حجت محبی·۲ ساعت پیشآتیش بازی!بچه که بودم، هر وقت محرم میشد خالهام از اول ماه تا عاشورا مراسم برگزار میکرد و مادرم هم بیشتر روزها به آن مراسم میرفت. من که از مدرسه ب…
Habib Karimi·۹ ساعت پیشسفرنامه کیش.چند سال پیش با خانواده رفتیم کیش؛ جزیرهای پرزرقوبرق که از همان لحظه ورود، بیشتر از هرچیز نگاه آدمها به چشم میآمد. هرجا میرفتیم—راننده…
هدی محدث·۱۵ ساعت پیشترکیه؛ سفری که بیشتر از دیدن یککشور باعث شد خودم بهتر بشناسم!اگر چند سال پیش از من میپرسیدند چرا آدمها سفر میکنند، احتمالاً جواب سادهای میدادم.برای تفریح.برای استراحت.برای دیدن جاهای جدید.اما بعد…
فاطمه حیدری (رضوان)·۱ روز پیشجنگلی در دوردستنشستهاند قطرههای بارانآرام بر پنجرهی احساسمچراغ زندگیهمواره روشن است کلبه پابرجاست اماصدای خاطره در اتاق خالی میپیچدو من همسفر با قطارج…
ریحانه نخعی·۲ روز پیشتنهایی یا آرامشزنگ تفریح همیشه میرفتم روی نیمکت گوش حیاط. همان نیمکت فلزی سرد که رنگش پریده بود. نه کسی دنبال من بود، نه من دنبال کسی. فقط نگاه میکردم ب…
محمد علي هروی·۳ روز پیشپرستار ICU مثل یه فرمانده جنگی وسط میدون نبردهراستش رو بخواین تا همین چند وقت پیش، منم مثل خیلی از دانشجوها نگاه سطحی به یه سری شغلها داشتم
Faghihe.azimi·۳ روز پیش۱۰_روستای زیبای منهر کسی در زندگی جایی دارد که وقتی نامش را میشنود، دلش آرامتر میشود. برای من آنجا روستاست؛ جایی که خاطرهها در کوچهها زندگی میکنند و هر…
محمد صالح باقری شکیب·۳ روز پیشنوشته سیامسی امین روز نوشتم به ضمیمه خاطرات روز های نچندان خوش _خواندن این متن به هیج عنوان پیشنهاد نمیشه_
Habib Karimi·۳ روز پیشتنظیمات کارخانه :غم4.بعضی آدمها غم را زندگی نمیکنند؛غم، آنها را زندگی میکند.ما در فامیلمان یک مورد خاص داریم؛ زنی دوستداشتنی، مهربان، خودمانی… که اگر او…