فاطمه حیدری (رضوان)·۱ روز پیشجنگلی در دوردستنشستهاند قطرههای بارانآرام بر پنجرهی احساسمچراغ زندگیهمواره روشن است کلبه پابرجاست اماصدای خاطره در اتاق خالی میپیچدو من همسفر با قطارج…
کبری عاشقی 🌸·۳ روز پیشمردی که هر روز باران میخواستسالها بود که در شهری دور، باران نباریده بود. زمین خشک شده بود، رودخانهها کمآب بودند و مردم کمکم امیدشان را از دست میدادند.
سمر·۵ روز پیشگهگاهی زندگی...به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که میرویم به داغ بلند بالایی.«کاملا بی ربط با متن»…
reyhane sadeghpour·۷ روز پیشقتل در باران 🌧️ساعت سه نیمهشب بود.باران شدیدی به پنجرههای اداره پلیس پاریس میکوبید.بازرس مگره چترش را برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، سوار ماشین شد.جسد…
رویا سادات حسنی·۷ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت ششماولین قطرهها که بر خاکِ ترکخورده نشستند، هیچکس در میدان نفهمید باید چه حسی داشته باشد...
Asra mohammadzadeh·۸ روز پیشکتابی که سرنوشتِ آرتور را ورق زدبوی کاغذهای کاهی و گرد و غبارِ قرنها، فضا را سنگین کرده بود. «آرتور» در میان قفسههای چوبیِ کهنه و تکیهداده بر دیوارِ خنکِ کتابفروشی، دس…
رویا سادات حسنی·۸ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت پنجمسکوتِ سنگینی بر میدان حکمفرما شد؛ سکوتی که نه از سر آرامش، بلکه از سرِ شوک بود...
الهام کریمی·۱۱ روز پیشجزیرهی سرگردانی...هنوز به یاد دارم؛ هفتهشت ساله بودم، تازه مدرسه میرفتم و هر روز از مقابل گلفروشیای عبور میکردم که چند ساختمان با مدرسهام فاصله داشت. صب…
رویا سادات حسنی·۱۵ روز پیشآخرین زمزمه های آذرخش | قسمت اولسالها بود که دیگر کسی از باران به جز در افسانهها حرف نمیزد. خشکسالی سایهای سنگین بر سرزمین بود...