
دستانش از شدت خستگی و ناتوانی شروع به لرزیدن کرده بود ، پاهایش سست شده بود و دیگر توانی نداشت تا روی پاهایش بایستد ، چشمانش از ترس گود رفته بود اما نفرتش چشمانش را پر از خون کرده بود ، تمام تنش زخمی بود ، نفس هایش تند تند و عمیق بود .
با وجودی ناتمام ، در مقابل بزرگترین نبرد زندگی اش ایستاده بود .
آیا میتوانست موفق شود؟خودش هم شک دارد که بتواند از دست این نبرد ظالمانه خلاص شود یا که نه.
در آن لحظه ، قلبش مخالف دستورات مغزش ، میتپید.
یک کشمکش درونی او را آرام آرام از درون داشت زخمی میکرد.
دلش میخواست در میان آن همه خون و خون ریزی ، دقیقا در نقطه ای که دیگر هیچ دردی را احساس نمیکند ، جان دهد.
از طرفی هم دلش میخواست او پیروز این نبرد باشد.
اما از نظر من هیچکدام شدنی نبود.او مدت ها بود که دیگر فقط نفس میکشید ، زنده نبود، زندگی نمیکرد ، فقط وجود داشت... با این وضع پیروزی در این نبرد ناممکن بود .
اما خودش هم این را میدانست که اگر به میدان پیروزی دست یابد ، میتواند دوباره زندگی کند ، با شادی .
کشمکش های درونی اش مانند مرز بین دو کشور بود ، هر دو یک قانونی داشتند ، قانون هایی که آن هارا از یکدیگر جدا کرده بود . نمیدانست باید قدم نهاند یا که فقط منتظر بماند . من هم اگر جای او بودم نمیتوانستم ادامه بدهم .
نفس هایش کوتاه تر شده بود و میترسید ، از مرگ که نه ، از نرسیدن به او میترسید .
حالا هر دویمان بهتر میدانیم که این نبرد ، نبردی پیروزی ناپذیر است . این نبرد ، نبرد عشقی ناشایست است که این عشق او را تا ابد در میان این کشمکش آزار دهنده باقی میگذارد ، به تنهایی.
من از او خیلی فاصله دارم ، اما حالا که خود روایتش را میخوانم ، میتوانم درکش کنم ، حس تنهایی اش را ، بیتابی اش را ، دلتنگی اش را ، خشم و نفرتش را .
من از او خیلی دور هستم ، من دقیقا در آن طرف میدان نبرد قرار گرفته ام ، من خود کسی هستم که او میخواهد با من بجنگد اما توانش را ندارد .
این من ، با منی میجنگد که سرشار از نفرت است و گره این نفرت تنها با دستانی باز میشوند که دانه های این نفرت را در دلم کاشته است.