
یک ساعت پیش بود که فصل چهارم Next level chef رو دیدم. آدمایی که یه عشق عمیق دارن به آشپزی، بعضیا آشپز صفحات مجازیان، بعضی آشپز خونگی و بعضی هم چندین ساله که دارن تو رستورانهای مختلف خودشون رو تیکه پاره میکنن تا بشن آشپزهای درجه ۱. حالا جمع شدهان اینجا، تو این مسابقه، آرنج به آرنج هم میدوئن و هم میزنن و خرد میکنن تا بشن آشپز برتر.
دیدن این مدل آدما هم برام الهامبخشه هم اشکمو در میاره. انگار عمیقا میدونن چی میخوان و چندین ساله که متزلزل نشدهن. یک نفس دارن میدوئن. نگاه میکنم به خودم. یه آدم سرگردون. که میون هزار هزار علایقش گم شده. که نتونسته هیچ کدوم رو برتری بده به دیگری و خودش رو پای همون یک راه هلاک کنه.
وقتی فیلم The Conductor رو دیدم همین احساسات و افکار باز درم بیدار شد؛ باید برای چی جون بکنم؟ برای چی باید از باقی چیزا چشم بپوشم؟
چند وقته دارم زندگیمو مرور میکنم. بالا و پایین. چپ و راست. تلاشهای نصفه و نیمه. فرصتهایی که پریدن بدون اینکه درست درمون ازشون استفاده کنم؛ چون نمیدونستم چی میخوام از زندگی. هنوزم نمیدونم! اما یه چیزی رو فهمیدم. اینکه مهم نیست استعداد بینظیری توی یه چیز خاص داشته باشی. اصلا رسالت سیری چند؟! فقط مهمه که انتخاب کنی.
تو باید انتخاب کنی که فلان چیز رو با تموم سختیهاش میخوای. که حاضری از هر فرصت دیگهای چشم بپوشی تا این یکی مسیر رو خوب پیش ببری. من سرگردون بودم و تا فرصتها پیداشون میشد یا دستدست میکردم و مردد میموندم یا نظرم رو کلا در مورد هدفم عوض میکردم. من اینقدر سریع هدفم رو عوض میکردم که حتی فرصتها فرصت نمیکردن در زمان مناسب سر راهم قرار بگیرن!
اینطوریه که الان نشستهام اینجا، دوباره وبلاگنویسی میکنم، به منتشر کردن نوشتههام فکر میکنم و به خودم میگم اینبار دیگه باید پا سفت کنم. باید متمرکز بمونم. باید پای نوشتن جون بکنم! باید فرصتها رو ببینم و هر چیزی که باعث شه تو این مسیر بتونم پیش برم رو با آغوش باز بپذیرم. و خجالت نکشم! این مسئلۀ مهمیه. اینکه فرصت پیش میاد، اینکه کسی کمکی میکنه، اینکه بخوام درخواستی کنم از کسی، هیچ کدوم اینها بد نیست. هر کسی حق این رو داره که برای رسیدن به هدفش، به خواستههاش، تموم تلاش خودش رو بکنه. باید از این PHD در رشتۀ «لگدزنی به بخت خویش» نهایت بهره رو ببرم، تا اینبار کمتر به بختم خودم لگد بزنم!