ویرگول
ورودثبت نام
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

حکایت وارونگی (بخش سوم: از تخت تا کوچه)

حکایت وارونگی

بخش سوم: از تخت تا کوچه

پادشاه دل، پس از آن که کاخ وارونه را برچید و «جمهوری وجود» را برپا کرد، دیگر هرگز بر تخت ننشست. اما این پایان ماجرا نبود. تازه، آغاز راه بود.

روزی، کودک نفس از پادشاه پرسید: «پادشاها، تو که دیگر بر تخت نیستی، پس چه می‌کنی؟»

پادشاه لبخندی زد و گفت: «بیا تا با هم به کوچه برویم.»

از کاخ بیرون زدند. وزیر عقل، سردار اراده، و قاضی وجدان هم دنبالشان کردند.

---

در کوچهٔ اول: مردی که بار می‌کشید

در کوچهٔ اول، مردی را دیدند که زیر بار سنگینی از چوب، کمر خم کرده بود. پادشاه به وزیر عقل اشاره کرد. عقل جلو رفت و گفت: «ای مرد، این بار سنگین را از کجا می‌بری؟»

مرد گفت: «از بی‌عدالتیِ وارونگی. روزی که پادشاه از تخت افتاد، مرا به بند کشیدند و این بار را بر دوشم نهادند.»

پادشاه دل پیش رفت. دستی بر شانهٔ مرد نهاد و گفت: «بار را زمین بگذار. این بار تو نیست. این بارِ «منِ کاذب» من بود که به دوش تو افتاد.»

مرد، بار را زمین گذاشت. نفس کشید. و برای نخستین بار در سال‌ها، راست ایستاد.

پادشاه به سردار اراده گفت: «این مرد را به کارگاه ببر. به او ابزار بده، نه بار. بگذار چیزی بسازد، نه چیزی حمل کند.»

سردار اراده، مرد را برد.

---

در کوچهٔ دوم: زنی که آینه نمی‌دید

در کوچهٔ دوم، زنی ایستاده بود و در آینه‌ای که به دیوار آویخته بود، خیره شده بود. اما آینه، صورت خودش را نشان نمی‌داد. فقط تصویری مبهم و ترسناک از «آنچه دیگران می‌گویند» در آن منعکس بود.

قاضی وجدان جلو رفت. آینه را از دیوار برداشت و به پادشاه داد. پادشاه، آینه را پاک کرد. غبار «نگاه خلق» را از روی آن زدود. سپس آینه را به زن برگرداند و گفت:

«اکنون نگاه کن.»

زن در آینه، خودش را دید. نه آن تصویر ترسناک، که چهره‌ای آرام و روشن. گریه‌اش گرفت.

پادشاه گفت: «آینه‌ی دل را هیچ‌کس نمی‌تواند آلوده کند، مگر خودت. از این به بعد، هر روز صبح، این آینه را پاک کن و بگو: "همینم از بر دیدن و باور اوست."»

---

در کوچهٔ سوم: جوانی که گم کرده بود

در کوچهٔ سوم، جوانی نشسته بود و سر بر زانو گرفته بود. پرسیدند چه شده. گفت: «قبله را گم کرده‌ام. یک روز به سوی پول می‌رفتم، روز دیگر به سوی شهرت. حالا دیگر نمی‌دانم به کدام سو بروم.»

کودک نفس خندید و گفت: «من که هیچ وقت قبله نداشتم. فقط شکمم را می‌شناسم.»

پادشاه، دست کودک نفس را گرفت و به سوی جوان دراز کرد. کودک نفس، دست جوان را گرفت و بلندش کرد.

پادشاه گفت: «قبله‌ی گمشده را در «دل» خودت پیدا کن. نه در پول، نه در شهرت، نه در شکم. دل، همیشه «سوی او» را نشان می‌دهد. فقط باید سکوت کنی و گوش بدهی.»

جوان، دستش را روی قلبش گذاشت. چشمانش را بست. پس از لحظه‌ای، اشک از چشمانش جاری شد. گفت: «یافتمش. همیشه بود. من نشنیده بودم.»

---

در میدان شهر: جمهوری نور

پادشاه دل، وزیر عقل، سردار اراده، قاضی وجدان، و کودک نفس، در میدان شهر گرد آمدند. مردم هم حلقه زدند.

پادشاه فریاد زد:

«ای مردم! این کاخ، این تخت، این تاج، همه وارونه‌اند. حقیقت در این نیست که «بر تخت بنشینی». حقیقت در این است که «حمال نور» باشی. بارِ خدمت را بر دوش بگیری و به دیگری برسانی. بدون منت، بدون چشمداشت، بدون نام و نشان.»

مردم پرسیدند: «پس تو دیگر پادشاه نیستی؟»

پادشاه گفت: «من پادشاهِ دل خودم هستم. و شما هم پادشاهِ دل خودتان باشید. آن وقت، دیگر نیازی به هیچ پادشاه دیگری نیست.»

سپس دستور داد:

«از امروز، در هر کوچه، در هر محله، «حلقه‌های حکمت» برپا کنید. در این حلقه‌ها، هر کس دردش را بگوید، دیگری گوش کند. هر کس نوری یافت، به اشتراک بگذارد. هر کس گم شد، دستش را بگیرند. این است «جمهوری نور». نه با زور، که با محبت. نه با قانون، که با وفا.»

---

پایان: بازگشت به خانه

سال‌ها گذشت. پادشاه دل، دیگر نه در کاخ، که در کوچه‌ها دیده می‌شد. روزی، کودک نفس که اکنون جوانی رشید و خدمتگزار شده بود، از او پرسید:

«پادشاه، آیا حسرت تخت و تاج را نمی‌خوری؟»

پادشاه دل، به آسمان نگاه کرد و گفت:

«روزی که بر تخت بودم، در حقیقت در زندان بودم. روزی که از تخت پایین آمدم و حمال شدم، آزاد گشتم. اکنون، در این کوچه‌ها، در میان همین مردم، «تخت» حقیقی خود را یافته‌ام: جایی که می‌توانم خدمت کنم.»

و کودک نفس، که دیگر «کودک سرراهی» نبود، بلکه «جوانمرد حمالی» شده بود، سر به آستان پادشاه دل سایید و گفت:

«پس من هم، از این لحظه، حمال می‌شوم. نه برده، نه ارباب. فقط یک حمال در کارگاه حقیقت.»

و این گونه بود که «تمدن نور»، نه با فریاد و خون، که با «حمالی» و «خدمت» از دل کوچه‌ها زاده شد.

---

دلتخت
۰
۰
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید