
ببین کالکشن را دادیم رفت.
ببین میشود گذر کرد!
میشود عبور کرد.
میشود تغییر کرد.
میشود اجازه داد که وقایع رخ دهند!
میشود بالغ شد!
و شاید این نقطۀ آغاز حقیقی من است.
اینجاست که اجازه میدهم داستانهایم به جهان واقعی راه پیدا کنند.
رمانهایم را کامل میکنم.
داستانهایم را کامل میکنم.
به خودم اجازه میدهم که خیالپردازی کنم.
نمیترسم از اینکه یکیشان جواب ندهد.
همان نویسندههای غول ادبیات هم داستانهای ضعیف دارند.
به قول آن استادِ سلینجر، کار نویسنده این است که بنویسد و منتشر کند که برود. نباید بایستد ببیند خوب است یا نه. نظر دیگران چیست. فقط منتشر کند و برود یک داستان دیگر بنویسد.
و میخواهم تمام تلاشم را کنم
تمام تلاشم را کنم که بنویسم
زیاد بنویسم
پژوهشگری نباید جلوی خلاقیتم را بگیرد
و حس میکنم تازه دارم مرزش را پیدا میکنم. شاید چون مدتی، چند سالی، سرم گرم بافتن بود و بعد چند سالی سرم گرم پژوهیدن. و حالا بعد از گذر این سالهاست که میتوانم مرز میانشان را برای خودم پیدا کنم.
میقانی میگفت وقتی در تحلیل متخصص بشوی خواندن و دیدن برایت عذاب میشود. درست است. اما اگر اجازه بدهی فرمان بیفتد دستِ آن پژوهشگر! یک وقتهایی آدم باید خودش را رها کند. فیلم آشغالی ببیند. کتاب به درد نخور و زرد بخواند.
آدم باید یک وقتهایی خودش را رها کند که لذت ببرد از آن چیزی که در دست دارد؛ خواه نوشتن باشد، خواه خواندن کتابی یا دیدن فیلمی.
من خیلی وقت بود که وقت چندانی برای هنرمند درونم نمیگذاشتم. بد بود. اما خوبیاش این بود که کمک کرد متوجه یک تفاوتهایی بشوم. بفهمم که یک چیزهای کوچکی مثل این روزانهنویسیها یا صفحات صبحگاهی، یا مطالعۀ روزانه یا منتشر کردن اراجیفم، نه فقط حسی خوب، که رهاییبخش دارد.
انگار که چیزی گوله شده چپیده ته حلقت و نمیتوانی نفس بکشی. نمیتوانی بخوابی. نمیتوانی فکر کنی. باید یکطوری آن خلط عفونی را تف کنی. هر چه بیشتر سرفه کنی بیفایده است. تنبلی نکن و روزی دو بار آب نمک قرقره کن! تو که میدانی نفست به مویی بند است توی باد و هوای کثیف نرو، دستگاه بخور را روشن نگه دار و داروهایت را سر وقت بخور!
چند روزی است که از خودم عصبانی نیستم. چون دیگر واقعا دارم تلاشم را میکنم! هر چند از اینکه نمیتوانم از خانه بیرون بروم دلگیرم. اما آن هم به مرور درست میشود. بیرون رفتن از خانه برایم ترسناک است. همین یک باشگاه را هم با هزار ضرب و زور میروم. از یک ساعت قبلی که باید بروم تپش قلبم به هم میریزد و دلپیچه میگیرم. اما از نو، آرام آرام، دوباره یاد میگیریم بیرون رفتن را.
فعلا باید قدم تازه را جشن بگیریم. اینکه توانستیم با ناشر ارتباط بگیریم و عقب نکشیم و در آن لحظهای که داشتیم وا میدادیم به دوستی پیام دادیم که میدانستیم پیگیر میماند تا کتاب را به ناشر بسپریم. و سپردیم. و گذشت. و روزها دارند میگذرند. و احساس میکنم باری از دوشم برداشته شده. باری دو سال و نیمه!
این روزها کمی سردرگمم. باید نظم تازه بچینم. کتاب بعدی را در دست بگیرم و تکمیلش کنم. زشت نیست که دو سال است به همه وعده میدهیم تا دو ماه و سه ماه دیگر کارش تمام است؟!
این زندگی را دوست دارم. این دختر را دوست دارم. دختری که بالاخره پا سفت میکند برای ارئۀ کارش و خودش به دنیا تا در این زمان کمی که تا ۳۰ سالگی دارد زیادی شرمندۀ خودش نشود! که نسبتا آرام است فعلا. شبها بهتر میخوابد. صبحها بدون دلیلی خاص میتواند از زیر پتو بیرون بیاید. که میتواند تمام تنشهای روز را دوام بیاورد و هیجاناتش را یکجا نمیپاشاند. یعنی زیاد نمیپاشاند!
باید این نظم را حفظش کنم. روزها به کارآموزی، شبها به نویسنده بودن! شاید بالاخره دارم راه زندگیِ حقیقیام را پیدا میکنم. شاید هم نه. اما فعلا حالم خوش است! و میخواهم این حال را حفظش کنم. لااقل فعلا تا وقتی که هست، از چشیدنش نهایت لذت را ببرم.