
مدتهاست که نیستی و تو ، با رفتنت بخش عظیمی از وجودم را برده ای،بخش باقیمانده ی آن نیز تنها برای نفس کشیدن کافیست، اما نه برای زندگی کردن؛ زیرا زندگی، همان نفسی است که در حضورِ تو جریان مییافت و اکنون تنها یک تپشِ بیمعنا در سینهام باقی مانده است.
هر شب، به حرفهایت فکر میکنم، به ندایی که فراموش شده و به زلفی که از یاد رفته و به تویی که فقط غمِ نبودنت برای من باقی مانده است و واژهها، دیگر نمیتوانند این کوه از احساسات را بیان کنند و حتی خودم هم نمیتوانم با خودم یا اطرافیانم یا تو که در خیالم تنها همصحبت من هستی، راز و نیاز کنم ،به همه چیز عادت کردهام، به تنهایی، به ناامیدی، به ناتوانی، اما به نبودت عادت نکردهام و نمیخواهم عادت کنم.
از وجود من، منی باقی مانده که همواره فریاد میزند: برگرد، تا تمامِ این خوشیها لااقل با یک خداحافظی تموم شوند و امیدوارم روزی برگردی، بخوانی و متوجه شوی که بخاطر تو مینویسم و تنها دلیلِ زنده بودنم تویی و مهم نیست چه کاری کردی، چطور ضربه زدی یا که چطور با دستهای خودت میخواستی به زندگیام پایان دهی، زیرا من روزی که بودن با تو را پذیرفتم، مرگ را در دستان خودت نیز جزئی از سرنوشت خودم دانستم و در این مسیر، تنها امیدم، بازگشتِ توست تا این داستانِ عاشقانه، سرانجامی شیرین پیدا کند.
برای تو ای شیرین ترین درد من در تمام زندگی.800424