الف نوشته·۳ روز پیشنه مرده، نه زنده؛ معتاد به زندگی نباتیمن نمردهام، زندهام نیستم، اصراری به بودن نیست اما...
nafise hoseinzade·۴ روز پیشترس مَن از منپریزاد در حال پخش بودتوی گوشم..ساعت سه بعدازظهر بودتنها روی نیمکتی در پارک نشسته بودمدرحال نوشتن حال و احوالم توی دفتر روانشناسیمپریزاد در…
Knight·۷ روز پیشزمان...به عقربههای ساعت نگاه میکنم...مدام دور میزنند.هر بار به همان جایی برمیگردند،اما زمان هیچوقت به عقب برنمیگردد.معلمی در مدرسه داشتم که…
بداهه آمیز·۷ روز پیشمامان،چیزی شده؟(آبنبات خرد شده(۵))داستان اول:آبنبات خرد شدهچقدر دلتنگ بابا شدم.شاید اگر بود،آنقدر نگران مامان نمی شدم.مامان چند روزی هست که پشت تلفن داد می زند،جواب را نمی د…
بداهه آمیز·۸ روز پیشمردد در محبت دیدن( آبنبات خرد شده(۴))شاید بزرگ نشدم. همچنان در رویا سیر می کنم.آخه مامان گفته بود تو مرد کوچک خانه هستی اما اینطور نبود.احساس ترس دارم.دیگر مامان مراقب نیست.من…
بداهه آمیز·۹ روز پیشمعصومیت ترک خرده(آبنبات خرد شده(۳))می تونم از تمام قلبم بگم که خوشحالم که این خانواده را دارم.خانواده ای که همیشه به فکر من هستند.موفقیت من برایشان مهم است.فقط نمی دانم چرا ب…
SamsepiOl·۱۰ روز پیشعشق یا گریز از تنهایی؟برای تو می نویسم اما ناشناس.جرعت نگاه کردن داخل چشم هایت را ندارم حتی از پشت این لعنتی هم نمیتوانم احساساتم را ابراز کنمتنها سکوی سخنرانی ا…
بداهه آمیز·۱۱ روز پیشاین تصویر واقعیست؟(آبنبات خرد شده(۲))اگر قرار بود کل روز را بترسم،اصلا مدرسه را قبول نمی کردم.کل دلخوشی من بازی با اسباب بازی شکسته بود.البته قبلا سالم بود اما آنقدر غرق بازی م…
بداهه آمیز·۱۱ روز پیشسرآغاز زندگی مبهم(آبنبات خرد شده(۱))(خواننده عزیز،این داستان واقعی با کمی تغییرات خدمت شما عرضه می شود و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.)وقتی که ناراحت بودم یا حتی شاید هم از…
مجرد بی درد·۱۷ روز پیشگاهی فقط دلم میخواد یکی بفهمهامشب داشتم به حرفی فکر میکردم که کسی امروز به من زد: «سعی کن دوستی پیدا کنی که همفکرت باشه. کسی که بتونی کنارش ذهنت را خالی کنی.»همین یه ج…