
به بوی نرگسی شاید بنفشه پرده بگشاید
به روی پردهٔ عالم هراسان چشم بگشاید
از این دنیای بیمقدار، دلش لرزیده است شاید
برای قلب بیمارش، طبیب عاشقی باید
طبیب عاشقی حاذق که قلب گل بیاراید
که عقل پوسهٔ گل را چو نخلستان به بار آرد
دهد عشقی به بیمارش که بشاش دل و شاد آید
که در هر لحظه و هرجا طبیبش را به یاد آرد
طبیبی عالم و آگاه که غافل را به کار آید
به افکار زنگار گون ببار، تا که انوار حیات آید
ای دل ار چون نرگسی در بنفشه رخنه کن
رد اهریمن ببر، غافلی را شرحه کن
بر دل ناپاک ببار، عاشقی را رسم کن
بر دل بی خط و خال، بندگی را رسم کن