
از این بالا که به دنیا نگاه میکنم همه چیز متفاوت و دروغِ.
آدم ها ، اشیاء ها ، وفاداری ها ، دوست داشتن ها ، حتی شادی ها.
آدم ها خیلی کوچیک دیده میشن ، انگار دیگه همون هایی نیستن که از ضربه زدنشون میترسی ، ترس که نه ... یک جور اجتناب از شکت و ناراحتی دوباره.
عشق ها خیلی متفاوت ترن ... از دور شکل نفرت به خودشون گرفتن .
شادی هاهم که سرشار از غم هستن.
دوستی ها متشکل از دشمنی و دشمنی ها سرشار از دوست داشتن های الکی ...
وقتی شکل واقعی زندگی رو میبینم ، دلم میخواد هیچی رو نفهمم ، درک نکنم ، از همون نزدیک ببینم و به دروغ ها باور کنم ، به آدم ها ، به دوست داشتن ها ...
اما یک چیزی هست که از این دور هم برای من همونه و هیچ فرقی نکرده ... دلتنگی .
دلتنگی تنها چیزیه که واقعا دارم از این بالا هم حسش میکنم ، شاید بیشتر از حالت عادی .
این بلندی و این وسعت دید برای هرکسی یک نامی داره ، شاید یک مکان ، یک حس ، یک نام یا یک شخص ... متفاوته!
"پرتگاه طبقه ی 12 "... اسمش برای من اینه.
اما پرتگاه واقعی زندگیم اینجا نیست ، پرتگاه من احساساتمه ، ذوق پنهانیِ که در عمق چشم هام با دیدنت نمایان میشه.
بعضی از درد ها ، با مرور زمان بهتر یا فراموش نمیشن.
همیشه میتونی حسشون کنی ... تو تنهایی و غربت ، تو شادی ها ، خوشگذرانی ها ، حتی تو خواب .
با هزاران رنج و زحمت در نهایت میپذیری ، میگذری و ادامه میدی ، ولی هیچوقت فراموش نمیکنی .
پرتگاه من احساساتی هستن که از روزی که چشم هات رو دیدم ، گرفتارشونم .
هیچ راه فراری هم ندارم ... فهمیدم که این پرتگاه سرنوشت منه .
کم کم دارم به این پرتگاه و بلندی عادت میکنم.
میدونم قراره روزی پرت بشم ، مشکلی هم باهاش ندارم ، ولی امیدوارم قبل از مرگم ، بتونم برای آخرین بار فقط چندین ثانیه بودنت رو کنارم حس کنم ، گرمی تنت رو ، بوی عطرت رو و در نهایت آغوش گرمت رو .
زمان زیادی گذشته ، ولی بدون من همچنان پیش مرگتم بهترین من.(: