
اولین ترجمهام رو امروز کامل کردم. یه کتابی بود که تابستون خونده بودمش و حسااابی بهم چسبیده بود. اول میخواستم براساسش یه دوره برگزار کنم، اما منصرف شدم. فکرش موند اون اعماق ذهنم و دی ماه که اینترنت قطع شد زد به سرم که بشینم ترجمهاش کنم. وقفه زیاد افتاد، اما این اواخر باز چسبیدم پاش. سهمیههای کوچیک، دو سه بار در هفته. و امروز تموم شد. این کتاب قرار نیست جایی منتشر شه! نمیدونم شاید به ناشرم گفتم، شاید با یه نشر دیگه درمیونش گذاشتم. اما فعلا باید خیس بخوره تا نثرش رو ویرایش کنم. با اینحال مهمترین مسئله برام اینه که: من کل اون کتاب رو ترجمه کردم. تو ذهنم ترجمه تبدیل شده بود به یه کار خیلی غیرممکن. ولی الان میبینم که چقدر یاد گرفتم. و میدونی خوبیش چی بود؟ پابهپای درسهای ترجمهای که این ترم داشتم، واقعا تونستم به مرور بهتر پیش برم. کمتر سردرگم شم و قلق کار دستم بیاد. البته که اول راه ترجمهام و راه درازی در پیشه، ولی میخوام نترسم از ترجمه. چون یکی از دلایلی که اومدم ادبیات انگلیسی همین بود. که بتونم بخشی از کتابای خیلی خوبی که ترجمه نشدهن رو ترجمه کنم. و این هم اولین قدمم! اولین قدم کاملم. و اینجانب به شدت به خودش افتخار میکند. باشد که رستگار شویم.