
امروز از آن روزهای گه بود که هیچ نکردم. این هیچ نکردنم البته از روی خستگی بود. ذهنی و جسمی. کل هفتۀ قبل را داشتم زور میزدم بابت آماده کردن کارهایی. گشتن و گشتن و امتحان کردن و سناریو نوشتن و این چیزها. تمرینهای عملی هم بود. نوشتن مقاله و معرفی و فلان و بهمان و ارائه. جمعه را گفتم بکوب مینشینم سر آماده کردن کارهای هفتۀ بعد که دیگر از شنبه نفس راحت بکشم و این قدر سرم هر روز توی گوشی و کامپیوتر نباشد که اول صبح از شدت خشکی پلکم باز نشود. چه شد؟ درست پیش نرفت. آخریه که داشتم همۀ رشتهها را کلاف میکردم گیر دادند به مهمانی زورکی. هم برنامهام به باد رفت هم خوابزده شدم تا آمدیم برگردیم خانه. امروز صبح هم تا نیمۀ صبح خوابیدم و از شدت خشکی تن نتوانستم تکان بخورم. باقی روز هم لکولککنان داشتیم زور میزدیم سر پا بمانیم که خمپاره را قشنگ نشاند وسط حالم! استرس فقط میریزند به جان آدم. بحثهای بیخود. بعد به من میگوید چرا فلان و بهمان اتفاق برایت مهم است؟ بگذر! وقتی خودت نمیتوانی بگذری من از که یاد بگیرم گذشتن را؟ کل روز را به بطالت گذراندم. به خودم گفتم عیبی ندارد. هفتۀ پیش استراحت درستی نداشتیم. حتی هفتۀ قبلش. ایرادی ندارد. ول چرخیدم توی سوشال. بازی کردم. رئالیتیشو نگاه کردم. ورزش کردم کمی. همین مهم است، مگر نه؟ مهم همین است که من روزم را شب کنم. یک روزهایی میتوانم عین اسب عصاری بار بکشم و یک روزهایی مثل امروز مغزم خاموش میکند. تنم خاموش میکند. چون دیگر نمیکشد. اگر نشنونم این خاموش کردنها را آنوقت مجبورم از نو آن وضع چندین ماه پیش را زندگی کنم. آن بدخوابیها، خشک شدنها، مهگرفتگی. میخواهی باز مه بگیرد تمام ذهنت را؟ پس وا بده. بگذار یک شنبه را وا داده باشی. به درک که فردا قرار است نیمۀ صبح تا ظهر خانه نباشی و حتی شاید تا عصر بکشد این خانه نبودن. به درک که کارهای امروز را ریختهای برای فردا و به احتمال زیاد فردا را هم میریزی روی پسفردا. کسی دنبالمان کرده؟ چرا باید اینقدر کار روی سرمان بریزیم که ببُریم و رها کنیم؟ چرا باید زیاده از حد نیاز از خودمان انتظار داشته باشیم؟ به درک که رقبایمان کانالها و پیجهایشان فلان و بهمانجور فعال است. این منم. تک و تنها. با مغزی مضطرب. با تنی فرسوده. مشت مشت قرص باید بیندازم. بالا. آچار فرانسه باشم در خانه. فکر درس و دانشگاهم باشم. فکر آیندهای که هر چه بیشتر میگذرد ساختنش غیرممکنتر میشود. من ظرفیتم محدود است و کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم. من نمیتوانم به چندین قسمت تقسیم شوم. ایول به آنها که میتوانند. من نمیتوانم. و باید بپذیرم که نمیتوانم. اما این به معنای شکست نیست. این یعنی ما به اندازۀ توانمان تلاش کردهایم. تضمینی نیست که اگر خودمان را پارهپوره کنیم آنوقت نتیجههای عالی نصیبمان شود. هیچ تصمینی برای هیچ چیزی وجود ندارد. پس باید حواسم به خودم باشد. خودم باید اولویت باشم. میخواهم رسانههایم تا یک سال فعال باشند یا اینکه دو ماه کار کنم و باز ببُرم و فرار کنم؟ پس آرام پیش میرویم. مقاله را دیرتر ویرایش میکنیم. کتابها را آرامتر میخوانیم. جهان داستانمان را آرامتر کشف میکنیم. اصلا تمام کنیم سریع که چه؟ مگر اصل لذت به فرایند کار نیست؟ برای گزارش تا سه روز دیگر وقت داریم. فردا میگذاریمش اولویت و تمام! ببین. کارها را کمی بالا و پایین میکنی و درست میشود. فقط باید همین کار را کنی. آرام بمانی. بگویی گور عمۀ همه چیز و آسایش خودت را مختل نکنی بابت چیزی که نمیتوانی کنترلش کنی. تمرکز کن روی چیزی که میتوانی کنترلش کنی: برداشتن قدمهایت. حالا هم آبی بخور و اجازه بده قرصی که خوردهای عمل کند و تو را با خودش ببرد. مقاومت نکن. بخواب. تو الان بیش از هر چیز به خواب خوب و کافی نیاز داری. تو بیش از هر چیز داری فکر میکنی و دور خودت میچرخی. نگذار از نو بشود گرداب، سیاهچاله. با خواب برقص! برو. تقلا نکن برای ماندن در بیداری. نترس از گره خوردن شب به صبح. صبح فرصت تازه است. صبح همه چیز از نو شروع میشود. از نو شروع کن.