
نوشته کوتاه
روزگاری، مریدی مرادش را جویا شد: «درد چه بر تو بیش است؟» مراد به پاسخ برخاست: «تا دردی که در دیدهات هست، چه هست؟ گرد درد تن باشد، بر من غمی نباشد. گر درد جان باشد، چون آتش بر جان باشد؛ و درد جان بی مرهم چون مرگ آن باشد.
ای تن اگر بر زینی، در جامهٔ زرینی، بر اسلام و یا هر دینی، گمان مبر فرزینی. چون خلق بیازاری، همقدر نقطهای یا همقدر لالهزاری، خاطر مبر آزادی. گر درد آفریدی، میوهٔ ظلم چیدی، اکنون و در گذشته به چشم خود بدیدی: هیچ درد تن نباشد ادلهٔ خیزشها؛ این درد و سوز جان است سرچشمهٔ خیزشها.
انسان ثروتاندوز بر هرچه مال نشیند، از درد تشویش جان یک روز خوش نبیند.»
کامنت، چون نظر شما مهم است؛ ما که متن خودمان را مینویسیم!