سالار چایچیدرزندگی و بودگی·۱ روز پیشنگاهم ابری، تنم زخمی، دلم خونهما همیشه هم اینقدر بدبخت نبودیم. همین چند سال پیش مادربزرگم هنوز زنده بود. تازه الان میفهمم همه چیز از همانجا شروع شده است. برکت زندگیها…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۳ روز پیش316.خشونتبعد از ده سال خدمت در روستا برای اولین بار شاهد یک درگیری بسیار شدید بین دو دانش آموز در حیاط مدرسه بودم. آقای مدیر تا به خود بجنبند و این…
دختری از اعماق کلمات :)·۳ روز پیشلحظات ( فکر کنم اسم خوبی باشه برای عنوان ! )قدم هایم را تند تر کردم ، به دو دلیل …