
میانۀ دویدن بود که احساس کردم چیزی میان دلم میلولد. حسی سرد و تهوعآور. انگار که چیزی درست وسط شکمم درحال گسستن بود و آماده که از چشمانم بپاشد بیرون. نفس عمیق. تمرکز روی قدم بعدی. احساس کردم پاهایم دارند خواب میروند. خارج از کنترل. نمیتوانستم بدوم پس فقط پاها را پرت کردم جلو. شمارش داد که بایستیم و درجا استارت بزنیم. احساس کردم دیافراگمم کمکم درحال پاره شدن است. تمام مسیر تنفسیام میسوخت. یک آن پا سست کردم. ایستادم. اما بالافاصله باز تکان خوردم. آرام حرکت میکردم. سنگین. اما حرکت میکردم. سنسی همیشه میگوید نایستید. میگوید حتی شده آرام، ادامه بده. به بدبختیها، شکستها و نرسیدنهایت فکر کن. به باختهایت. و ادامه بده. و ادامه دادم. احساس کردم چیزی زیر دندۀ راستم گرفته و با هر نفس انگار چاقو میرود به کبدم. نفسها را آرام کردم. تخلیه نفس. تخلیه نفسِ محکم! هر وقت میانۀ تمرین یا مبارزه کسی عقب میکشد سنسی هوار میکشد. میگوید عقب نکش. جا خالی نکن. بایست. خودت را جمع نکن. ضربه را بخور. دردش را تحمل کن. اگر دردش را تحمل نکنی نمیتوانی ضربه بزنی. نمیتوانی جوابش را درست بدهی. چون دنبال فرار کردنی. سنسی میگوید یک دقیقه درد کسی را نکشته. تحمل کن. نمیمیری! و زندگی هم همین است. اگر مدام از دردها جا خالی بدهی فرصت نمیکنی برای اقدام و عمل. منفعل میشوی. و درد غرقت میکند. باید یادم بماند. باید در مبارزات تنبهتنِ نامرئیِ روزمره یادم بماند. تحمل کن جرمنویس جوان، درد کسی را نکشته!