، زشت و زیبا .

همه ی این ها بی عدالیتند ، بی عدالتی هایی که برای تشکیل همین جهان ضروری هستند .

بی عدالتی هایی که وجود انسان را سرشار کرده اند.وجود همه مایی که پر از خلق و خوی بی عدالتی است.

من از همین جهان و انسان هایش اعتراض دارم ،من از خودم اعتراض دارم . اما بزرگرترین اعتراض من از خود من این است که نمیتوانم همین اعتراضم را بیان کنم .

به هیچکس ...

بی عدالتی
۱
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید