
اول ظهر بود. داشتم کتابهای پلاتنویسی میخواندم و نت برمیداشتم. گفتم بگذار بنویسم. از خودِ داستانم بیاورم و روی همین نکات پیاده کنم. کمی که نوشتم و خواندم و جلوتر رفتم یک چیزی چسبید پس ذهنم: چرا باید این ایده را ادامه بدهم؟
من آن ایده را در شرایطی خلق کردم که موقعیتم با حالا متفاوت بود. من البته یک ایدهای داشتم که چون با آن گروه مطرح کردم و آن شخص شخیص ردش کرد، کامل ازش دست کشیدم. همان شخص شخیصی که هی میگفت گروهی پیش میبریمش و بعد محو میشد. همو که میگفت چرا نمینویسم داستان را! همویی که هر باری هر چیزی در مورد پیشروی داستان بهش گفتم زد توی ذوقم. همویی که هی گفت فلان و بهمانش را بگذار تا من. و بعد هیچ وقت سرش ننشت. همویی که ده ماه بعد، که من کلی عز و جز کردم سر این داستان و استرس کشیدم، برگشت سراغ ایدۀ اولیهام. یعنی چیزی شبیه به آن. همویی که دم از منطق و فلان و بهمان میزد و مغزش نمیکشید باگهای داستان را ببیند چون داستاننویس نبود. خب... دیگر از او بکشیم بیرون!
منظورم این است که به خودم گفتم چیزی که تهش شکل گرفت اصلا مال من نبود. من نبودم. من چیز دیگریام. من دختریام عاشق پختن و کشف کردن. من کرور کرور آزادنویسی دارم از کارآگاهی و نیز قاتلی حرفهای که شغلش آشپزی است. من عقده شده برایم داستانی بنویسم آغشته به بوی نان، کیک، وانیل و غذاهای جور به جور. آغشته باشد به کشف کردن و غذا به نیش کشیدن. مثلا اندوه به خصوص کیک لیمویی که پر بود از غذا. مثل آب برای شکلات و داستانی دیگر که اسمش یادم نیست و آخر هر فصل یا بخش یک رسپی داشت از غذایی. من عاشقشان شدم چون دستور پخت داشتند! چون فقط داستان نبودند. میخواهم چنین چیزی بنویسم. چیزی شاید حتی نزدیک به داستان آن دختر مبتلا به بیاشتهایی عصبی که هرگز کامل نشد. اما نه در دنیای خودمان. دلم دنیایی میخواهد میان خیال و واقعیت. نه که داستان فانتزی باشد، اما میخواهم بیزمان باشد. چیزی شبیه به داستانهایی که براساس صنعت بخار است. نمیدانم اسمشان دقیقا چیست.
تهش اینکه... تهش اینکه چه ایرادی دارد رها کنم؟ من الان برای ارسلان آماده نیستم. اما شاید آن دختر بینام، آنکه عاشق پختن بود و خاطراتش را مینوشت، همانی که در دورهای دور زندگی میکرد، در جایی شبیه به چیزهایی که در تاریخ دیدهایم و خواندهایم، که دنبال یافتن پاسخ سوالی بود. دوستی که قهر کرده بود. دوستی که مرده بود. دوستی که گمشده بود. این دخترِ آشپز قرار بود با ذهن هوشیارش، با تواناییهای کمی غیرمعمولش، با تکیه بر نیروهایی مرموز شاید، در یک شهری شبیه به شهر من، در یک زمانی شبیه به ۲۰۰ سال پیش از زمانۀ من قرار است معماهایی را حل کند. چرا که نه؟ چرا به خودم اجازهاش را ندهم؟ چرا اجازه ندهم آن قارچهای سمی بالاخره داستانشان گفته شود؟
خستهام از اینکه خودم را محدود کردهام. میدانم اگر پای داستان ارسلان بمانم خیلی چیزها مانعم میشوند، اما این دختر بینشان... مشتاقم که بهتر بشناسمش. باید داستانش را بگویم. باید زنجیرها را از پای خودم باز کنم.