برای من کلا خدمت ترسی نداشت گفتم میرم و برمیگردم و اکی میشه و بازم زندگی خوش و اینا خلاصه جونم براتون بگه که رفتیم خدمت ...
اونجا کلا همه چی تو مخی بود مخصوصا دوران آموزشی که معدن شایعات و دروغ پردازی بود، خب یه سری به خاطر جو بیماری روحی خفیف میگرفتن برای خالی کردن خودشون به این حرفا دست میزدن ما هم که یه مقدار شر و شور بودیم هم هدف جنگ روانی قرار داده بودن که ساکتمون کنن ، موفق هم بودن :) خلاصه براتون بگم که توی خدمت میان گزینش میکنن که کیا چی بلدن چند بارم دنبال برنامه نویس خبره اومدن هربارم من اعلام کردم و کارهایی که قبلا کرده بودم هم براشون شرح دادم اونا هم میگفتن تو یه لعل نابی تو باید بری تهران تو قسمتای مهندسیمون ماهم که شاد و سرخوش که بعد این بدبختی آموزشی اونم تو دل کویر سمنان میریم تهران و روز برگ میشیمو به کار و زندگیمون میرسیم حتی یادمه تو یه جمع 1600 نفره هم تنها برنامه نویس جمع بودم که اسممو هم یه سرهنگ تکاور به دستور یه سرتیپ دوم نوشت با این همه پشتوانه ما دیگه خیالمون تخت بود که تهرانیم ...
چند روز مونده بود به پخش برگه امریه(برگه ای که توی اون مشخص میکنه یگان خدمتی شما کجاست) و اتمام دوره آموزشی مارو به خاطر قد و هیکلمون بردن گذاشتن کمک دژبان خلاصه رفتیم و یه سرباز فراریو دادن دستمون بریم کاراشو راست و ریس کنیم رفتیم تو دفتر شعبه افراد دیدیم دارن برگه امریه میزنن دیگه با چهار تا قربون صدقه از زیر زبونشون فهمیدم که تهران نیستم (چه لحظه تراژدیکو باحالی بود) رفتم شاکی پیش سرهنگ نیروی انسانی اونجا گفتم اسم منو سرتیپ رد کرده خیر سرم تنها برنامه نویس هنگم بهم گفت : پسر جون اومدی دنبال چی اینجا طرف میاد میبینی پسرش افتاده قوزآباد عین آب خوردن اسم تورو با اسم اون جایگزین میکنه :) اصا یه وضعی پارتی بازی تو ارتش غوغا میکنه . راستم میگفت برگه امریه رو دادن دستم روش نوشته بود "بندرلنگه"
دیگه ما راهی بندر شدیم اونجا هم باز میان دنبال کسی که کامپیوتر بلد باشه (فقط تایپ :))) خلاصه یه چند ماهی چون سرباز نداشتن با مدرک لیسانس رفتیم سر برجک تو دوران پاسداریم که هرچی که از اول زندگیت اتفاق افتاده تو ذهنت یادت میاد و مخت رسما فریز میشه مدام هم با خودت میگی خدایا چرا آخه :)) بعد این که دوران پاسداریمون تموم شد رفتیم سر حرفه اصلیمون "تایپ و نصب ویندوز " دیگه شده بودیم آچار فرانسه پادگان اینقد ازمون کار کشیدن که دیماه شدیم سرباز نمونه :))) آقا له شدیم له کار میکردیم بعدش به خاطر این که درست کار انجام داده بودیم تنبیه میشدیم یا میرفتیم سر برجک یا تی میدادن دستمون یه سالن و بشوریم و خلاصه همه جور حمالی از رنگ کردن و شن خالی کردن و بار خالی کردن و نونوایی و رانندگی و تشریفات و گارد و چوب بری و جاده سازی و تایپ رو از ما کشیدن اصا اصل خدمت رضاشاهی بود اونجا. بعدش از خدمت اومدیم بیرون دیدیم هیچی بارمون نیست :) زبانی که کار میکردیم سه نسخه عوض شده گفتم بازم خداروشکر سه نسخه عوض شده دیدم یه ورژن جدید ترش فرداش اومد :))
"دیگه اینجا من موندم و دوباره از صفر شروع کردن یادگیری برام راحت تر شده چون قبلا باهاش کار کردم اما نکات تماما از ذهنم رفتن در کل دوران خدمت سربازی تحصیل کرده ها چیزی جز اتلاف وقت نیست."
خاطره های خوب و خوش زیادی داره که همشون باهاتون میمونه و به قولی سربازی مشتی از نمونه خرواره جامعه ایه که توش زندگی میکنیم ولی توصیه ای که دارم اینه که اگر کسری خدمت ندارید حتما به فکر امریه سربازی باشید لباس نظام عافیت نداره شاید دوسال وقتتون رو بگیره ولی خیلی راحت ترید نکته بعدی اینکه همیشه امیدتون به خدا باشه تو سخت ترین جاها همیشه همراهتونه همه چی میگذره سخت نگرید همیشه هم این اتفاقی که سر من افتاد سر بقیه نمی افته هرکس تقدیرشو جدا نوشتن.