
مینویسم و پاک میکنم. میروم سر یخچال. زور میزنم وارد یوتیوب شوم. اتاق را جارو میکشم. غذا میپزم. رب گوجۀ روی گاز را هم میزنم. مینویسم و پاک میکنم.
صدا میگوید تو معتادی. تو خوشت میآید که فقط خودت را در یک چاهِ بیانتها گیر بیندازی. استرس پشت استرس. کار دیگری بلد نیستی؟ نمیتوانی مثل آدم یک راهی را تا تهش بروی یا کامل دست بکشی؟
من از سایهها میترسم. من از تاریکی میترسم. من از شب میترسم. شبها سقف کوتاه میشود. نفسم تنگ میشود. کلافه میشوم. شبها کلمات صدایشان بلند میشود. شبها یادم میافتد که چقدر ناتوانم. شبها ترس میافتد به دلم که نکند صبح را نبینم.
مینویسم و پاک میکنم. جملات را هرس میکنم. کلمات را درو میکنم.
خودم را مجاب میکنم که کارم خوب است. به اندازۀ کافی خوبم. به اندازۀ توانم تلاشم را کردهام. که حق دارم خودم را ابراز کنم و اجازه بدهم داستانهایم راه پیدا کنند به جهان بیرون. آدمهایی غیر از خودم بخوانندشان. بهشان فکر کنند. خوششان بیاید و یا بدشان. و از همین میترسم. که بدشان بیاید. سایهها مدام میگویند که بدشان خواهد آمد و قطع به یقین به ریشم میخندند.
چرا پذیرفته نشدن اینقدر دردناک است؟ چطور است که بعضیها میتوانند اینقدر بیتفاوت باشند یا دوام بیاورند در مقابل این نجواها؟
چندین سال است دارم تقلا میکنم که زیادی نگران نباشم و زیاد به صدای سایهها گوش ندهم. اما سخت است. دروغ چرا، صداهاشان الانه خیلی کم است. برای اینکه یاد گرفتم نشنوم. اما حضورشان هست. صدای حرکتشان را میشنوم. دهانشان بیصدا باز و بسته میشود. اما هنوز هستند. بختک میشوند شبها. و در طول روز حتی. عین اشباحی که مأمور شده باشند به تسخیر کردنم. دنبال سرم راه میافتند.
من گوشهایم را پر کردهام؛ عبارات تأکیدی مثبت: «من خلاقم، من کافیام، من به خودم اعتماد دارم و ترس را رها میکنم». دعای صبح و شب میخوانم: «ای خالق بزرگ من از کمیت نگهداری میکنم، تو از کیفیت نگهداری کن». خودشفقتی پیشه میکنم: «ایرادی ندارد، تو در حال رشدی، تو در حال طی کردن فرایندی». اینطور است که گوشهایم صدای سایهها را نمیشنود. کمتر میشنود. و اینطور است که نجواها دارند تبدیل میشوند به فریاد.
من دور خودم و عالم چرخیدم تا قبول کنم حق دارم پیشهام ادبیات باشد. اما سایهها مدام هول میاندازند به دلم. نگرانم. ۵ سال بعد، ۱۰ سال یا ۳۰ سال بعد، اگر زنده بودم، قرار است چطور زندگی کنم؟ میدانم برای پاسخ دادن به این سؤال باید سایهها و سؤالاتشان را نادیده بگیرم. بنویسم و باز هم بنویسم. کتابهایم را کامل کنم. ترجمه را جدیتر پیش ببرم و از تجارب تازه نترسم. اما گاهی صدای سایهها فلجم میکنند. پس بلند میشوم و میشویم و میسابم و سرم را به پخت و پز گرم میکنم یا خودم را توی درس خفه میکنم. امید که نه، آرزومندم یک وقتی از این خوددرگیری خلاص شوم!