برف بارید، دمپر پنجرهها آفتابی نشدی مبادا گوشه چشمی کند سفیدیِ سرمایی که دوستش نداری و تنت یادش برود امشب آخرین شب آذر است.
آخرین پائیز قبل از ۱۸سالگی
آخرین یلدا
سر شب به من گفتی شبیه انار شدهای؛ قلبت سرخ سرخ سرخ است. و من به آغوش پدربزرگم پناه بردم تا ضربان تند آن قلب سرخم سر سبزم را ندهد بر باد.
نزار نوشته بود:
بلقیس رفته بودی انار بخری دانههایت را آوردند..
بیروت را بمباران کرده بودند. و من گمان کردم شاعر چه غمی داشت، چه غم سرخ و سختی داشت و نکند حالا غمش بیاید و قلب مرا هم دانه دانه کند؟ دانههای من سبز نمیشدند بلکه ریگی میشدند و میرفتند به پای جوانیام.
مادربزرگ انار به دستانم میداد و من ولی اهل انار نبودم. من دختر کوهستان بودم و از انار تُنُکِ سرد این شب بلند بیزار. از حرفهای قشنگ شکم پر کن، از نبودنها، از بیهوده گذشتنها. من دلم هوس لبخند خوش لعابی را داشت که از سرخی انار سرخ نبود، از سرخی روزگار بود که توی چشم میزد. سرخی روزگاری که خوشش با بد هم وللهً جای شکر داشت.
سروناز دف میزد و دایی برایم تخمههای شور قرمز میخرید. میدانست که من سرخ پسندم، فلفلی و تند و تیز با همان کلوچههای شکلاتی که دستان بیرنگم را گرم که می کرد به کنار، بوی خوش زمستان را میداد. کلوچه داغ بدون سردی زمستانش لطفی ندارد.
بگذریم..امشب شب بلند آرزوهای بر باد رفتهمان است، شبی که پدر سر سجادهاش برای عاقبتشان دعا میکرد و من پای کرسی ترمه دوز، کتاب قطورم را میبستم و آمینش میگفتم. آرام میگفتم که به جز من و خدا کسی نشنود ولی انارِ روی کرسی میشنید و ترک میخورد پوستهی تُنُکَش. کنجکاوی کار دستش داد و سر چاقوی تیزم قلب سرخش را پاره پاره کرد. مثل قلب خودم که حالا آمدی و پارهاش کردهای.
من همان انار کنجکاو کجخلقیام که تنها میخواستم یک دقیقه بیشتر بیدار بمانم شاید از آسمان برایم معجزه ببارد.
معجزه اگر میبارید حالا کودک هشت سالهای میشدم که پشت پنجرهها برای زمستانش شعر میخواند. زمانی که طایفه در خانه بزرگان ضیافتی داشتند، باصفا. پدر از سر کار برمیگشت و توی برفها اتوموبیلش گیر کرده بود. بوی کیک گرم میآمد و پسر کوچک مادربزرگ هنوز نماز میخواند. تو با گوشی موبایلت فیلمهای اکشن میگذاشتی و من با گیسهای کوچکم و چشمان پر از برقم نگاه می کردم و وای که میخندیدم.
می خندیدم!
من میخندیدم. مادر میخندید، مادربزرگ یادش بود که بخندد، داییها واقعی میخندیدند، حتی حتی حتی آسمان هم میخندید از پشت سحابی سنگینش!
من به راستی از نسل همان روزگار بر باد رفته ام یا سوخته جانی که نه عشق را درک کرده است نه یلدا و نه کودکیاش؟
"گم میکند خود را
در کوچههای کودکیاش
مرد میانسال"
و من یک بار دیگر خندیدم اگرچه سخت ولی یک نفر خواسته بود برایش حافظ بخوانم و من تلاش کردم. برای شعری که مقدس بود، نگاهی که به رگههای اناری چشمانش میارزید و قلبم که نمیتپید دیگر. من شاد نبودم، غمگین نیز هم. من دخترک تنهایی بودم که از رویایی دور برخاست و نوشت. حتی علامت تعجب گذاشت در پایان جملاتش. علامت تعجبی که هیچگاه نمیگذاشت که تعجب نکند از هیچ اتفاقی، همه چیز بی اهمیت شده بود برایش مگر امشب، خواست شگفت زده باشد شاید خاطرهای گذرش به کوچه ما بی افتد و بماند. نه شبیه به اناری که سرخ بود و صفا نداشت، دلی که شراب بود و مستیاش زودگذر؛ شبیه به انسانی که در شب یلدای یک سال دور، خوش میخندید..
پانویس: مقداری لبخند آرزوی دوری نیست.
اگر توانستید از لبخندهایتان بگوئید. اینجا یک نفر انتظار لبخند دارد.