
چشم که باز کردم هوا به قدری روشن بود که فکری شدم خواب ماندهام.
ساعت را نگاه کردم.
۵و۱۹ دقیقۀ صبح.
یک صدایی گفت یک ساعت و ربع دیگر وقت داریم و چرا نخوابیم؟ خواب بیشتر نعمت است!
اما میدانستم اگر بیشتر بخوابم تنم عین چوب میشود و مغزم سنگین. برای اینکه همان نیمچه خواب از سرم بپرد کمی توی تلگرام چرخیدم. پیامهایم را جواب دادم. کمی کش و قوس آمدم و خزیدم بیرون.
اول صبح با کارهای گرافیکی گذشت. یک اینفوگرافی خیاطی را آمده کردم و یکی دیگر را به کمک چتی عزیز ترجمه کردم.
تا اینجا جز دردِ سردِ درون کتفهایم که با حرکات کششی دورش میکردم، مشکلی نداشتم.
اما بالاخره سرگیجهها پیدایشان شد.
آب پشت آب خوردم. کش و قوس.
رفتم سر کارهای بیشتر.
چشمانم را تا ته باز کردم و تمرکز کردم روی علامت زدن جای دگمهها.
دگمهها را سوا کردم.
وسایل را مرتب کردم.
احساس میکردم عین سیبیام که کرده باشندش درون کارامل. دورم انگار چیزی چسبناک مانع میشد از تکان خوردن.
میدانستم اگر چشم روی هم بگذارم یا دراز بکشم بدتر میشود. پس مقاومت کردم.
کارهای بیشتر. تکان خوردنهای بیشتر. باز هم نرمش.
و بالاخره نمهنمه شیشۀ شکرینی که احاطهام کرده بود ترک خورد.
یک وقتهایی تمامش همین است. نباید به کرختی محل بگذاریم. که همه حیلۀ مغز است برای در رفتن!