یادداشت نویسنده:
من یک انسان عادی هستم و هیچگونه تحصیلات تخصصی در روانشناسی، فلسفه یا علوم دینی ندارم. آنچه مینویسم، صرفاً «یادداشتهای یک تشنه» است در مسیر فهم حقیقت. این نوشته، حاصل تأمل شخصی، مطالعهٔ آزاد و تجربهٔ زیستهٔ من است و هیچ اعتبار علمی یا مرجعیت دینی قطعی ندارد. هدف آن به اشتراکگذاری یک چهارچوب مفهومی برای خودشناسی و تفکر است، نه ارائهٔ نظریهای اثباتشده. برای عمل و تصمیمگیری، همواره به منابع متخصص مراجعه کنید.
---
خودشناسی نوری
عبدالمبین
---
بسمه تعالی
بنام یگانه صاحب جان، خالق مهربان
---
یادت نره، منم شروع میکنم...
---
۱. سیوهشت سال، در خیالِ «خاص بودن»
سیوهشت سال، فکر میکردم با همه فرق میکنم.
نه از رویِ تکبرِ آشکار، که از رویِ «غرورِ کاذب».
غروری که لباسِ «من متفاوتم» را به تن کرده بود، اما درونش، «من تنها هستم» را پنهان میکرد.
سیوهشت سال، در خیالِ «خاص بودن» زیستم.
فکر میکردم راهی دیگر دارم، فکری دیگر، مقصدی دیگر.
اما این «خاص بودن»، مرا به «تهِ لجنزارِ زندگی» رساند.
به جایی که دیگر نه تفاوتی مانده بود، نه خاصیتی؛
فقط «پوچی» و «بیمعنایی» و «تکرارِ مکانیکی» که هر روز، شبیه دیروز بود.
و در همین سیوهشت سال، در خانهٔ پدرم ارزش و احترام داشتم.
پدر و مادرم همه چیز را برایم مهیا میکردند.
در نگاهِ آنها، من «فرزندی ارزشمند» بودم.
اما نزدِ خودم،
هیچ.
صفر.
تهی.
نه کار، نه همسر، نه هویتی که به آن افتخار کنم.
تنها یک «تهافتادگیِ عمیق» که در آینه،
انعکاسِ هیچکس را نشانم میداد.
---
۲. سیونهمین سال: تهِ ته
در سیونهمین سالِ زندگی،
دیگر نه «تفاوت» مانده بود، نه «غرور»، نه حتی «خشم».
فقط یک تهافتادگیِ عمیق.
اعتیاد، نه به معنایِ مصرفِ یک ماده،
که به معنایِ «اسارت در عادت» و «وابستگی به فرار»؛
بیبندوباریِ وجودی، چنان در من ریشه دوانده بود که
از یاد برده بودم «کیستم» و «برای چه بر زمینم».
نه پرسشی، نه پاسخی، نه جهتی.
فقط «خزیدن» در تاریکیِ تکرار.
---
۳. خلأی همیشگی و التماسِ نشان دادنِ حقیقت
در تمامِ این سالها،
یک «خلأ» همیشه با من بود.
خلأیی که با هیچ چیز پر نمیشد.
نه با تفریح، نه با دوست، نه با لذتهای زودگذر.
و در دلِ همین خلأ،
هرگز از خدایی که باوری چندان به او نداشتم،
دست برنداشتم.
التماس میکردم:
«خدایا، اگر هستی، راه را به من نشان بده.»
و او،
به لطفِ خود،
مرا با عوالمِ دیگر آشنا کرد.
ملاصدرا را شناختم،
ابنسینا را،
سهروردی را،
و در کل، آن جهانهایی را که تا پیش از آن،
حتی تصورشان را هم نمیکردم.
---
۴. طلبِ دردی که رنجش، راه شد
در میانِ همین تهافتادگی،
یک «طلب» در من زنده شد.
نه طلبِ ثروت، نه طلبِ مقام،
که «طلبِ دردی» که مرا از «خوابِ غفلت» بیدار کند.
و آن درد، آمد.
رنجش، مرا وادار به راهی کرد که
نمیدانستم به کجا میرود،
اما میدانستم که «اینجا» دیگر جایِ ماندن نیست.
و آن درد، مرا به اسلام رساند.
و اسلام، مرا به راهِ اصل.
و راهِ اصل، مرا به «او» وصال کرد.
---
۵. نزدیکِ ۷ سال: از «وهن» تا «یادآوری»
حال، نزدیکِ هفت سال است که
از آن «تهِ لجنزار» به «یادآوریِ اصل» رسیدهام.
نه اینکه خودم راه را یافته باشم،
که «او» مرا به راهِ اصلم وصل کرده است.
و امروز میدانم:
عمری در کنارم بوده،
و من، غافل از او، سرگردان و حیران بودم.
تنها آرزویِ من،
«ادایِ دین» به دینِ پاکِ محمد (ص) و خاندانِ پاکش است.
همانهایی که مرا از «تهِ چاه» به «افقِ نور» بازگرداندند.
و امروز،
با تمامِ «نداری» و «تنهایی»،
تنها یک خواهش دارم:
«کسبِ رضایتِ خالق»
که به حقش، راضیام به رضایش.
---
۶. چرا مینویسم؟
مینویسم، تا «یادم نرود».
تا هر بار که قلم به دست میگیرم،
به خود یادآوری کنم که
«من» نبودم که راه را یافتم؛
«او» بود که مرا در تاریکی،
با دستِ رنج و رحمت،
به سوی نور کشید.
مینویسم، تا «ادایِ دین» کنم.
نه از سرِ تکلیف، که از سرِ «شکر».
همان شُکری که خود، خود را فرو میریزد در راهِ او،
نه در پیِ پاداش که در طَعمِ همین بودن.
و اگر این نوشته،
چراغی شود برای کسی که در تهِ چاه است،
بدانم که «نور» از من نبوده،
از «او» بوده که عبور کرده است.
و این، عهدِ من است با خودم:
نوشتن، تا «حضور» را فراموش نکنم.
نوشتن، تا «یادآوریِ اصل» را زنده نگه دارم.
نوشتن، تا «ادایِ دین» کنم،
نه با کلماتِ قالبی، که با نفسِ بودن در راه او.
---
«یادت نره، منم شروع میکنم...»
---
یادداشت کوتاه
این متن، هیچ ارتباطی به هیچ گروه، تشکیلات، فرقه یا جنبشی ندارد. صرفاً برداشت شخصی یک ایرانیِ مسلمانِ شیعه است از مسیری که خود طی کرده است. هر کس آزاد است که آن را بخواند یا نخواند، قبول کند یا نکند.