ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

نهنگ آبی.

پریشب باز هم به آن پارک قدیمی رفتم، اما دیگر آن معنای آشنا را نداشت؛ انگار روحش را از دست داده بود و به آسایشگاهی برای دلتنگ‌ها بدل شده بود. قدم‌هایم را آهسته برمی‌داشتم، نسیم با عطر درختان و سایه‌های غمگین، آرامشی عجیب به جانم می‌ریخت، اما خالی بود؛ خالی از یک لبخند، خالی از یک همدم، یا شاید از چشمانی قهوه‌ای که آرزوی دیدنش را در سینه داشتم. بر روی چمن‌ها دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم؛ خستگی و بی‌حوصلگی مرا به شمارش ستاره‌ها کشاند، اما ناگهان جادویی رخ داد: رنگ آسمان دگرگون شد و ستاره‌ها به ماهی‌های رنگارنگی تبدیل شدند که در دریایی از نور شنا می‌کردند و ماه، نهنگی آبی‌رنگ که بر فراز امواج می‌رقصید. با تعجب به این معجزه نگاه کردم و حس کردم در دریایی تاریک و عمیق غرق شدم؛ جایی که ترس و عشق در هم آمیخته بودند. ناگهان صدای مردی از ته دل تاریک آب بلند شد: «نهنگی که از آب می‌ترسد، سرنوشتش چیست؟» در حیرت به اطراف نگاه کردم، اما جز من کسی نبود. به پیکر عظیم نهنگ آبی خیره شدم و حسی عجیب از پایان یافتن ماجرای زندگی در دلم جوانه زد؛ آرزوی دیرینه‌ام که می‌خواستم در دریا غرق شوم و ناپدید گردم. اما دوباره آن فریاد بلند شد: «نهنگی که از دل تاریک دریا می‌ترسد، سرنوشتش چیست؟» در این دریا به دنبال منشا صدا گشتم، اما هیچ‌کس جز من نبود تا اینکه مردی را در کنار نهنگ دیدم، هرچند صورتش در تاریکی پنهان بود. سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد و خواستم نزدیک شوم، اما صدای پیرزنی مرا به هوش آورد: «خانم! خانم! صدای من را می‌شنوی؟» چشمانم را گشودم و دیدم که روی چمن‌های پارک خوابیده‌ام، بی‌آنکه بدانم کی خوابیدم و کی بیدار شدم. پیرزن با نگاهی عجیب به من خیره بود و من با عجله برخاستم و از آنجا دور شدم. عجیب بود؛ من که حتی در خانه هم نمی‌توانستم بخوابم، اینجا در میان شلوغی و هیاهو به خواب رفته بودم. در تمام مسیر بازگشت، به حرف آن مرد فکر می‌کردم: «نهنگی که از آب می‌ترسد، سرنوشتش چیست؟» ذهنم درگیر این پرسش بود و هنوز پاسخی برای آن نیافته بودم؛ نهنگی که از دل تاریک دریا می‌ترسد، سرنوشتش چیست؟ یا انسانی که از زندگی کردن می‌ترسد، سرنوشتش چیست؟ شاید پاسخ در این بود که نهنگ از آب نمی‌ترسد، بلکه از ترسیدنش می‌ترسد.

424008(:

نهنگ آبی
۵
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید