ََABNOOS
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

بارانی که برای کودکان آجری می‌بارید

📼: ببار ای نم نم باران / ویگن


باران اگر هنوز به پنجره‌ی دوجداره اتاق می‌زد، چندان سرحال‌ترم نمی‌کرد ولی آرامش می‌زایید. توانِ به سکون رساندن مشوش‌ترین حالات مرا هم داشت. بارانی که از درود سال، شروع کرده بود و تا دو شب پس از آن کوچه را غرق شتابش می‌کرد. رگبار بهارانه‌ی لذیذی که انسان را غسل تعمید می‌دهد. نوای آشوبش در من غلیان می‌کرد و چقدر شراره‌ی شینش می‌زد. جان می‌دهد برای بخشیدنِ گوش به همشهری ارمنی‌تبارمان و نم نمِ بارانش. انگار قدری جلا می‌دهد خراشه‌هایی که زیستنم برداشته است. یقینا قصد جان جوان ما را کرده‌ است مرد آوازه‌خوان. شاید در آن لحظه برای دخترانش می‌خوانده است. برای آیلین، برای ژاکلین.
- ببار ای نم نم باران..
حالا باران بریده است. شکاف دریچه‌ی دیده‌ام باریک می‌شود و طره‌های زیرین چشمانم سنگین اند. بار واژگانی را به دوش می‌کشم که به تازگی سقط کرده‌ام. و هنوز خون است که از من می‌رود.
از پنجره‌ای که کبودِ پنجه‌ی باران است، به حیاط کوچکمان خیره می‌شوم. به آجرهای جویده‌ی بیست‌ساله. هم‌دهه‌ی من. آن روزها که زاییده‌ی چهارفصلش، نوزادان نسل امروز بودند. نسل محزون من.
- هر ناله‌ی شبگیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست..
اگر گیتاری در صندقچه داشتم، حالا بیرونش آورده و برای کودکان آجری، قطعه‌ای می‌نواختم. قطعه‌ای که ارمغان آروده‌ی بهار است و باران و براده‌‌های آهنی منطق یک زن، زمانی که تیغه‌ی کلامش را بر دهان جهان می‌کوبد و دستانش کمی، فقط کمی، می‌لرزند..

کال گفت: او یک دختر است. عجیب است وقتی می‌شنوم او را زن صدا می‌کنی.
لی به ملایمت گفت: نه، بعضی‌ها زن به دنیا می‌آیند. آبرا جذابیت، شماتت، نیرو و خرد یک زن را دارد.

این هم به سبب زنده کردن یادم از شرق بهشت نوشتم. به نقل از فرزندان دره‌ی سالیناس. حالا بیشتر درک می‌کنم شماتت زنان را با دستانی نرم و سفید و غوطه‌ور در سرب.
- لالایی کن مرغک من، دنیا فسانست..

تصویر رو به رویم آغشته به تصاویر مخاطره‌آمیز ذهنی‌ام شده، بسیار اغواکننده می‌شود. مرا به سوی یک مرگ کوتاه می‌راند. مرغک کوچکی که تخم سفیدش را شکسته است و دلش از این بی‌همه‌چیزی‌اش تنگ می‌شود. اگر کاسه‌ای انگور داشتم، حالا شرابی تازه از حبه‌حبه‌اش در جمجه‌ام می‌جوشاندم و خاطرات می‌رقصیدند..مرغکِ مست و پاتیل من، هوس پرواز بر سرش می‌زد
و بال می‌زد.
بال می‌زد
و بال‌هایش نرم نرمک می‌سوخت..
- ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه‌..
در نقطه‌ی عطف این نمایش دراماتیکم به یاد آن جنابعالی می‌افتم. خطاب بر پنجره‌ی کبود و مرد آوازه‌خوان به تو می‌گویم؛ تویی که یک بار مرا در گلوی پائیز و قبای آذرینش دیده‌ای، پوشیده در آن پالتوی سیاه بلندم و فرفری موهایم که از زیر شال سرخ روی سرم، بیرون ریخته بود. در ضیافت عروسی تهرانی‌ها، تنها یک بار مرا دیده‌ای و هیچ نمی‌شناسی‌ام. آشنایی و نامم را هم نمی‌دانی. نمی‌دانی که عشق را اطوار می‌دانم. بر فراز کلیشه‌ها تو، آسمان هستی و به شماردن، نخست. و من، زمینی در انزوای انقراضش. انگار که خودت را آسمان ابیات اشعار من می‌دانی که به اندازه‌ی نیمی از سال هم نیست. اشعاری که می‌شنوم هربار هنگام تنفراتم از انسان بودن. کودکان آجری به من می‌گویند که تو غریبه‌ای.
تو دوری.
و حتی تا به حال از نزدیک چشم‌هایت را تعبیر نکرده‌ام. سینه‌ی سنگی من چه مضحک به یک غریبه می‌اندیشد. اشتباه نکن! هرگز حنا را دلباخته‌ی تو نمی‌دانم که حنا از تمام این این دلباختن‌های غیرضروری و ملجم تنفر دارد. دیرزمانیست که دیگر خودم را دوشیزه‌ی مرافعات عاشقانه نمی‌دانم. فاقد آن تفاسیرِ لی از زن بودن ولیکن زنی هستم که از دوست داشتن تو به اشتباه، نمی‌ترسد. اشتباهی که خودم، نخستین کسی بودم که پذیرفته‌اش و تیشه بر چهارچوب‌هایم زده است.
گمان کنم حالا دهمین یا شاید پانزدهمین بار است که نم نم باران به ابتدایش باز می‌گردد و در گوش من دوباره می‌بارد.
از تمام این نمی که به کاغذ نشانده‌ام، اگر بگذریم..در این جهان، تو هیچگاه قرار نیست مرا بشناسی.
و هیچگاه به این صفحه‌ی بارانی، قدمت نخواهد افتاد. نه دوستی از جانب من، این ترواشات را می‌بیند و نه خویشانی که بر زبانشان منش و اخلاق خاندان تو خوش می‌چربد.
تو را قلم زدم که از سرانگشتانم به روی کاغذ بریزی و تمام شوی. می‌توانستم پرتره‌ای به روی کاغذ، نقاشی کنم اما تو برای نقاشی شدن زیبا نخواهی بود. طریقت زیبایی تو به نوع دیگری است که باید می‌نوشتمت تا از زنجیرت، رها شوم.


حالا آسوده‌ام
شبیه به آن لحظه‌ای که باران، شینش می‌زد .

میان هجوم باران به چشم‌هایم، زیباتر خواهی بود.
میان هجوم باران به چشم‌هایم، زیباتر خواهی بود.


ما بچه طرد شده خونه‌ایم، که مسیرش از همه تمیزتر بود. هنوز هم [سرد و تیز می‌خندیدی؛ یک سینِما فرو می‌ریخت]
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید