ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

دلم می‌خواهد زار بزنم

یک وقت‌هایی قلبت سنگین می‌شود. به خودت می‌گویی من که هیچ مشکل خاصی ندارم! الان که اوضاع نسبتا خوب است. فلان و بهمان چیز دارد می‌گذرد. خوبم. خوبم. اما منتظری. منتظر یک واقعه‌ای تا بترکی. منتظر نیشتری تا تمام چرک و کثافتی که در جانت انباشته را بریزی بیرون. زار بزنی. آن‌قدر اشک بریزی که نفست بند بیاید.

حلقت خشک شده و قلبت سنگین. بغض داری. به خودت می‌گویی چیزی نیست و بی‌خودی حساس شده‌ام. اما کافی‌ست به خودت مجال بدهی. کافی‌ست دست به نوشتن ببری یا با محرمِ رازی، یارِ غاری، سر درد دل را باز کنی. آن‌وقت است که خودت حیران می‌شوی از این آبشارِ درد. حرف‌هایی که خورده‌ای. نگاه‌هایی که پس زده‌ای. خودت را گول زده‌ای که این چیزها را نباید به دل گرفت. اما زخم‌زخم کرده تمام جانت را.

ولی واقعا مگر چه عیبی دارد که آدم یک وقت‌هایی زار بزند؟ زن و مرد ندارد. کوچک و بزرگ ندارد. تا وقتی که آلودگی صوتی نداشته باشی، حق داری بنشینی گوشه‌ای و اشک بریزی. کسی هم حق ندارد بیاید سوال پیچت کند که ماجرا چیست.

حق ندارند چون حرفشان ختم می‌شود به تحقیر.

چرا بزرگش می‌کنی؟ این‌که چیزی نیست! حرفی نیست. بزرگ شو! بزرگ شو...

بزرگ بودن به این است که گریه نکرد و خود را خورد؟

برایش جای تعجب است که از چه دلم گرفته و هیچ وقت حتی حدس هم نمی‌زند که خودش، همین خودی که مرا زاده، همین اخوات و اخوین، همین کانونِ مثلا گرمِ خانواده، مسبب تمام زخم‌ها و دردهاست. تمام هستی‌ام. دشنه به دست. تیغ پشت تیغ.

دلم می‌خواهد زار بزنم چون زندگی هیچ جوره شبیه چیزی نیست که باید می‌بود.

نه حق دارم فحش بدهم نه چیزی بشکنم نه دعوا کنم نه صدایم را بالا ببرم. اشک هم نریزم. دیگر چه می‌شود کرد؟ بغ کرد و دق کرد و مرد؟

دلم می‌خواهد زار بزنم.

۰
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید