زهره نایبی·۱۳ روز پیشدریا؛ آخرین خانهی ردپاهاغروب بود.موجها آرام پیش میآمدند و ردپاهای روی شن را یکییکی پاک میکردند.رد پای کودکی که تا لب آب دویده.رد پای مردی که مدتی به افق خیره م…
انوشه·۱۵ روز پیشداستان سفر پر دردسر نوشته انوشهسلام دوستان من !امروز میخوام واستون داستان سفرم رو تعریف کنم ، یک سفر پر دردسر پس با من همراه باشید تا آخر داستان.من و مامانم و پدرم و براد…
خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج·۱۷ روز پیشچَمچَه خَلی یا عروسک باران🔸 چَمچَه خَلی یا عروسک باراندر زمان های قدیم وقتی خشکسالی می شدو باران نمی بارید!مردم روستای ما عروسکی شبیه مترسک درست می کردند و دسته جمع…
نازنین نبی·۱۸ روز پیشروزبارانیباران که میبارد، دنیا را خاموش کنبعضی روزها هستند که وقتی از خواب بیدار میشوی و پرده را کنار میزنی، میبینی آسمانِ خاکستری تمامِ شهر را…
فاطمه حیدری (رضوان)·۲۲ روز پیشجنگلی در دوردستنشستهاند قطرههای بارانآرام بر پنجرهی احساسمچراغ زندگیهمواره روشن است کلبه پابرجاست اماصدای خاطره در اتاق خالی میپیچدو من همسفر با قطارج…
کبری عاشقی 🌸·۲۴ روز پیشمردی که هر روز باران میخواستسالها بود که در شهری دور، باران نباریده بود. زمین خشک شده بود، رودخانهها کمآب بودند و مردم کمکم امیدشان را از دست میدادند.