یک جرمنویس جوان·۴ روز پیشفقط ۹ روز دیگه مونده تا اون روزعاقا، میدونم اصلا مهم نیست، ولی نمیتونم تحملش کنم. و چند ساله که نزدیک این تاریخ همین حس افتضاح رو دارم.
یک جرمنویس جوان·۷ روز پیشMy Strange BrotherI was going to bed, when I remembered I’m forgetting to feed him. I was exhausted and he wouldn’t die if
یک جرمنویس جوان·۱۰ روز پیشخاموش شدنِ نگاههابا لبخند گل و گشادش از در بیرون آمد. گفته بودم کمک کند و کیسههای سنگین را تا دم ماشین بیاورد.
یک جرمنویس جوان·۱۲ روز پیشخودم را نمیدیدم چون داشتم به او میگفتم باید خودش را ببیند!وارد مطب دکتر شدم. کلافه بود. خسته. چهرۀ گرفته. انگار که ابری سنگین و تیره نشسته باشد بالای سرش
یک جرمنویس جوان·۱۵ روز پیشبه هر طریقی باید نوشت، مگر نه؟نشستهام اینجا، خیرهام به همه چیز، زندگی، مرگ، کار، آینده، هنر، معیشت
یک جرمنویس جوان·۱۷ روز پیشمن نمیتوانم و باید بپذیرم که نمیتوانم، هر چند که این به معنای شکست نیستامروز از آن روزهای گه بود که هیچ نکردم. این هیچ نکردنم البته از روی خستگی بود.
یک جرمنویس جوان·۲۱ روز پیشباید به خودم اجازهاش را بدهماول ظهر بود. داشتم کتابهای پلاتنویسی میخواندم و نت برمیداشتم. گفتم بگذار بنویسم. از خودِ داستانم بیاورم و روی همین نکات پیاده کنم. کمی…
یک جرمنویس جوان·۲۳ روز پیشThe Second tryI had promised my self to write and don't afraid of anything! But I didn't. It's really scary to
یک جرمنویس جوان·۲۴ روز پیشدلم میخواهد زار بزنمیک وقتهایی قلبت سنگین میشود. به خودت میگویی من که هیچ مشکل خاصی ندارم! الان که اوضاع نسبتا خوب است.
یک جرمنویس جوان·۱ ماه پیشبا کسی که عادتش عقب افتاده مدارا کنیدیکی از بدترین دردها عقب افتادن عادت ماهیانه است. احساس میکنی چیزی در جانت نشسته. چیزی زائد. حضوری غریبه.