
یک گودال عمیق پر از سیاهی ، جایی که دیگر هیچ صدایی به گوش نمیرسد ، جایی که دیگم چشم ها قادر به دیدن هیچ چیزی نیستند ، جایی که دیگر آسمان هیچ رنگی ندارد ؛ گرما بدون تاثیر و سرما. ، تمام وجود را فرا گرفته است.
نه نفسی کشیده میشود ، نه قلبی تپیده میشود ، نه ذهنی گرفتار است و نه قلبی عاشق.
جایی که عاقبتی سرد و خشت از انسان پذیرایی میکند ، عاقبتی با بی کسی و تنهایی...
جایی که وقتی کارَت به آن جا کِشَد هر کسی که در جهان ذره ای به فکرت نبوده ، در آن جا بخاطرت اشک میریزد ، دلتنگت میشود ، حسرت یک پایان بهتر را میخورد اما دیگر دیر شده است.
این جا برای من خانه ای امن است ، خانه ای دور از حسرت ها خانه ای دور از دروغ و سرشار از حقیقت .
این جا ، جایی است که دیگر انسان برای همیشه راهی دیار غربت شده است.
جایی که بعضی ها آرزوی رفتن دارند و عده ای هراس از رفتن به آن دیار.
اما من ، هنگامی که برای همیشه راهی این دیار میشوم ، بخش عظیمی از وجودم همواره در این جهان سرگردان خواهد ماند.
بخش عظیمی از حسرت ها ، بغض ها و دلتنگی هایم در این جهان سرگردان خواهد ماند.چرا که من هیچوقت آن ها را با خود نمیبرم ، تاکه در نبودم روحی سرگردان همواره در عشقت بسوزد.
زیرا من ، با خود عهد کرده ام که هرگز یادت را فراموش نکنم.
مدت زیادی برایم باقی نمانده است ، نه برای من ، نه برای این جسم بی روح و نه برای آن روح سرگردان و نه برای آرزوهایم.
بعد از خویشتن ، آرزوهایم را به خودت میسپارم.
هم اکنون من راهی دیار غربت میشوم...!
«این تو و این تمام آرزوهایی که تو ، مبنی بر برآورده شدن همه آن ها بودی.»