
وارد مطب دکتر شدم. کلافه بود. خسته. چهرۀ گرفته. انگار که ابری سنگین و تیره نشسته باشد بالای سرش و سایه انداخته باشد به اجزای چهرهاش.بیش از حد جوانیاش خسته بود. همسن بودیم تقریبا. کار زیاد داشت. مریضهایی که فقط مریض نبودند. برخیهاشان را نگهداری میکرد. چون خودش را موظف میدانست در قبالشان. سخت کار میکرد. کم استراحت. حتی درست غذا نمیخورد و نمیخوابید. مغزش خسته بود. فکرش شلوغ بود. توجهش جای دیگری بود. بیمارهایی که نگه میداشت غالبا کودک بودند. کودکهایی به شدت بازیگوش. آدمهای بزرگسال کم بودند. خیلی کم. همه پیر. دردمند. بار همهشان را به دوش میکشید. فکرِ همهشان بود.
من چی؟ به من بیتوجه بود. نشسته بودم روبهرویش و توجهی نمیکرد. تازه به زور راهم داده بود! نمیخواست وارد مطبش شوم. فکر کرده بودم شاید اصلا تعطیل است. نگران شده بودم. او برایم چیزی بیش از پزشک بود. چند بار رفتم و آمدم. دیوارها هی شکل عوض کردند. کودک شدم. بزرگ شدم. بازیگوش شدم. آرام شدم. چرخ زدم. گریه کردم. درد کشیدم. باز برگشتم. اینقدر در زدم و زنگ که بالاخره در را به رویم باز کردند. انگار کسی نمیخواست آنجا باشم. او هم بیتوجه بود. بیمیل به پذیرشم. نشستم روبهرویش. نگاهم نمیکرد. ازش پرسیدم چه خبر است؟ قول و قرار داشتیم با هم! بیش از بیمار و پزشک بودیم. قرار بود یکی شویم. قرار بود صبر کنم تا زندگیاش را جمعوجور کند. فرصت میخواست. حالا داشت صورت مسئله را پاک میکرد. بهش گفتم که اگر نمیخواهدم بگوید. لنگ در هوا نگهم ندارد.
نگاهم نمیکرد. فکرش را میدیدم. واضح و شفاف. کودکهای بازیگوش را باید میخواباند. به همۀ کارها سامان میداد. وقتی برای من نداشت. من را نمیتوانست اصلا تحمل کند. اتاق کار تبدیل شد به اتاق خواب. نشسته بود روی صندلی. ایستاده بودم روبهرویش. نگاهش خاموش بود. عین کسی که ته کشیده. خواستم سیلیاش بزنم. اشکم درآمده بود. منتظرش مانده بودم. منی که به هر سازش رقصیده بودم. حالا حاضر نبود برای خاطر من از این زنجیرها دست بکشد. پسر جوانی بود که داشت خودش را حرام میکرد. بعد، از میان تیرگیها چیزی را دیدم که به وحشتم انداخت.
داشتم تقلا میکردم نگاهم کند. نزدیک میشدم که دستهایش را بگیرم. صورتش را. مجبورش کنم نگاهم کند. که کلمات نهایی را بگوید و از این برزخ بیرونم بکشد. همانجا بود که تکان خوردم. ردم کرد. گفت باید بروم. با من نمیآید. باید بماند. اینها شوکهام نکرد. نگاهش این کار را کرد. چشمانش را که بالاخره دوخت به من بدل شد به خودم. خودم بودم که به خودم نگاه میکردم. عقب کشیدم. اتاق تاریک بود. پردهها کشیده. کنار رفتند. نور آمد. صداهای بیرون زیاد شدند. بالکن به حیاط راه داشت. آن پایین عدهای صدایش میکردند. بلند شد که برود. از من گذشت. خودم بودم که از خودم میگذشتم. خودم بود که خودم را رد کردم.
بیدار که شدم نخواستم با روز مواجه شوم. چشم بستم. زور زدم بخوابم. در عالم میان خواب و بیداری عقب رفتم. از نو نشستم روبهرویش. صورت خودم را از چهرهاش کندم. باید قبولم میکرد. باید کسی جز خودم قبولم میکردم. باید راضیاش میکردم استراحت کند. به گریه افتاد. چهرهاش مدام عوض میشد. من میشد و غریبه میشد. درِ اتاقش را باز کردم. پولی دادم به پرستاری که مسئول همۀ بیمارها بود. گفتم همه را ببرد بیرون و دو سه ساعتی بگرداند چون دکتر باید استراحت کند.
دکتر را حبس کردم توی اتاق. مجبورش کردم اعتراف کند. باید اعتراف میکرد که مشکل من نیستم. که من را فقط به خاطر مشکلات خودش است که دارد رد میکند. فقط باید استراحت کند. خودش را ببیند. باید خودش را ببیند. اینقدر نگران بقیه نباشد. چی را دارد اصلا مخفی میکند؟ پشت این اعتیاد به کار چه چیزی قایم شده؟ باید بکشدش بیرون. ناسلامتی پزشک است! یعنی نمیفهمد این چیزها را؟! باید اعتراف کند. که مرا دوست میدارد. که مرا میخواهد. فقط به خاطر این زنجیرهاست که ردم میکند. و من میتوانم این زنجیرها را از دست و پایش باز کنم. فقط کافی است بخواهدم. میتوانیم پرواز کنیم! برویم. دور شویم از تمام صداهایی که به خدمت فرا میخواندمان.
گریه میکرد. شدید. تصویرش مدام بین تبدیل شدن به تصویر خودم و خودش مخدوش میشد. خوابید روی تخت. گریه. انگار که مُرد. نمیخواست مرا. میگفت باید بروم و تنهایش بگذارم. چه کار میتوانستم بکنم وقتی خودم، خودم را نمیخواست؟ برگشته بودند. صداهاشان از پشت در میآمد. تقهای به در خورد. آقای دکتر را کار داشتند. دیگر جایی برایم نبود. رفتم. بیدار شدم. مجبور بودم بیدار شوم.