ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

فقط ۹ روز دیگه مونده تا اون روز

عاقا، می‌دونم اصلا مهم نیست، ولی نمی‌تونم تحملش کنم. و چند ساله که نزدیک این تاریخ همین حس افتضاح رو دارم. حسِ درموندگی، حسیِ عقب موندگی، حسِ بی‌چارگی، حسِ سربارگی، حسِ صفر مطلقگی. البته امسال حس نمی‌کنم صفر مطلقم؛ امسال حس می‌کنم زیر صفرم.

۹ روز دیگه ۲۷ سالم می‌شه. به طرز وحشتناکی ترسیده‌ام و احساس می‌کنم هرگز قرار نیست هیچ چیزی درست بشه. نگاه می‌کنم به وضعم، جایی که هستم، این همه راهی که اومده‌ام. حس می‌کنم تمومش نامنسجم و بی‌فایده بوده. کار عبث.

کی هستم؟ چی هستم؟ چی دارم؟ هیچی. مطلقا هیچی. حتی نمی‌تونم واسه یک ماه بعدم برنامه بریزم. مدام خسته‌م. مدام بدنم خالی می‌کنه. مدام ذهنم خواب می‌ره. مدام تو چرخۀ داروها یا تهوع و سرگیجه‌ام. مدام بین بی‌اشتهایی و پراشتهایی و نوسان قند و فشار خون در نوسانم. مدام درد دارم. بدون دلیلی خاص. درد استخوان، مفاصل، عضلات. التهاب ریه و شاخک‌های بینی. گوش درد.

این جوونی و ۲۷ سالگیه؟ تا حالا ۲ کار تو ۲ حوزۀ مختلف راه انداختم و کامل شکست خوردن. دارم دومین لیسانسمو می‌گیرم. نمی‌دونم برای شغل باید چی‌ کار کنم. نشسته‌ام این‌جا و به صدای مهمونا گوش می‌دم و غرهای احتمالی مامانم رو پیش‌بینی می‌کنم.

نمی‌شه اون ۹ روز دیگه نیاد؟ نمی‌شه توی همین ۲۶ سالگی باقی بمونم؟ من تو این شهر حتی یه دوست هم ندارم. هیچ جاش رو نمی‌شناسم. هیچ تفریحی ندارم. همۀ عمرم زور زدم که درس بخونم، بچۀ خوبی باشم، آینده‌نگر باشم، منطقی باشم، تلاش بسیار کنم، تا می‌تونم مهارت بیاموزم. و هیچی ندارم. به قول بابام همه کارۀ هیچ کاره‌ام. حالا باید چی کار کنم با زندگیم؟

۳ سال پیش مامانم بهم فرصت داد تا انتخاب درست رو بکنم و یه فکری واسه زندگیم کنم. منم تصمیم گرفتم برگردم دانشگاه. و یه روز هم نشده که به این فکر نکنم که اگر به حرفشون بیش‌تر گوش می‌دادم، بیش‌تر تلاش می‌کردم، بیش‌تر... شاید اوضاع فرق داشت. شاید اوضاعم این‌طوره چون به اندازۀ کافی بچۀ خوبی براشون نبوده‌م.

دکترم می‌گه بخش زیادی از علائمم مال اضطرابمه. واقعا دلم نمی‌خواد بسته شم به آرام‌بخش. دلم می‌خواد مغزم از این مه‌گرفتگی بیاد بیرون. دلم می‌خواد عزم راسخ داشته باشم و هیچ چیزی دلمو نلرزونه. من می‌دونم می‌خوام چی کار کنم با زندگیم فقط همیشه قد ترسام بلندتر از همه چیز بودن.

حالا باید چیکار کنم؟ بگم گور بابای دنیا و بچسبم به رویاها و اهدافم؟ یا بگم گور خودم و بچسبم به حرفا و خواسته‌های والدینم، جامعه؟ که البته خواسته‌هاشون به شدت متناقضن. دلیل سردرگمیمن. می‌دونم باید رها کنم این فکرا رو. ولی سفت و سخت چسبیده‌ن بیخ مغزم و دارن ذره‌ذره‌شو می‌جون.

۰
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید