یک جرمنویس جوان·۹ ساعت پیشباید به خودم اجازهاش را بدهماول ظهر بود. داشتم کتابهای پلاتنویسی میخواندم و نت برمیداشتم. گفتم بگذار بنویسم. از خودِ داستانم بیاورم و روی همین نکات پیاده کنم. کمی…
یک جرمنویس جوان·۲ روز پیشThe Second tryI had promised my self to write and don't afraid of anything! But I didn't. It's really scary to
یک جرمنویس جوان·۴ روز پیشدلم میخواهد زار بزنمیک وقتهایی قلبت سنگین میشود. به خودت میگویی من که هیچ مشکل خاصی ندارم! الان که اوضاع نسبتا خوب است.
یک جرمنویس جوان·۵ روز پیشبا کسی که عادتش عقب افتاده مدارا کنیدیکی از بدترین دردها عقب افتادن عادت ماهیانه است. احساس میکنی چیزی در جانت نشسته. چیزی زائد. حضوری غریبه.
یک جرمنویس جوان·۷ روز پیشتحمل کن، درد کسی را نکشته!میانۀ دویدن بود که احساس کردم چیزی میان دلم میلولد. حسی سرد و تهوعآور. انگار که چیزی درست وسط شکمم درحال گسستن بود
یک جرمنویس جوان·۱۲ روز پیشThe First TryI really want to write in English. It's an old dream, and I always fear of Thousands of unknowing things.
یک جرمنویس جوان·۱۲ روز پیشوقتی به یک سیب کاراملی تبدیل میشویم باید چه کار کنیم؟چشم که باز کردم هوا به قدری روشن بود که فکری شدم خواب ماندهام. ساعت را نگاه کردم. ۵و۱۹ دقیقۀ صبح. یک صدایی گفت یک ساعت و ربع دیگر وقت داری…
یک جرمنویس جوان·۱۳ روز پیشسخنهایی با خودمببین کالکشن را دادیم رفت.ببین میشود گذر کرد!میشود عبور کرد.میشود تغییر کرد.میشود اجازه داد که وقایع رخ دهند!میشود بالغ شد!
یک جرمنویس جوان·۱۶ روز پیشسایههایی که فریادکشان دنبالم میکنند یا به عبارت دیگر من زیادی نگرانممینویسم و پاک میکنم. میروم سر یخچال. زور میزنم وارد یوتیوب شوم. اتاق را جارو میکشم. غذا میپزم.
یک جرمنویس جوان·۱۹ روز پیشمن حساس نیستم یا به عبارت دیگر گاهی اوضاع جهان سخت غیر قابل تحمل میشود!همه میگن من زیادی حساسم. اما من حساس نیستم! من فقط نگرانم. من زیادی احتمالات مختلف و محتمل رو میسنجم و مغزم